{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

برادرخوانده‌ی‌من پارت53:

تهیونگ سری تکون داد و در سکوت به پسر مقابلش خیره شد. جونگ‌کوک به تازگی خوب خوراک میخورد، مهربون‌تر شده بود و شادتر به نظر میرسید. یعنی همه اینا تاثیر عشقشون بود؟ دلیل بدخلقیای قبلی جونگ‌کوک همین علاقه‌ای بود که فکر میکرد یه طرفه‌ست. حسی که چون ابراز نمیشد بهش آسیب میزد و همین بدعنقش میکرد. حالا با یه تی‌شرت گشاد مشکی رو به روش نشسته بود و کی باورش میشد حالا اونا با هم باشن؟ تهیونگ بیشتر از جونش دوستش داشت. عاشق بند بند وجودش بود. از چشمای زیباش گرفته تا لب‌های بوسیدنیش. از موهای مشکیش گرفته تا آغوش گرمش. چقدر این پسر میتونست پرستیدنی باشه؟ جونگ‌کوک با حس نگاه خیره مرد، نگاهشو به چشماش داد و لبخند خنگی زد:
_چرا اینطوری نگام میکنی؟
تهیونگ هر دو دستشو زیر چونه‌ش گذاشت و زمزمه کرد:
_آخه خیلی قشنگی!
جونگ‌کوک از یهویی شنیدن این حرف به خنده افتاد.
_خیلی لاس میزنی تهیونگ
_من فقط واقعیتو گفتم نفس!
پسر مسخ شده از لقبی که گرفته بود، چند ثانیه‌ای فقط نگاش کرد. مرد مقابلش دلبری رو خوب بلد بود. از جاش بلند شد و با دور زدن میز روی صندلی کنار تهیونگ نشست. تهیونگ نگاهشو به پسر داد و منتظر حرکت بعدیش موند. جونگ‌کوک با گرفتن چونه مرد سرشو به سمت خودش برگردوند و بوسه عمیقی روی لب‌هاش نشوند.
_خیلی دوستت دارم!
_واقعا؟
جونگ‌کوک دستاشو دور شونه‌های مرد حلقه کرد و با لبخند سری به تائید تکون داد:
_معلومه که آره
تهیونگ بوسه کوتاهی کنج لب پسر کاشت و گفت:
_منم دوستت دارم نور زندگیم!
وجود جونگ‌کوک لبخند شد. پیشونیشو به پیشونی تهیونگ چسبوند و زمزمه کرد:
_تهیونگ؟
_جانم؟
جونگ‌کوک یه دستشو بین موهای مرد فرو برد و اون طره‌های مشکی رو به نوازش گرفت:
_میتونیم از امشب پیش هم بخوابیم؟
تهیونگ از این جمله بی مقدمه و یهویی، به خنده افتاد. جونگ‌کوک ازش جدا شد و همراه خنده‌هاش لبخند زد:
_آخه میدونی.. دیشب نتونستم خوب بخوابم. طبقه بالا فقط اتاق من و تو هست و به جز ما خدمه توش رفت و آمد میکنن وقتی بعد از این همه سختی حالا با همیم و شرایط بیشتر کنار هم بودن رو داریم چرا خودمونو ازش محروم کنیم؟
تهیونگ بوسه نرمی روی گونه پسر کاشت:
_از این به بعد خودمونو ازش محروم نمیکنیم.
دیدگاه ها (۵)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط