گر چراغ شعر،روشن در شب تارم نبود
گر چراغ شعر،روشن در شب تارم نبود
رای رفتن،روی گفتن،چشم بیدارم نبود
گر نبود این شبچراغ جاودان قرنها
در ظلام این شبستان راه دیدارم نبود
گر نبود آن پرسش خیام ز اسرار وجود
راه،بر هر یاوهای،اکنون جز اقرارم نبود
گر نوای نای رومی بر نمیشد در سماع
از چنین زهر خموشی،هیچ،زنهارم نبود
مشعله در دست حافظ گر نبود،آن دورها
اندر اینجا،روشنایی،هیچ، در کارم نبود
راستی زندان سرایی بود آفاق وجود
گر چراغ شعر روشن، در شب تارم نبود...
شفیعی کدکنی
رای رفتن،روی گفتن،چشم بیدارم نبود
گر نبود این شبچراغ جاودان قرنها
در ظلام این شبستان راه دیدارم نبود
گر نبود آن پرسش خیام ز اسرار وجود
راه،بر هر یاوهای،اکنون جز اقرارم نبود
گر نوای نای رومی بر نمیشد در سماع
از چنین زهر خموشی،هیچ،زنهارم نبود
مشعله در دست حافظ گر نبود،آن دورها
اندر اینجا،روشنایی،هیچ، در کارم نبود
راستی زندان سرایی بود آفاق وجود
گر چراغ شعر روشن، در شب تارم نبود...
شفیعی کدکنی
- ۸۳۴
- ۲۵ بهمن ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط