[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]
[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]
The Forced Law
━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━
پارتے³
آلیس پشت سر خانم پارک وارد دفتر مدیر شد. فضایی که همیشه بوی کاغذ کهنه و چای مانده میداد، اینبار پر شده بود از بوی یه ادکلن گرونقیمت و تلخ.
پشت میز مدیر، مردی حدوداً چهلساله با کتوشلوار سرمهایرنگ شیک و اتوکشیده نشسته بود. ساعت مچی طلا و کیف چرمی رسمیش روی میز، داد میزد که مال عالم دیگهایه؛ عالم آدمهای بینهایت پولدار.
مدیر یتیمخونه، آقای چوی، با بدخلقی رو به مرد کرد و گفت:
«آقای محترم، من اصلاً متوجه نمیشم! آلیس یه دختر بیسرپرسته و قوانین اینجا مشخصه. شما بدون هیچ معرفی قبلی اومدید و میگید میخواین اونو با خودتون ببرید؟ طبق قانون...»
مرد کتوشلواری حرف مدیر رو قطع نکرد. فقط خیلی آرام دست کرد داخل جیب کتش، یه پاکتنامه مشکی با مهر مومی خاص درآورد و گذاشت روی میز. بعد با لحنی کاملاً رسمی و بدون هیجان گفت:
«من وکیل "کیم" هستم. این مدارک رسمی قانونیه و این هم نامهای از طرف موکل من. پیشنهاد میکنم قبل از زدن هر حرف دیگهای، نامه رو باز کنید آقای مدیر.»
آقای چوی اخم کرد، پاکت رو برداشت و مهرش رو شکست. هنوز دو خط اول رو نخونده بود که رنگ از چهرهش پرید.
چشمهاش روی کاغذ دو-دو زد و دستهاش شروع کرد به لرزیدن. زیرچشمی نگاهی به آلیس انداخت، انگار که تازه داشت یه آدم جدید رو میدید. پاکت رو با احتیاط بست، از پشت میز بلند شد و با لحنی که ناگهان از این رو به اون رو شده بود، رو به وکیل گفت:
«ب... بله! البته... اگر موکل شما چنین درخواستی داشتن، هیچ مشکلی نیست. مدارک کاملاً معتبره. آلیس میتونه همین الان با شما بیاد.»
آلیس که تمام این مدت با دستهای فرورفته در جیب و چشمهای خاکستری باریکشدهش داشت ماجرا رو تماشا میکرد، قدمی به جلو برداشت. ابروهاش رو تو هم کشید، با لحن لجباز و تندش گفت:
«میبخشیدا! ولی مگه من مجسمهام که اینطوری برام تصمیم میگیرید؟ اصلاً این آقاهه کیه؟ موکلش کیه؟ من تا نفهمم جریان چیه، پام رو از اینجا بیرون نمیذارم!»
وکیل کیم به سمت آلیس برگشت. نگاهی به چهره معصوم اما پر از جسارت دختر انداخت، لبخند کمرنگی زد و کیفش رو برداشت:
«خانم آلیس، تمام سوالات شما توی مقصد جواب داده میشه. فقط همینقدر بگم که وقت زیادی نداریم باید هرچه زودتر بریم.»
آلیس خواست اعتراض کنه و حتی چند تا حرکت دفاع شخصی رو یاد وکیل بیاره، اما دو تا مرد هیکلی کتوشلواری که دم در ایستاده بودن، خیلی محترمانه اما محکم مسیر رو به سمت در بیرون هدایت کردن.
وقتی آلیس سوار ماشین شاسیبلند مشکیرنگ و شیشهدودی شد، نگاهی به حیاط یتیمخونه انداخت. حس ششمش میگفت از این لحظه به بعد، زندگیِ ساده و پر دردسرش توی یتیمخونه کلاً تموم شده و وارد یه بازی بزرگتر و خطرناکتر شده.
ادامه دارد...
#DarkRomance #MafiaRomance #Obsession #DarkAcademia #ForbiddenLove #AgeGap #EnemiesToLovers #Possessive #PsychologicalThriller #Tragedy #EmotionalDamage #Angst #SlowBurn #ToxicRelationship #IntenseLove #MorallyGrey #DarkAesthetic #Bookstagram #WriterLife #WattpadStories #SpicyBooks #DarkTales #Duet #DubiousConsent
The Forced Law
━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━
پارتے³
آلیس پشت سر خانم پارک وارد دفتر مدیر شد. فضایی که همیشه بوی کاغذ کهنه و چای مانده میداد، اینبار پر شده بود از بوی یه ادکلن گرونقیمت و تلخ.
پشت میز مدیر، مردی حدوداً چهلساله با کتوشلوار سرمهایرنگ شیک و اتوکشیده نشسته بود. ساعت مچی طلا و کیف چرمی رسمیش روی میز، داد میزد که مال عالم دیگهایه؛ عالم آدمهای بینهایت پولدار.
مدیر یتیمخونه، آقای چوی، با بدخلقی رو به مرد کرد و گفت:
«آقای محترم، من اصلاً متوجه نمیشم! آلیس یه دختر بیسرپرسته و قوانین اینجا مشخصه. شما بدون هیچ معرفی قبلی اومدید و میگید میخواین اونو با خودتون ببرید؟ طبق قانون...»
مرد کتوشلواری حرف مدیر رو قطع نکرد. فقط خیلی آرام دست کرد داخل جیب کتش، یه پاکتنامه مشکی با مهر مومی خاص درآورد و گذاشت روی میز. بعد با لحنی کاملاً رسمی و بدون هیجان گفت:
«من وکیل "کیم" هستم. این مدارک رسمی قانونیه و این هم نامهای از طرف موکل من. پیشنهاد میکنم قبل از زدن هر حرف دیگهای، نامه رو باز کنید آقای مدیر.»
آقای چوی اخم کرد، پاکت رو برداشت و مهرش رو شکست. هنوز دو خط اول رو نخونده بود که رنگ از چهرهش پرید.
چشمهاش روی کاغذ دو-دو زد و دستهاش شروع کرد به لرزیدن. زیرچشمی نگاهی به آلیس انداخت، انگار که تازه داشت یه آدم جدید رو میدید. پاکت رو با احتیاط بست، از پشت میز بلند شد و با لحنی که ناگهان از این رو به اون رو شده بود، رو به وکیل گفت:
«ب... بله! البته... اگر موکل شما چنین درخواستی داشتن، هیچ مشکلی نیست. مدارک کاملاً معتبره. آلیس میتونه همین الان با شما بیاد.»
آلیس که تمام این مدت با دستهای فرورفته در جیب و چشمهای خاکستری باریکشدهش داشت ماجرا رو تماشا میکرد، قدمی به جلو برداشت. ابروهاش رو تو هم کشید، با لحن لجباز و تندش گفت:
«میبخشیدا! ولی مگه من مجسمهام که اینطوری برام تصمیم میگیرید؟ اصلاً این آقاهه کیه؟ موکلش کیه؟ من تا نفهمم جریان چیه، پام رو از اینجا بیرون نمیذارم!»
وکیل کیم به سمت آلیس برگشت. نگاهی به چهره معصوم اما پر از جسارت دختر انداخت، لبخند کمرنگی زد و کیفش رو برداشت:
«خانم آلیس، تمام سوالات شما توی مقصد جواب داده میشه. فقط همینقدر بگم که وقت زیادی نداریم باید هرچه زودتر بریم.»
آلیس خواست اعتراض کنه و حتی چند تا حرکت دفاع شخصی رو یاد وکیل بیاره، اما دو تا مرد هیکلی کتوشلواری که دم در ایستاده بودن، خیلی محترمانه اما محکم مسیر رو به سمت در بیرون هدایت کردن.
وقتی آلیس سوار ماشین شاسیبلند مشکیرنگ و شیشهدودی شد، نگاهی به حیاط یتیمخونه انداخت. حس ششمش میگفت از این لحظه به بعد، زندگیِ ساده و پر دردسرش توی یتیمخونه کلاً تموم شده و وارد یه بازی بزرگتر و خطرناکتر شده.
ادامه دارد...
#DarkRomance #MafiaRomance #Obsession #DarkAcademia #ForbiddenLove #AgeGap #EnemiesToLovers #Possessive #PsychologicalThriller #Tragedy #EmotionalDamage #Angst #SlowBurn #ToxicRelationship #IntenseLove #MorallyGrey #DarkAesthetic #Bookstagram #WriterLife #WattpadStories #SpicyBooks #DarkTales #Duet #DubiousConsent
- ۹۴۲
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط