{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

. حاج آقا خانه نبود. از بچه ها هم که خبری نداشتم. یک دفعه

. حاج آقا خانه نبود. از بچه ها هم که خبری نداشتم. یک دفعه دیدم در باز شد و مهدی، با لباس خاکی و عرق کرده، آمد تو. تا دید رخت خواب پهن است و خوابیده ام مستقیم رفت توی آشپزخانه. صدای ظرف و ظروف و باز شدن در یخچال می آمد. برایم آش بار گذاشت. ظرف های مانده را شست، سینی غذا را آورد، گذاشت کنارم. گفتم مادر ! چه طور بی خبر؟ گفت: به دلم افتاد که باید بیام.
دیدگاه ها (۲)

توجه توجه توجه.لطفا بخونیدش....

توجه توجه لطفا بخونیدشششش

ایا تابحال شنیدید که شهید زین الدین از مدرسه اخراج شده بودند...

امام صادق علیه السلام: مومن فقیر را تحقیر نکنید. زیرا بدون ش...

🪽 Angel of salvation 🪽Part ⁷⁷دوباره منو به اغوش گرفت و بوسه ...

🪽 Angel of salvation 🪽Part ⁷⁹می سون :باشه دخترم ... من میرم ...

[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]The Forced Law━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━پارتے²³عمارت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط