{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت اول | عروسِ دشمن

پارت اول | عروسِ دشمن

باران از عصر شروع شده بود.

قطرات آب با شدت به شیشه‌های عمارت می‌خوردند و صدای رعد، سکوت سنگین سالن را هر چند دقیقه یک‌بار می‌شکست.

«ات» روبه‌روی آینه ایستاده بود.

لباس سفید تنش بود، اما هیچ شباهتی به عروسی که قرار بود خوشحال باشد نداشت.

دست‌هایش می‌لرزید.

نه از هیجان.

از خشم.

پدرش پشت سرش ایستاده بود و با لحنی سرد گفت:

«وقتشه.»

ات بدون اینکه برگردد، پوزخند زد.

«برای چی؟ برای اینکه دخترت رو تحویل خانواده‌ای بدی که ازشون متنفری؟»

پدرش سکوت کرد.

ات بالاخره برگشت.

«یا شاید هم از اول قرار بود من تاوان جنگ شما رو پس بدم؟»

جوابی نگرفت.

همین سکوت برایش کافی بود.

در باز شد.

یکی از خدمتکارها سرش را پایین انداخت.

«آقای جونگ‌کوک منتظر هستند.»

قلب ات برای یک لحظه فرو ریخت.

جونگ‌کوک.

نامی که سال‌ها با شنیدنش خشم تمام وجودش را می‌گرفت.

مردی که خانواده‌اش دشمن خانواده‌ی او بودند.

و حالا قرار بود شوهرش باشد.

---

مراسم ساده بود.

بیش از حد ساده.

هیچ لبخندی وجود نداشت.

هیچ تبریکی از ته دل گفته نمی‌شد.

فقط دو خانواده که پشت ظاهر آرامشان، سال‌ها نفرت و دشمنی پنهان کرده بودند.

ات حتی یک بار هم به مرد کنارش نگاه نکرد.

تا وقتی که مراسم تمام شد.

جونگ‌کوک آرام کنار گوشش گفت:

«فکر نکن چون امروز همسرم شدی، چیزی تغییر کرده.»

ات سرش را به سمتش چرخاند.

برای اولین بار مستقیم به چشم‌هایش نگاه کرد.

چشم‌های سرد و بی‌احساسش دقیقاً همان چیزی بودند که تصور می‌کرد.

ات با صدایی آرام جواب داد:

«منم دقیقاً همین رو می‌خواستم بهت بگم.»

گوشه‌ی لب جونگ‌کوک کمی بالا رفت.

«پس حداقل روی یه چیز توافق داریم.»

«من هیچ‌وقت با تو توافق نمی‌کنم.»

این بار لبخندش محوتر شد.

«این زندگی قراره برات خیلی سخت باشه، ات.»

ات بدون اینکه عقب بکشد، گفت:

«برای تو هم همین‌طور، شوهر عزیزم.»

چند ثانیه فقط به هم خیره ماندند.

هیچ‌کدام نمی‌دانستند این ازدواج قرار است نه‌تنها دشمنی دو خانواده را تغییر دهد...

بلکه زندگی خودشان را هم برای همیشه زیرورو کند.
دیدگاه ها (۰)

پارت دوم | یک سقف، دو دشمندرِ عمارت با صدای بلندی پشت سرشان ...

فالوش کنید خوشگلام 💙💜@989032_army

جین با نگاه به خانه گفت:«خب... من فقط امیدوارم این یکی از او...

وارث سایه‌ها — پارت ۱۱صدای باران روی شیشه‌های بلند عمارت می‌...

🖤 وارث سایه‌ها | پارت ۱۵«مهمان ناخوانده» 👤🔥صدای قدم‌ها توی ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط