{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

راز قلدر مدرسه

راز قلدر مدرسه
پارت : ۱۹

از صبح، دلِ تهیونگ آرام و قرار نداشت.

تمام شب را به این فکر کرده بود که امروز بالاخره احساسش را به جونگ کوک بگوید.

شاید جوابش رد شدن باشد...

شاید هم بعد از امروز، دیگر هیچ‌چیز مثل قبل نباشد.

اما تهیونگ از یک چیز مطمئن بود.

نمی‌خواست تا آخر عمر حسرتِ نگفتن را با خودش حمل کند.

زنگ آخر که خورد، بیشتر دانش‌آموزها با عجله از مدرسه خارج شدند.

تهیونگ از دور، جونگ کوک را دید که مثل همیشه به سمت پشت ساختمان مدرسه می‌رفت.

همان جایی که هر وقت ذهنش شلوغ می‌شد، به آنجا پناه می‌برد.

تهیونگ نفس عمیقی کشید و به سمتش رفت.

جونگ کوک با شنیدن صدای قدم‌هایش برگشت.

«تهیونگ؟»

تهیونگ لبخند کم‌رنگی زد.

«می‌شه چند دقیقه با هم حرف بزنیم؟»

جونگ کوک با آرامش سری تکان داد.

«حتماً.»

چند لحظه، فقط سکوت بینشان بود.

باد آرام شاخه‌های درخت را تکان می‌داد و صدای پرنده‌ها از دور شنیده می‌شد.

تهیونگ دست‌هایش را در هم قفل کرد.

برای اولین بار، پیدا کردن کلمات این‌قدر سخت بود.

«یادته... روز اول که با هم دعوا کردیم؟»

جونگ کوک لبخند خیلی محوی زد.

«سخته فراموشش کنم.»

تهیونگ هم خندید.

«اون موقع فکر می‌کردم ازت متنفرم...»

نگاهش آرام روی صورت جونگ کوک ثابت ماند.

«اما هرچی بیشتر شناختمت، فهمیدم همه اشتباهت قضاوت کردن.»

جونگ کوک چیزی نگفت.

فقط با دقت به حرف‌هایش گوش داد.

تهیونگ ادامه داد:

«تو پشت اون قیافه‌ی سرد، قلبی داری که خیلی بیشتر از بقیه درد کشیده...»

نفس عمیقی کشید.

«و من...»

برای چند ثانیه صدایش لرزید.

«من دیگه نمی‌تونم این حس رو از خودم پنهون کنم.»

جونگ کوک بی‌اختیار یک قدم به او نزدیک‌تر شد.

تهیونگ مستقیم در چشمانش نگاه کرد.

«جونگ کوک...»

«من دوستت دارم.»

زمان انگار برای هر دویشان ایستاد.

نه صدای باد شنیده می‌شد...

نه صدای پرنده‌ها...

فقط سکوتی که بین دو قلب سرگردان افتاده بود.

جونگ کوک پلک‌هایش را بست.

نفس عمیقی کشید.

وقتی دوباره چشم‌هایش را باز کرد، نگاهش دیگر مثل همیشه سرد نبود.

پر از تردید...

پر از ترس...

و شاید، کمی امید.

آرام گفت:

«تهیونگ...»

«فکر نکن حرفات برام بی‌اهمیته... چون نیست.»

تهیونگ با امید به او نگاه کرد.

جونگ کوک نگاهش را پایین انداخت.

«فقط... هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم یه نفر همچین حسی نسبت به من داشته باشه.»

چند لحظه سکوت کرد.

بعد ادامه داد:

«احساساتم خیلی به‌هم ریخته‌ست...»

«نمی‌دونم الان باید چه جوابی بهت بدم.»

تهیونگ با صدایی آرام گفت:

«لازم نیست همین الان جواب بدی.»

جونگ کوک سرش را بالا آورد.

برای اولین بار، بدون فرار کردن، مستقیم به چشمان تهیونگ نگاه کرد.

«می‌شه... فقط چند ساعت بهم وقت بدی؟»

«می‌خوام اول خودم بفهمم واقعاً چه حسی دارم...»

تهیونگ لبخند گرمی زد.

«هرچقدر لازم داری، منتظر می‌مونم.»

برای چند ثانیه، هیچ‌کدام چیزی نگفتند.

جونگ کوک لبخند بسیار کمرنگی زد.

لبخندی که فقط تهیونگ توانست آن را ببیند.

«ممنون...»

آن دو آرام از کنار هم عبور کردند.

این بار نه با دلخوری...

نه با فاصله...

بلکه با امیدی که در دل هر دویشان جوانه زده بود.

غافل از اینکه...

چند ساعت بعد، گذشته‌ای که جونگ کوک سال‌ها از آن فرار کرده بود، دوباره راهش را به زندگی هر دویشان باز خواهد کرد... 🖤

ׁׅ᥎ׁׅ ƙׁׅᨵׁׅׅᨵׁׅׅƙׁׅ
ƙׁׅᨵׁׅׅᨵׁׅׅƙׁׁׅ᥎ׁׅ

*𝐯𝐢𝐝𝐞𝐨
*𝐟𝐚𝐧 𝐚𝐫𝐭
*𝐅𝐢𝐤𝐬𝐡𝐞𝐧
ꉔꁝꋬꋊꏂ꒒ ꋊꋬꂵꏂ ꒐ꇙ
@jeon_roshabl
دیدگاه ها (۳)

راز قلدر مدرسهپارت : ۲۰ آن شب... جونگ کوک تا دیر وقت نتوانست...

راز قلدر مدرسهپارت : ۱۸ از آن روز، تهیونگ دیگر نمی‌توانست مث...

راز قلدر مدرسهپارت : ۱۷ بعد از مسابقه‌ی بسکتبال، شایعه‌های ج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط