راز قلدر مدرسه
راز قلدر مدرسه
پارت : ۱۷
بعد از مسابقهی بسکتبال، شایعههای جدیدی در مدرسه پیچید.
بعضیها میگفتند جونگ کوک فقط به خاطر پروژه از تهیونگ مراقبت میکند.
بعضیها هم معتقد بودند رابطهی آن دو دیگر مثل قبل نیست.
اما هیچکدامشان حقیقت را نمیدانستند.
حقیقت این بود که خود جونگ کوک هم از احساساتش سر درنمیآورد.
هر بار که تهیونگ را میدید، ناخودآگاه نگاهش دنبالش میرفت.
هر بار که تهیونگ میخندید، لبخند کوچکی روی لب خودش هم مینشست.
و هر بار که کسی باعث ناراحتی تهیونگ میشد...
درونش چیزی به هم میریخت.
آن روز، معلم اعلام کرد که پروژههای دانشآموزها باید تا فردا تحویل داده شوند.
جونگ کوک و تهیونگ بعد از تعطیلی مدرسه در کلاس ماندند تا کارشان را تمام کنند.
هوا کمکم رو به تاریکی میرفت.
سکوت کلاس را فقط صدای ورق زدن کتابها میشکست.
تهیونگ سرش را بلند کرد.
«جونگ کوک.»
«هوم؟»
«یه سؤال بپرسم؟»
جونگ کوک خودکارش را روی میز گذاشت.
«بپرس.»
تهیونگ چند لحظه مکث کرد.
«اگه یه روز همه ازت فاصله بگیرن... ناراحت میشی؟»
جونگ کوک بدون فکر جواب داد:
«عادت دارم.»
تهیونگ آهسته گفت:
«ولی من نمیخوام ازت فاصله بگیرم.»
جونگ کوک سرش را بالا آورد.
چند ثانیه فقط به چشمان تهیونگ خیره ماند.
قلبش بیدلیل تندتر میزد.
اما مثل همیشه...
چیزی نگفت.
وقتی کارشان تمام شد، هر دو از مدرسه بیرون آمدند.
در راه، چند نفر از دانشآموزها با خنده از کنارشان رد شدند.
یکی از آنها با صدای بلند گفت:
«جونگ کوک، مراقب باش پسر جدید زیادی بهت وابسته نشه!»
صدای خندهی بقیه بلند شد.
تهیونگ سرش را پایین انداخت.
اما قبل از اینکه بتواند چیزی بگوید، جونگ کوک ایستاد.
برگشت و با همان نگاه سرد همیشگی به آنها خیره شد.
«دفعهی آخره که دربارهی اون حرف میزنید.»
هیچکس جوابش را نداد.
همه آرام از آنجا دور شدند.
تهیونگ به جونگ کوک نگاه کرد.
«بازم ازم دفاع کردی...»
جونگ کوک نفس عمیقی کشید.
«نمیخوام کسی اذیتت کنه.»
این جمله کوتاه...
تمام چیزی بود که تهیونگ لازم داشت.
در همان لحظه، مطمئن شد دیگر نمیتواند احساسش را انکار کند.
او تصمیمش را گرفته بود.
به زودی...
همهی حقیقت دلش را به جونگ کوک خواهد گفت. 🖤
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
پارت : ۱۷
بعد از مسابقهی بسکتبال، شایعههای جدیدی در مدرسه پیچید.
بعضیها میگفتند جونگ کوک فقط به خاطر پروژه از تهیونگ مراقبت میکند.
بعضیها هم معتقد بودند رابطهی آن دو دیگر مثل قبل نیست.
اما هیچکدامشان حقیقت را نمیدانستند.
حقیقت این بود که خود جونگ کوک هم از احساساتش سر درنمیآورد.
هر بار که تهیونگ را میدید، ناخودآگاه نگاهش دنبالش میرفت.
هر بار که تهیونگ میخندید، لبخند کوچکی روی لب خودش هم مینشست.
و هر بار که کسی باعث ناراحتی تهیونگ میشد...
درونش چیزی به هم میریخت.
آن روز، معلم اعلام کرد که پروژههای دانشآموزها باید تا فردا تحویل داده شوند.
جونگ کوک و تهیونگ بعد از تعطیلی مدرسه در کلاس ماندند تا کارشان را تمام کنند.
هوا کمکم رو به تاریکی میرفت.
سکوت کلاس را فقط صدای ورق زدن کتابها میشکست.
تهیونگ سرش را بلند کرد.
«جونگ کوک.»
«هوم؟»
«یه سؤال بپرسم؟»
جونگ کوک خودکارش را روی میز گذاشت.
«بپرس.»
تهیونگ چند لحظه مکث کرد.
«اگه یه روز همه ازت فاصله بگیرن... ناراحت میشی؟»
جونگ کوک بدون فکر جواب داد:
«عادت دارم.»
تهیونگ آهسته گفت:
«ولی من نمیخوام ازت فاصله بگیرم.»
جونگ کوک سرش را بالا آورد.
چند ثانیه فقط به چشمان تهیونگ خیره ماند.
قلبش بیدلیل تندتر میزد.
اما مثل همیشه...
چیزی نگفت.
وقتی کارشان تمام شد، هر دو از مدرسه بیرون آمدند.
در راه، چند نفر از دانشآموزها با خنده از کنارشان رد شدند.
یکی از آنها با صدای بلند گفت:
«جونگ کوک، مراقب باش پسر جدید زیادی بهت وابسته نشه!»
صدای خندهی بقیه بلند شد.
تهیونگ سرش را پایین انداخت.
اما قبل از اینکه بتواند چیزی بگوید، جونگ کوک ایستاد.
برگشت و با همان نگاه سرد همیشگی به آنها خیره شد.
«دفعهی آخره که دربارهی اون حرف میزنید.»
هیچکس جوابش را نداد.
همه آرام از آنجا دور شدند.
تهیونگ به جونگ کوک نگاه کرد.
«بازم ازم دفاع کردی...»
جونگ کوک نفس عمیقی کشید.
«نمیخوام کسی اذیتت کنه.»
این جمله کوتاه...
تمام چیزی بود که تهیونگ لازم داشت.
در همان لحظه، مطمئن شد دیگر نمیتواند احساسش را انکار کند.
او تصمیمش را گرفته بود.
به زودی...
همهی حقیقت دلش را به جونگ کوک خواهد گفت. 🖤
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۲۹۰
- ۱۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط