مافیای من
مافیای من
part: 27
کوک: باشه
«ا.ت»
لیا: حوصلم داره سر میره
ا. ت: اهمم منم
ته: منم امم نظرتون چیه بریم بیرون
ا.ت. لیا: اره
ا.ت: کوکی میشه بریم*مظلوم
کوک: نه
همه: لطفا
کوک: خیل خب
ا.ت: یس
کوک:*خنده
ته: پس بریم اماده شیم
ا.ت. لیا: بریم
رفتیم اماده شدیم اومدیم پایین که کوک و ته اماده بودن
لیا: اینا همیشه اینهمه خوشتیپن
ا.ت: نمیدونم
رفتیم پایین کنارشون و
ته: بریم
از خونه زدیم بیرون و سوار ماشین شدیم کوک راننده گی میکرد منولیاپشت نشسته بودیم تهیونگ هم جلو که بعد چند مین رسیدیم شهر بازی پیاده شدیمو رفتیم سمت وسایل
ا.ت: من میخوام برم تونل وحشت
لیا: منم همین طور
ته. کوک: باشه
بلیطارو گرفن که سوار شدیم و خیلی ترسناک بود تمام مدت کوکو بغل کرده بودم و جیغ میزدم که بالاخره تموم شد
ا.ت: وای سکته کردم
لیا: چی میگی مردم الان روحم اینجا وایساده
همه: 😂😂
بعد کلی بازی کردن رفتیم رستوران و یه شام خوردیم رفتیم خونه که
لیا: خب نظرتون چیه یکم آبجو بخوریم
ا.ت: من اوکیم
ته: نظر خوبیه منم هستم
که همه برگشتیم سمت کوک و منتظر نگاهش کردیم
کوک: خب به این نه نمیگم
تهیونگ رفت آبجو هارو با یکم تنقلات اورد شروع کردیم به خوردن
بعد یک ساعت همه مست بودیم که نمیدونو تهیونگ و لیا کجا غیبشون زد که بلند شدم دنبالشون بگردم داشتم از جلوی کوک رد میشدم یهو از دستم گرفت کشید طرف خودش و نشودنم رو پاهاش خجالت کشیدم همون لحظه لباشو گذاشت رو لبام داشت محکم مک میزد بعد چند مین باکم اوردن نفس از هم جدا شدیم و (خودتون ادامشو تصور کنید)
«ویو دوماه بعد»
با امروز یک هفتس که کوک و تهیونگ برای معموریت رفتن نیویورک و توی این دوماه لیا و تهیونگ هم وارد رابطه شدن با لیا نشسته بودیم که
لیا: ا.ت بیا امشب بریم بار
ا.ت: دیوونه شدی اگه تهیونگ و کوک بفهمن مارو میکشن
لیا: میدونم ولی نمیفهمن
ا.ت: نه نمیشه من میترسم
لیا: یاا نترس اگه بهشون نگیم که نمی فهمن
ا.ت: باشه ولی زود بر میگردیم
لیا: باشه
یکم نشستیم که ساعت 6بود پس بلند شدیم اماده بشیم رفتم اتاق یه دوش 15مینی گرفتم و اومدم بیرون موهامو خشک کردم و اماده شدم و یه لباس تقرببا باز پوشیدم و زدم بیرون که لیااومد سمتم
لیا: اوو خوشگل شدی بیا بریم
ا.ت: توهم خوشگل شدی بریم
رفتیم بیرون یه ماشین گرفتیم و راه افتادیم که بعد چند مین رسیدیم رفتیم داخل و مشروبارو سفارش دادیم بعد یکم خوردن رفتیم وسط داشتیم میرقصیدم که دوتا پسر اومدن سمتمون
پسر1:سلام خوشگلا
نزدیکمون شدن از کمرمون گرفتن که....
لایک و کامنت یادتون نره کیوتام🥰😊
part: 27
کوک: باشه
«ا.ت»
لیا: حوصلم داره سر میره
ا. ت: اهمم منم
ته: منم امم نظرتون چیه بریم بیرون
ا.ت. لیا: اره
ا.ت: کوکی میشه بریم*مظلوم
کوک: نه
همه: لطفا
کوک: خیل خب
ا.ت: یس
کوک:*خنده
ته: پس بریم اماده شیم
ا.ت. لیا: بریم
رفتیم اماده شدیم اومدیم پایین که کوک و ته اماده بودن
لیا: اینا همیشه اینهمه خوشتیپن
ا.ت: نمیدونم
رفتیم پایین کنارشون و
ته: بریم
از خونه زدیم بیرون و سوار ماشین شدیم کوک راننده گی میکرد منولیاپشت نشسته بودیم تهیونگ هم جلو که بعد چند مین رسیدیم شهر بازی پیاده شدیمو رفتیم سمت وسایل
ا.ت: من میخوام برم تونل وحشت
لیا: منم همین طور
ته. کوک: باشه
بلیطارو گرفن که سوار شدیم و خیلی ترسناک بود تمام مدت کوکو بغل کرده بودم و جیغ میزدم که بالاخره تموم شد
ا.ت: وای سکته کردم
لیا: چی میگی مردم الان روحم اینجا وایساده
همه: 😂😂
بعد کلی بازی کردن رفتیم رستوران و یه شام خوردیم رفتیم خونه که
لیا: خب نظرتون چیه یکم آبجو بخوریم
ا.ت: من اوکیم
ته: نظر خوبیه منم هستم
که همه برگشتیم سمت کوک و منتظر نگاهش کردیم
کوک: خب به این نه نمیگم
تهیونگ رفت آبجو هارو با یکم تنقلات اورد شروع کردیم به خوردن
بعد یک ساعت همه مست بودیم که نمیدونو تهیونگ و لیا کجا غیبشون زد که بلند شدم دنبالشون بگردم داشتم از جلوی کوک رد میشدم یهو از دستم گرفت کشید طرف خودش و نشودنم رو پاهاش خجالت کشیدم همون لحظه لباشو گذاشت رو لبام داشت محکم مک میزد بعد چند مین باکم اوردن نفس از هم جدا شدیم و (خودتون ادامشو تصور کنید)
«ویو دوماه بعد»
با امروز یک هفتس که کوک و تهیونگ برای معموریت رفتن نیویورک و توی این دوماه لیا و تهیونگ هم وارد رابطه شدن با لیا نشسته بودیم که
لیا: ا.ت بیا امشب بریم بار
ا.ت: دیوونه شدی اگه تهیونگ و کوک بفهمن مارو میکشن
لیا: میدونم ولی نمیفهمن
ا.ت: نه نمیشه من میترسم
لیا: یاا نترس اگه بهشون نگیم که نمی فهمن
ا.ت: باشه ولی زود بر میگردیم
لیا: باشه
یکم نشستیم که ساعت 6بود پس بلند شدیم اماده بشیم رفتم اتاق یه دوش 15مینی گرفتم و اومدم بیرون موهامو خشک کردم و اماده شدم و یه لباس تقرببا باز پوشیدم و زدم بیرون که لیااومد سمتم
لیا: اوو خوشگل شدی بیا بریم
ا.ت: توهم خوشگل شدی بریم
رفتیم بیرون یه ماشین گرفتیم و راه افتادیم که بعد چند مین رسیدیم رفتیم داخل و مشروبارو سفارش دادیم بعد یکم خوردن رفتیم وسط داشتیم میرقصیدم که دوتا پسر اومدن سمتمون
پسر1:سلام خوشگلا
نزدیکمون شدن از کمرمون گرفتن که....
لایک و کامنت یادتون نره کیوتام🥰😊
- ۶.۵k
- ۲۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط