{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p22

p22
ماشین جلوی دروازه‌های آهنی عمارت ایستاد.
تهیونگ چند ثانیه همان‌جا نشست و به ساختمان بزرگی که سال‌ها از آن متنفر بود خیره ماند.

جایی که هر گوشه‌اش برایش بوی گذشته می‌داد.

پدرش.

مردی که سال‌ها بود هیچ رابطه‌ای جز دشمنی با او نداشت.

تهیونگ پیاده شد و بدون توجه به نگهبان‌هایی که با دیدنش کنار رفتند، وارد عمارت شد.

صدای قدم‌هایش در راهروی سنگی می‌پیچید.

وقتی به سالن اصلی رسید، او را دید.

× بالاخره پسر گمشده‌ام یادش افتاد اینجا هم خانه‌ای دارد؟

_ من برای دیدن تو نیومدم.

× پس برای چی اومدی؟

_ یه جواب می‌خوام.

پدرش آرام از روی مبل بلند شد و نگاهش را روی صورت پسرش ثابت کرد.

× چه جوابی؟

تهیونگ چند لحظه سکوت کرد. اسم ماریا مثل زخمی قدیمی دوباره در ذهنش زنده شده بود.

_ پارک ماریا رو می‌شناختی؟

چهره‌ی مرد برای لحظه‌ای تغییر کرد، اما خیلی زود خودش را کنترل کرد.

× چرا بعد از دوازده سال اسم اون دختر رو آوردی؟

_ چون امروز فهمیدم تمام این سال‌ها یه حقیقت رو ازم پنهان کرده بودن.

× چه حقیقتی؟

تهیونگ جلوتر رفت.

_ ماریا... خواهر پارک جنا بود.

سکوت سنگینی سالن را گرفت.

× ...

_ تو می‌دونستی؟

پدرش نگاهش را از او گرفت.

× بعضی چیزها هست که بهتره هیچ‌وقت ازشون باخبر نشی.

_ من جواب سؤال پرسیدم.

× و منم جوابم رو دادم.

_ نه. تو از جواب دادن فرار کردی.

تهیونگ با عصبانیت نفسش را بیرون داد.

_ دوازده سال فکر کردم ماریا رو توی یه تصادف از دست دادم. دوازده سال فکر کردم دیگه هیچ‌چیزی از اون شب باقی نمونده. بعد امروز می‌فهمم دختری که تمام این مدت جلوی چشمم بوده، خواهر ماریاست.

× جنا؟

تهیونگ با شنیدن اسمش مکث کرد.

_ آره. جنا.

پدرش چند ثانیه ساکت ماند.

× از اون دختر فاصله بگیر.

_ چرا؟

× چون خانواده‌ی اون دختر بیشتر از چیزی که فکر می‌کنی به گذشته‌ی ما مربوطه.

_ من ازت دستور نمی‌گیرم.

× این دستور نیست.

مرد نگاه سردی به او انداخت.

× این یه هشدارِ واقعیه.

تهیونگ چیزی نگفت.

فقط برای اولین بار، احساس کرد مرگ ماریا شاید آن‌قدر ساده نبوده که تمام این سال‌ها تصور می‌کرد.

_ اگه چیزی درباره‌ی اون شب می‌دونی...

مکث کرد و مستقیم به چشم‌های پدرش خیره شد.

_ خودت بهم می‌گی.

× و اگه نگم؟

تهیونگ بدون اینکه نگاهش را پس بگیرد، آرام جواب داد:

_ خودم پیداش می‌کنم.

بعد برگشت و به سمت در رفت.

پشت سرش صدای پدرش بلند شد.

× تهیونگ...

ایستاد.

× بعضی حقیقت‌ها وقتی پیدا می‌شن، آرزو می‌کنی هیچ‌وقت دنبالشون نرفته بودی.

تهیونگ لحظه‌ای چشم‌هایش را بست.

_ من دوازده ساله با یه گذشته‌ی مرده زندگی کردم...

آرام برگشت.

_ دیگه از حقیقت نمی‌ترسم.
حمایت✨️
دیدگاه ها (۰)

p23صدای پسرش هنوز در گوشش بود.اما همین که در عمارت بسته شد، ...

p21جنا از زیرزمین بالا آمد و نامه را در ذهنش مرور می‌کرد.سوی...

p20صبح روز بعد، تهیونگ زودتر از همیشه به بیمارستان رسید.تمام...

p6تهیونگ تمام مسیر تا بیمارستان را در سکوت گذراند. حرف‌های آ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط