ستاره ای در میان تاریکی فصل۱ پارت۲۲🌌
ستاره ای در میان تاریکی فصل۱ پارت۲۲🌌
که دید دکو هم جلو دره برا همین سعی کرد بخاطر قضایا چند دقیقه پیش که خودشو درگیر نکنه از دکو فاصله بگیره اما
دکو برگشت طرفش.
دکو: اه ایمی سان..... خوشحالم که میبینمت..از اون طرف هم ایدا اومد
سلاممممممم به همکلاسی های خوبم... واقعا از عملکرد خوبتون تو ازمون حیرت زدم
ایمی: اه سلام
دکو: اه اممم مرسی مممنون تو هم خیلی خوب بودی مخصوصا استراژدیت
ایمی... خوب من بریمممم
دکو:.وای انگاری که عجله داری امروز هم میخوای با موتور بری
ایمی مکث کوتاهی کرد
بله عجله دارم البته نه نمیرم
دکو پلک زد
اِه پس چجوری برمیگردی البته نمیخوام فضولی کنم فقط میخوام ببینم اگه دوس دای مثل امروز که با هم اومدیم برگردیم اه راستی ایدا تو هم دوس داری
ایدا: بله ایمی سان اینکه انقدر عجله دارید خوب نیس چون ممکنه بی احتیاطی بشه
ایمی بند کیفش رو روی شونهاش انداخت
شرمنده یه جا کار دارم شاید بعدا و ایدا خیالت راحت هواسم هست
دکو با کنجکاوی سرش رو کج کرد:
کار چه کاری
سکوت.
* لعنتی خیلی داره فضولی میکنه نباید تابلو کنمممم....*
ایمی فقط نگاهش کرد
دکو: اوه... چیزه... لازم نیست بگی! ببخشید! 😖
ایمی: ممنون که خودت فهمیدس
ایدا :حفظ حریم شخصی افراد، از اصول ارتباطات سالم است.
ایمی: برای اولین بار تو عمرم با یکی موافقم
دکو: اِه؟!
ایدا:هااا
ایمی کیفش رو برداشت و راه افتاد.
خب من برم فردا میبینمتون
دکو لبخند زد
آره! فردا میبینمت
ایدا هم سر خم کرد
روز خوبی داشته باشید، هوشیکاوا سان
ایمی بدون اینکه برگرده فقط دستش رو بالا آورد
شما هم
ویو ایمی 🌌
خوبه...
هیچی نپرسیدن
سر کار... درس... خونه... گذشتم...ایندم و شخصیتم
همه ی....این بخشها به خودم مربوطه
چند ثانیه بعد از در یو.ای خارج شد
دستش رو توی جیب هودیش کرد و به آسمون عصر نگاه کرد
هوف...
امروز طولانی بود
و حالا شیفت شروع میشه.
اما...
لبخند کوچیکی روی صورتش نشست.
فردا میبینمتون... هه؟
از کی تا حالا منتظر کسیم.... البته ولششششش
ایمی واااای لعنتتتتی دیر مممم شد الان پنج و نیمه......نمیرسم مم😭
‹بیست دقیقه پارکینگ›
ایمی کلاه کاسکتش را سر گذاشت و روی موتور مشکیاش نشست
هوا کمکم رو به تاریکی میرف
او موتور را روشن کرد
وووووووشششش 🏍💨
باد عصر به صورتش میخورد
امروز اتفاقات زیادی افتاده بود
آلمایت..کلاس....مبارزه...دکو.. و اون حرفای عجیب و رابطش با باکوگو..... سعی کرد فراموش اما ذهنش هنوز در گیرش... از یه طرفی هم کنجکاو بود که اون مکالمه ای که از دست داد در مورد چی... بود.. از یه طرفی هم.. خوشحال بود.. که نمیدونست... چون میشد. گفت که ندونستن همیشه بهترین چیزه..
چراغ قرمزشد
ایمی ترمز کرد
در آینهی موتور، تصویر خودش را دید
همون ماسکوچشمبند.
همون آدم همیشگی اما...
امروز بد نبود
همین فکر باعث شد خودش اخم کند.
«نه... زیادی جوگیر نشو.»
چراغ سبز شد
وووشش 🏍💨
چند دقیقه بعد مقابل کافه توقف کرد
ایمی کلاهش را برداشت و در رو باز کرد
تینگدنیل که پشت کانتر مشغول پاک کردن لیوانها بود، بدون اینکه سرش را بلند کند گفت:
اگه مشتریای پنج دقیقه صبر کن تا مسئول بیاد اگه مالیاتی،من اینجا کار نمیکنم. اگه یاکوزا خانوم خودمون باشی...
سرش را بالا آورد.
ـ...بالاخره رسیدی.
ایمی خیلی آرام هدفونش را از روی گوشش برداشت
ـسلام
دنیل چند ثانیه نگاهش کرد.
تو خستهتر از همیشهای
زندهام. کافیه بعدشم از الان بگم حرف مفت بزنی من میدونم تو
نه نه ولی این قیافه مال وقتی نیست که فقط خستهای
ایمی بیمعطلی از کنارش رد شد.
سفارش داریم
دنیل پوزخند زد.:تغییر موضوع. تکنیک همیشگی
ایمی روپوشش را پوشید
ـ سفارش داریم یا نه
ـ سه تامیز
ـ اوکی
دنیل زیر لب گفت:
ـ امروز واقعاً عجیب شده
ایمی نشنید...
چند دقیقه بعد
کافه آرام بود
ایمی فنجانها را روی سینی گذاشت
حرکتهایش مثل همیشه دقیق ببوو
اما ذهنش...
هنوز توی یو.ای بود.
فردا میبینمت.
اعععع نه
چرا اصلاً این جمله هنوز توی سرم مونده؟
سینی را روی میز گذاشت
مشتری لبخند زد
«خیلی ممنون.»
ایمی کمی سر تکان داد
ـ «خواهش میکنم.»
اییمی* اععع چرا من امروز همش دارم صحبت میکنم.. چت شده دختر از کی تا حالا انقدر اجتماعی شدی نزار اون اتفاقات دوباره تکرار شه خوب برم...
اما همون لحظه.... ....
که دید دکو هم جلو دره برا همین سعی کرد بخاطر قضایا چند دقیقه پیش که خودشو درگیر نکنه از دکو فاصله بگیره اما
دکو برگشت طرفش.
دکو: اه ایمی سان..... خوشحالم که میبینمت..از اون طرف هم ایدا اومد
سلاممممممم به همکلاسی های خوبم... واقعا از عملکرد خوبتون تو ازمون حیرت زدم
ایمی: اه سلام
دکو: اه اممم مرسی مممنون تو هم خیلی خوب بودی مخصوصا استراژدیت
ایمی... خوب من بریمممم
دکو:.وای انگاری که عجله داری امروز هم میخوای با موتور بری
ایمی مکث کوتاهی کرد
بله عجله دارم البته نه نمیرم
دکو پلک زد
اِه پس چجوری برمیگردی البته نمیخوام فضولی کنم فقط میخوام ببینم اگه دوس دای مثل امروز که با هم اومدیم برگردیم اه راستی ایدا تو هم دوس داری
ایدا: بله ایمی سان اینکه انقدر عجله دارید خوب نیس چون ممکنه بی احتیاطی بشه
ایمی بند کیفش رو روی شونهاش انداخت
شرمنده یه جا کار دارم شاید بعدا و ایدا خیالت راحت هواسم هست
دکو با کنجکاوی سرش رو کج کرد:
کار چه کاری
سکوت.
* لعنتی خیلی داره فضولی میکنه نباید تابلو کنمممم....*
ایمی فقط نگاهش کرد
دکو: اوه... چیزه... لازم نیست بگی! ببخشید! 😖
ایمی: ممنون که خودت فهمیدس
ایدا :حفظ حریم شخصی افراد، از اصول ارتباطات سالم است.
ایمی: برای اولین بار تو عمرم با یکی موافقم
دکو: اِه؟!
ایدا:هااا
ایمی کیفش رو برداشت و راه افتاد.
خب من برم فردا میبینمتون
دکو لبخند زد
آره! فردا میبینمت
ایدا هم سر خم کرد
روز خوبی داشته باشید، هوشیکاوا سان
ایمی بدون اینکه برگرده فقط دستش رو بالا آورد
شما هم
ویو ایمی 🌌
خوبه...
هیچی نپرسیدن
سر کار... درس... خونه... گذشتم...ایندم و شخصیتم
همه ی....این بخشها به خودم مربوطه
چند ثانیه بعد از در یو.ای خارج شد
دستش رو توی جیب هودیش کرد و به آسمون عصر نگاه کرد
هوف...
امروز طولانی بود
و حالا شیفت شروع میشه.
اما...
لبخند کوچیکی روی صورتش نشست.
فردا میبینمتون... هه؟
از کی تا حالا منتظر کسیم.... البته ولششششش
ایمی واااای لعنتتتتی دیر مممم شد الان پنج و نیمه......نمیرسم مم😭
‹بیست دقیقه پارکینگ›
ایمی کلاه کاسکتش را سر گذاشت و روی موتور مشکیاش نشست
هوا کمکم رو به تاریکی میرف
او موتور را روشن کرد
وووووووشششش 🏍💨
باد عصر به صورتش میخورد
امروز اتفاقات زیادی افتاده بود
آلمایت..کلاس....مبارزه...دکو.. و اون حرفای عجیب و رابطش با باکوگو..... سعی کرد فراموش اما ذهنش هنوز در گیرش... از یه طرفی هم کنجکاو بود که اون مکالمه ای که از دست داد در مورد چی... بود.. از یه طرفی هم.. خوشحال بود.. که نمیدونست... چون میشد. گفت که ندونستن همیشه بهترین چیزه..
چراغ قرمزشد
ایمی ترمز کرد
در آینهی موتور، تصویر خودش را دید
همون ماسکوچشمبند.
همون آدم همیشگی اما...
امروز بد نبود
همین فکر باعث شد خودش اخم کند.
«نه... زیادی جوگیر نشو.»
چراغ سبز شد
وووشش 🏍💨
چند دقیقه بعد مقابل کافه توقف کرد
ایمی کلاهش را برداشت و در رو باز کرد
تینگدنیل که پشت کانتر مشغول پاک کردن لیوانها بود، بدون اینکه سرش را بلند کند گفت:
اگه مشتریای پنج دقیقه صبر کن تا مسئول بیاد اگه مالیاتی،من اینجا کار نمیکنم. اگه یاکوزا خانوم خودمون باشی...
سرش را بالا آورد.
ـ...بالاخره رسیدی.
ایمی خیلی آرام هدفونش را از روی گوشش برداشت
ـسلام
دنیل چند ثانیه نگاهش کرد.
تو خستهتر از همیشهای
زندهام. کافیه بعدشم از الان بگم حرف مفت بزنی من میدونم تو
نه نه ولی این قیافه مال وقتی نیست که فقط خستهای
ایمی بیمعطلی از کنارش رد شد.
سفارش داریم
دنیل پوزخند زد.:تغییر موضوع. تکنیک همیشگی
ایمی روپوشش را پوشید
ـ سفارش داریم یا نه
ـ سه تامیز
ـ اوکی
دنیل زیر لب گفت:
ـ امروز واقعاً عجیب شده
ایمی نشنید...
چند دقیقه بعد
کافه آرام بود
ایمی فنجانها را روی سینی گذاشت
حرکتهایش مثل همیشه دقیق ببوو
اما ذهنش...
هنوز توی یو.ای بود.
فردا میبینمت.
اعععع نه
چرا اصلاً این جمله هنوز توی سرم مونده؟
سینی را روی میز گذاشت
مشتری لبخند زد
«خیلی ممنون.»
ایمی کمی سر تکان داد
ـ «خواهش میکنم.»
اییمی* اععع چرا من امروز همش دارم صحبت میکنم.. چت شده دختر از کی تا حالا انقدر اجتماعی شدی نزار اون اتفاقات دوباره تکرار شه خوب برم...
اما همون لحظه.... ....
- ۵۰
- ۱۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط