ستاره ای در میان تاریکی فصل۱پارت پارت ۳۰🌌
ستاره ای در میان تاریکی فصل۱پارت پارت ۳۰🌌
اما چون خودش کاملاً عادی به نظر میرسید بیشتر سؤال نپرسیدند
بعدش دکو لبخند زد:خب... بازم خوشحالم که همکلاسی شدیم
ایدا سر تکان داد.:من هم همینطور
ایمی برای چند لحظه به آن دو نگاه کرد و بعد خیلی آرام...:.منم
سهتایی از کافهتریا بیرون آمدند.
تا اینکه...بووووووووووووووووم!!
آژیر خطر کل ساختمان را لرزاند
چراغهای قرمز شروع به چشمک زدن کردند
دکو: 😳
ایدا: 😳
ایمی: 😐
و بعد...کل راهرو منفجر شد.
البته نه واقعا...دانشآموزها منفجر شدند.
«چی شده؟»
«حملهست؟!»
«شرورا اومدن؟!»
«بدووووو!»
همه به سمت خروجی هجوم بردند.
دکو: «ه-هااااا؟!»
ایدا: «چرا همه میدوند؟!»
ایمی: ...
دو ثانیه به جمعیت خیره شد.
بعد به دکو نگاه کرد.
بعد به ایدا.
دوباره به جمعیت
«شماها هم از اینا چیزی میفهمین؟»
«نه!»
«خیر!»
اما همون لحظه...
موج جمعیت بهشون رسید
دکو: «وااااااااا!»
ایدا: «نظم خود را حفظ کنیییییید!»
هیچکس حفظ نمیکرد
دانشآموزها از کنارشان رد میشدند.
یکی فریاد میزد...یکی میدوید.
یکی هم اصلاً نمیدانست چرا میدود.
ایمی: ..اینها چرا شبیه گلهی گوسفندن؟( وضعیت مدرسه من موقع تعطیل شدن🤣)
ناگهان یک نفر از بغلش رد شد و نزدیک بود با او برخورد کند.
اخمش پرید. و پلکش هی میپرید
و دکو هم داشت همراه جمعیت کشیده میشد: ایمی چاننن
ایمی: ...
آهی کشید.
:اعععع...😮💨
بعد یقهی هودی دکو را گرفتو کشید.
دکو: غووک!( مثلا از این صدا هاس )
ایدا: هنوز در حال نگاه کردن به جمعیت و همینجوری داشت همراهشون میرفت
ایمی:از جریان چیزی میدونی؟
دکو:ن-نه!
ایمی:پس تو چرا میدویی؟! ها
دکو : چون بقیه داشتن میرفتن و گفتم شاید یه انفاقی افتاده
ایمی دو ثانیه فقط نگاهش کرد
بعد خیلی آرام گفت:تو احتمالاً اگر همه از پنجره بپرن...تو هم میپری
دکو: 😭نمیپرم!
در همین لحظه...
صدای کوبیده شدن شیشهها آمد
جمعیت با وحشت بیشتری فریاد زد.
ایدا سرش را بلند کرد.
چشمهایش گشاد شد:آنجا را ببینید
کنار پنجره...
چند خبرنگار پشت درهای اصلی یو.ای جمع شده بودند.
فلاش دوربینها مدام روشن میشد.
ایدا: ...
دکو: ...
ایمی: ...
سه ثانیه سکوت.
ایمی:تمام این هرجومرج... برای چند خبرنگاره؟
دکووایدا: 😶
بعد ایمی خیلی آرام دستش را روی صورتش کشید
خدای من... من با اینا قراره سه سال درس بخونم؟دکو:همین؟
ایمی: ... برا چی
دکو: ت-تموم شد؟
«آره.»
ایدا: یعنی دلیل خاصی نداری؟
ایمی کمی فکر کرد.* لعنتی زیادی ساده بود دلیل بهتر میخوام*
بعد گفت: فکر کنم چون جالب باشه و تازشم چون کوسم قوی بود گفتم قهرمان خوبی میشم
از نظر دکو این دختر یا خیلی ساده بود...یا اصلاً هیچچیز دربارهی خودش نمیگفت
اما چون خودش کاملاً عادی به نظر میرسید بیشتر سؤال نپرسیدند
بعدش دکو لبخند زد:خب... بازم خوشحالم که همکلاسی شدیم
ایدا سر تکان داد.:من هم همینطور
ایمی برای چند لحظه به آن دو نگاه کرد و بعد خیلی آرام...:.منم
سهتایی از کافهتریا بیرون آمدند.
تا اینکه...بووووووووووووووووم!!
آژیر خطر کل ساختمان را لرزاند
چراغهای قرمز شروع به چشمک زدن کردند
دکو: 😳
ایدا: 😳
ایمی: 😐
و بعد...کل راهرو منفجر شد.
البته نه واقعا...دانشآموزها منفجر شدند.
«چی شده؟»
«حملهست؟!»
«شرورا اومدن؟!»
«بدووووو!»
همه به سمت خروجی هجوم بردند.
دکو: «ه-هااااا؟!»
ایدا: «چرا همه میدوند؟!»
ایمی: ...
دو ثانیه به جمعیت خیره شد.
بعد به دکو نگاه کرد.
بعد به ایدا.
دوباره به جمعیت
«شماها هم از اینا چیزی میفهمین؟»
«نه!»
«خیر!»
اما همون لحظه...
موج جمعیت بهشون رسید
دکو: «وااااااااا!»
ایدا: «نظم خود را حفظ کنیییییید!»
هیچکس حفظ نمیکرد
دانشآموزها از کنارشان رد میشدند.
یکی فریاد میزد...یکی میدوید.
یکی هم اصلاً نمیدانست چرا میدود.
ایمی: ..اینها چرا شبیه گلهی گوسفندن؟( وضعیت مدرسه من موقع تعطیل شدن🤣)
ناگهان یک نفر از بغلش رد شد و نزدیک بود با او برخورد کند.
اخمش پرید. و پلکش هی میپرید
و دکو هم داشت همراه جمعیت کشیده میشد: ایمی چاننن
ایمی: ...
آهی کشید.
:اعععع...😮💨
بعد یقهی هودی دکو را گرفتو کشید.
دکو: غووک!( مثلا از این صدا هاس )
ایدا: هنوز در حال نگاه کردن به جمعیت و همینجوری داشت همراهشون میرفت
ایمی:از جریان چیزی میدونی؟
دکو:ن-نه!
ایمی:پس تو چرا میدویی؟! ها
دکو : چون بقیه داشتن میرفتن و گفتم شاید یه انفاقی افتاده
ایمی دو ثانیه فقط نگاهش کرد
بعد خیلی آرام گفت:تو احتمالاً اگر همه از پنجره بپرن...تو هم میپری
دکو: 😭نمیپرم!
در همین لحظه...
صدای کوبیده شدن شیشهها آمد
جمعیت با وحشت بیشتری فریاد زد.
ایدا سرش را بلند کرد.
چشمهایش گشاد شد:آنجا را ببینید
کنار پنجره...
چند خبرنگار پشت درهای اصلی یو.ای جمع شده بودند.
فلاش دوربینها مدام روشن میشد.
ایدا: ...
دکو: ...
ایمی: ...
سه ثانیه سکوت.
ایمی:تمام این هرجومرج... برای چند خبرنگاره؟
دکووایدا: 😶
بعد ایمی خیلی آرام دستش را روی صورتش کشید
خدای من... من با اینا قراره سه سال درس بخونم؟دکو:همین؟
ایمی: ... برا چی
دکو: ت-تموم شد؟
«آره.»
ایدا: یعنی دلیل خاصی نداری؟
ایمی کمی فکر کرد.* لعنتی زیادی ساده بود دلیل بهتر میخوام*
بعد گفت: فکر کنم چون جالب باشه و تازشم چون کوسم قوی بود گفتم قهرمان خوبی میشم
از نظر دکو این دختر یا خیلی ساده بود...یا اصلاً هیچچیز دربارهی خودش نمیگفت
- ۱۷۳
- ۱۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط