{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت ۲۰

ویو چویا :

صبح:

صبح که شد چشمام و باز کردم چشمام میسوخت چشمامو مالوندم خواستم بلند شم که دیدم محکم توی بازو های اونم بهش نگاه کردم با دیدن دازای یاد اون دختره افتادم دوباره حالم بد شد و سوزش چشمام بیشتر شد خودمو هول دادم از بغلش بیرون اومدم




ویو دازای:

با حس نکردن چویا بغلم بیدار شدم که دیدم بیدار شده نشستم روی تخت آروم یک دستمو سمتش بردم تا گونشو ناز کنم اما دستم و توی هوا ثابت نگه داشتم و آخر سر پایین انداختم
+خوبی چویا؟
- بستگی داره برای تو چقدر مهم باشه
+ اونطوری که فکر میکنی نیست!
- دقیقا چطوریه پس اوسامو ؟؟؟ هااا؟؟؟؟
+آروم باش چویا
- من اروممم
+ تو اشتباه برداشت کردی
- عه واقعا؟؟ وای چقدر خنده دار
+ من اونو دوست ندارم چویا
- هر لحظه واقعا داره خنده دار تر از قبل میشه اوسامو
+ چویا باید حرفمو باور کنی
- خب دیگه داری چرت و پرت میگی بسه!
+ اصلا گیرم من دوسش داشته باشم برای تو چرا باید مهم باشه؟؟؟
دیدم چویا بغض کرد دوباره
- چون دوست دارم! (نسبتا بلند)
بعد آروم اشکاش ربخت
شوکه شده بودم اون الان گفت دوسم داره؟؟
+ چویا ولی من دکه دوست ندارم
همه میدونن این جمله عین دروغه چون من توی همین تایم کم عاشقش شده بودم اما تغییر چهره چویا رو دیدم خشکش زد




ویو چویا:

ا اون گفت چی؟؟ اون الان چی گفت ؟؟
سرمو انداختم پایین و دیگه نتونستم از دردی که توی سینم پیچید خندیدم از اینکه مهلکه خاص و عام شده بودم خندم گرفت اینکه اینطوری عاشق یک عوضی شده بودم خندم گرفت این ماجرا بود؟؟ اینکه اون دوسم نداشته باشه؟؟ واقعا ؟؟
دیدگاه ها (۱)

شب از شین سوکوکو هم می‌زارم ✨

قهوه آتشین °پارت هفتم °ویو دازای °اما یهو در باز شد و برخلاف...

بخاطر تولد چویا می‌خوام تک پارتی بدم✨اسمش¿ °تولدت مبارک چیبی...

پارت پنجم ______________________________ویو دازایبا اونا مشت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط