قهوه آتشین
قهوه آتشین °
پارت هفتم °
ویو دازای °
اما یهو در باز شد و برخلاف چیزی که فکر میکردم چویا بود! یک لحظه واقعا کل وجودم آروم گرفت و خوشحال شدم سرمو یکم گرفتم پایین تا خوشحالیم مشخص نشه و لبخند زدم
ویو چویا°
وارد اتاق جلسه شدم همه اول یک دقیقه سکوت کردن بعد دوباره به بحثهای خودشون ادامه دادن دنبال جای خالی بودم که برم بشینم که.... نفس عمیقی کشیدم به اجبار صندلی کنار دازای نشستم همین که صندلی کنارش نشستم گرمایی که ازش میومد وجودمو دوباره در بر گرفت لبخند کوچیکی زدم که هر چی خواستم نتونستم جلوشو بگیرم نیم نگاهی به دازای انداختم داشت وانمود میکرد که به حرفای موری گوش میده اما اصلا حواسش اونجا نبود کاملا مشخص بود یکم که گذشت موری یک تایم استراحت داد تا دازای بتونه پیشنهاد های موری و سبک سنگین کنه دازای هم تکیه داد به پشتی صندلی و همه با هم حرف میزدن به بقیه نگاه کردم و خواستم ببینم اونا چی میگن که حس کردم دازای چیزی انداخت روی پام
با عصبانیت صورتمو برگردونم سمتش آماده بودم که توی صورتش غرش کنم که توجهم به گل روی پام پرت شد صورت عصبیم از تعجب باز شد و لبخندی زدم یهو
چویا : این گل ژیپسوفیلا نارنجیه....
بر خلاف خوشحالیم اخم کردم و گل و انداختم بغلش
چویا : چی با خودت فکر کردی که من اینو قبول کنم؟؟💢
دازای آروم چشماشو باز کرد و بهم نگاه ارومی کرد
دازای : تو با خودت چی فکر کردی که این مال تو باشه؟
یک لحظه دستپاچه شدم اگه مال من نبوده باشه حسابی ضایع شدم...
چویا با دستپاچگی : خ خب ا اخه
دازای آروم خندید و خم شد و روی موهامو بوس کرد
شوکه شدم میدونم دلم میخواست دوباره بغلم بگیره اما اینکه الان چیشد گیجم میکنه
یکم که گذشت تازه به خودم اومدم و محکم هولش دادم عقب
چویا : از من دور شو روانی💢
دازای با خنده : باشه مو حنایی آروم باش
و دوباره گل و بهم داد
اینبار گل و پس نزدم و فقط ساکت شدم این کارم باعث شد دازای نیشخندی بزنه همونطوری که پشتش به موری بود و روش به من بود بدون اینکه به موری نگاه کنه یا از نیشخندش کم کنه با شیطنت گفت:....
پارت هفتم °
ویو دازای °
اما یهو در باز شد و برخلاف چیزی که فکر میکردم چویا بود! یک لحظه واقعا کل وجودم آروم گرفت و خوشحال شدم سرمو یکم گرفتم پایین تا خوشحالیم مشخص نشه و لبخند زدم
ویو چویا°
وارد اتاق جلسه شدم همه اول یک دقیقه سکوت کردن بعد دوباره به بحثهای خودشون ادامه دادن دنبال جای خالی بودم که برم بشینم که.... نفس عمیقی کشیدم به اجبار صندلی کنار دازای نشستم همین که صندلی کنارش نشستم گرمایی که ازش میومد وجودمو دوباره در بر گرفت لبخند کوچیکی زدم که هر چی خواستم نتونستم جلوشو بگیرم نیم نگاهی به دازای انداختم داشت وانمود میکرد که به حرفای موری گوش میده اما اصلا حواسش اونجا نبود کاملا مشخص بود یکم که گذشت موری یک تایم استراحت داد تا دازای بتونه پیشنهاد های موری و سبک سنگین کنه دازای هم تکیه داد به پشتی صندلی و همه با هم حرف میزدن به بقیه نگاه کردم و خواستم ببینم اونا چی میگن که حس کردم دازای چیزی انداخت روی پام
با عصبانیت صورتمو برگردونم سمتش آماده بودم که توی صورتش غرش کنم که توجهم به گل روی پام پرت شد صورت عصبیم از تعجب باز شد و لبخندی زدم یهو
چویا : این گل ژیپسوفیلا نارنجیه....
بر خلاف خوشحالیم اخم کردم و گل و انداختم بغلش
چویا : چی با خودت فکر کردی که من اینو قبول کنم؟؟💢
دازای آروم چشماشو باز کرد و بهم نگاه ارومی کرد
دازای : تو با خودت چی فکر کردی که این مال تو باشه؟
یک لحظه دستپاچه شدم اگه مال من نبوده باشه حسابی ضایع شدم...
چویا با دستپاچگی : خ خب ا اخه
دازای آروم خندید و خم شد و روی موهامو بوس کرد
شوکه شدم میدونم دلم میخواست دوباره بغلم بگیره اما اینکه الان چیشد گیجم میکنه
یکم که گذشت تازه به خودم اومدم و محکم هولش دادم عقب
چویا : از من دور شو روانی💢
دازای با خنده : باشه مو حنایی آروم باش
و دوباره گل و بهم داد
اینبار گل و پس نزدم و فقط ساکت شدم این کارم باعث شد دازای نیشخندی بزنه همونطوری که پشتش به موری بود و روش به من بود بدون اینکه به موری نگاه کنه یا از نیشخندش کم کنه با شیطنت گفت:....
- ۱۴۸
- ۰۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط