{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

لبخندت از سروصدای سالن هم بلندتر بود

لبخندت از سروصدای سالن هم بلندتر بود



اگه بخوام راستش رو بگم، اصلاً از اول قرار نبود این‌قدر درگیرش بشم.

همه‌چی از یه روز معمولی شروع شد؛ از همون روزی که فقط برای چند دقیقه رفته بودم سالن تمرین کاراسونو و بعدش به خودم گفتم:
«خب، یه سر می‌زنم، میام بیرون. دیگه نهایتش یه تمرین رو می‌بینم.»

ولی خب، آدم یه وقتایی یه‌جا می‌ره که اصلاً قرار نیست تغییرش بده، بعد یهو می‌بینه همون یه‌جا شده شروع همه‌چی.

هیناتا شویو هم دقیقاً از همون آدما بود.

از اون مدل آدمایی که از دور هم معلومه نمی‌تونی راحت نادیده‌ش بگیری. نه چون خیلی مغرور یا خفن باشه، نه. برعکس، چون یه انرژی عجیب داره که انگار هیچی نمی‌تونه خاموشش کنه. هر چی بیشتر نگاهش می‌کردم، بیشتر می‌فهمیدم این پسره واقعاً با بقیه فرق داره.

قدش کوتاه بود، قبول. ولی خب خودش جوری رفتار می‌کرد که انگار قد اصلاً وجود نداره. هر بار می‌پرید، انگار می‌خواست به کل دنیا ثابت کنه که اگه دلت بخواد، می‌تونی همه ی دیوارارو بکشونی.

و من؟
من فقط نشسته بودم و خیلی ضایع، خیلی بی‌سر و صدا، داشتم جذبش می‌شدم.
حالا شاید با خودتون بگید چجوری راهم به کاراسونو باز شد،خب...

ی روز قشنگ و ابری بود که با نیشینویا اشنا شدم،ازم خواست توی درساش کمکش کنم اخه نکه خودم خیییلی از این چرت و پرتا سر درمیارم
ولی وقتی تو کلاس داشتم براش یکی از مسئله هارو توضیح میدادم..

نویا:اینا خیلی کسل کنندن...میخوام برم باشگاه

ا/ت:اجاره نداری،باید اول این 10 تا مسئله رو حل کنی

نویا:ولی خیلی سختنننن نمیشه برای یروز دیگه؟

ا/ت:خودت میدونی که من از درس متنفرم و عاشق خوش گذرونیم ولی الان دارم سخت میگیرم چون الان این مسئله هایی که داری حل میکنی برا ریاضی پنجم دبستانه نویا!

نویا:واقعا..؟چرا زودتر نگفتی!!

ا/ت:فکر کردم تا الان خودت فهمیدی،پس حالا که اینجوره بزار ازت ی سوال اسون تر بپرسم،75 درصد کره زمین رو چی تشکیل داده؟

نویا:کره زمین رو نمیدونم ولی برا خودم والیبال

ا/ت:عجب...

نویا:تو درک نمیکنی!باید یبار والیبال رو امتحان کنی،اصلا چطوره بیای تمرین مارو ببینی؟شاید دیدت نسبت به والیبال عوض شه

ا/ت:فکر نکنم...اگه عوض نشد چقدر میدی؟

نویا:250 ین

ا/ت:اوکی،میام

نویا:(از جاش بلند شد و بالا پایین پرید) پس درس هم برای بعدا!

ا/ت:بشین سر جان
---

اون روزم مثل همیشه بود. سالن شلوغ بود، بچه‌ها هی توپ پاس می‌دادن، نویا عادی بود مثل همیشه شیطنت میکرد، و هیناتا هم... خب، مثل همیشه داشت همه‌چی رو با شور و حرارت بیشتری از حد نرمال انجام می‌داد،داره کاری رو که عاشقشه انجام میده معلومه شور و شوقش زیاده.من قرار بود بیام که بازی همشونو ببینم ولی فقط چشمام دنبال اون پسره،مطمعنم مثل فیلما نیست که عاشقش شده باشم و اینجور چیزا بخاطر استعدادشه

یه لحظه توپ از دست یکی پرید و قل خورد سمت من. ناخودآگاه رفتم سمتش و گرفتمش.

همون موقع صدای هیناتا اومد:

هیناتا:ا/ت! اگه میشه اون توپ رو بنداز این طرف!

وقتی اسممو گفت فهمیدم که نویا منو قبلا معرفی کرده و منو تا حدودی میشناسن،برای همین بیشتر احساس معذب بودن داشتم

سرمو بلند کردم. وایساده بود وسط زمین و داشت با دست اشاره می‌کرد.

گفتم: آره،حتما.

توپ رو پرت کردم. البته راستش خیلی تمیز درنیومد، یه ذره کج رفت، ولی هیناتا با یه حرکت سریع گرفتش و همون‌طور که می‌خندید

هیناتا:اوهو، خوب بود!

منم یه لبخند کوچیک زدم.

ا/ت:نه بابا، اون‌جوری که باید نبود.

هیناتا:نه، بود!
با اطمینان گفت.
هیناتا:من انداختم، تو گرفتی. پس خوب بود.

از این منطقش خندم گرفت. واقعاً نمی‌دونستم این پسره چطوری هر جمله‌ای رو جوری می‌گفت که آدم ناخودآگاه لبخندش بگیره...

اگه خوشتون اومد پارت بعد هم بزارم^^
دیدگاه ها (۹)

فقط وان پیس😂

همون هایکیو بنظرم بهتره خیلی ممنون🎀

الهی بمیرم برات😭

پارت ۶🖤❤️خوناشام خشن من❤️🖤 ا/ت: اصلاً ریدم دهنت جونگ کوکاجون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط