{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یک وجب از صورتت تا بوسه هایم مانده بود

یک وجب از صورتت تا بوسه هایم مانده بود
شرم ناز گونه هایت دست من را خوانده بود

دست می انداخت عطر گیسوانت یاس را
وه که پیچ و تاب مویت باد را پیچانده بود

خواستم آدم شوم حوای چشمت حیله کرد!
لابد آدم را چنین از باغ جنت رانده بود

هی زدی رو دست و دست تو برایم رو نشد
ساده لوحی های من یک شهر را خندانده بود

وعده هایت بر دل دیوانه صابون می زد و
پای پرهیز مرا هم بی وفا لغزانده بود
دیدگاه ها (۲)

دلگرمی های توبال های منندچیزی بگوگاهی چنانم بی توکه عبور سای...

از من نرنــــــــــج…نه مغــــــرورم نه بی احســـــاس…فقط خس...

عشق یعنی......دل یڪے دلبر یـــڪے باشد فقطدر فراقشمثل باران ل...

باغ ها را گرچه دیوار و در استاز هواشان راه با یکدیگر استشاخه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط