{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سه سال گذشت...

سه سال گذشت...
از شبی که تا صبح خوابمون نبرد، اشک ذوق میریختیم و باورمون نمیشد که چند دقیقه قبل اصن چی دیدیم!
شبی که از استرس هلاک شدیم و قلبمون تقریبا دیگه نمیزد، چشمامونو دوخته بودیم به تلوزیون تا ببینیم آخر این داستان چی میشه...
با ۵ گلی که زده بودیم تازه نتیجه مجموع شده بود ۵ - ۵ و هر لحظه ممکن بود یه گل فقط یه گل بتونه یه اتفاق بزرگ رو رقم بزنه تا اینکه به آخر بازی رسیدیم... ترشتگنم جلو اومده بود تا کمک کنه، یه جورایی همه داشتن آخرین تلاششونو میکردن؛ قلبامون تند تند میزد، یکی زیرلب دعا میخوند، یکی گریه میکرد، یکی سجده کرده بود ، یکی چشماشو بسته بود و ... هرکسی تو یه حالت فقط منتظر بود ببینه اون توپ لعنتی کجا قراره بره...
و بالاخره بووووم! قلبمون دیگه نزد...
تموم تنمون بدتر از عادل میلرزید، موهای بدنمون سیخ شده بود و چیزی که میدیدیمو باور نمیکردیم!
این روبرتو بود که پرید جلو و توپو فرستاد تو قلب دروازه تا من اون شب بفهمم چیزی زیباتر از فوتبال نیست ، چیزی بزرگ تر از بارسا نیست و هر اتفاق غیر ممکنی تو یه ثانیه میتونه رخ بده و زندگیتو عوض کنه.
شب ریمونتادا و کامبک تاریخیمون با اختلاف بهترین و فراموش نشدنی ترین اتفاق زندگی تک تکمون بود و تو قلب همه ما تا ابد حک شد^_^✨ #ریمونتادا🔥
دیدگاه ها (۷)

ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)chapter:2P.12ا.ت:اووو ببینش چ...

سناریو استری کیدز وقتی

True Love③①ا/ت: تهیونگتهیونگ: جانما/ت: من الان لباسی ندارم ه...

پارت: 11 (بخش3) **زاویه دید: زین**ساعت چهار عصر بود. وقتی دس...

پارت: 23 (بخش3) **زاویه دید: هیزل*زین دقیقاً روبه‌روی من ایس...

Which onepart 18س. خب حالا ‌که آخر شبه پایه و کسی هم داخل خی...

#تاج_و_طوفانپارت ۲۰۴: ضیافتِ زهرآگینشبِ بعد، قصر حال و هوای ...

KIM V

🖤🌙 ماه سیاه | Black Moonقسمت اول: «من و هم‌اتاقی خون‌آشامم»ت...

پشت نگاه سردت ...🎀🦋 پارت 21 — ویو آت 🦋🎀تمام کلاس، ذهنم درگیر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط