پارت³
پارت³
بعد اینکه جلو همه شربت گرفتم رفتم همین جور به صف ایستادم
همش اون جئون با اون نیشخند چندش نگام میکرد منم سعی میکردم بیخیال باشم بعدم رفتیم میز شام رو چیدیم
و رفتیم تو آشپزخونه
ویو جانگ.ارباب زاده.
امروز وقتی جئون بهم گفت میخواد چندتا ندیمه انتخاب کنه اولش خواستم مخالفت کنم ولی بعدش با خودم گفتم چطوره یه پول بزرگ ازش بچاپم قبول کردم وقتی اومدند اون خدمتکار خوشگله اومد با خودم گفتم چطور اینو برا خودم نکردم چون واقعا اندام و چهره ی قشنگی داشت با چشمای سبز و امیدوارم جئون انتخابش نکنه
تو همین فکرا بودم که اجوما اومد و گفت شام آمادست
ویو کوک
بعد از خوردن شام به جانگ گفتم
کوک.آقای جانگ ندیمه ها آمادن؟.سرد.جدی.
جانگ. بله آفای جئون
آقای جانگ ندیمه ها رو صدا زد به صف اومدند و ایستادند
جانگ.این ها تموم ندیمه های عمارت هستند
تهیونگ.کوک چندتا میخوای انتخاب کنی؟.آروم.
کوک.پنج یا چهار.جدی.
جیمین.کم نیست؟.آروم.
کوک.نه
کوک به سمت ندیمه ها رفت
لیلی.
واقعا استرس داشتم اگه منو و یونا رو انتخاب میکرد بدبخت بودیم یکی یکی داشت میدید دو نفرو انتخاب کرد و منو یونا از استرس داشتیم انگشتامونو فشار میدادیم
کوک.هی تو.سرد.
لیلی.م..ن؟استرس.
کوک. آره .سرد. برو پیش اونا
لیلی. بدبخت شدم خیلی استرس داشتم و از همه بیشتر ترس ولی خداروشکر یونا رو انتخاب نکرد یه ندیمه دیگه انتخاب کرد و داشت راه میرفت که یهو ایستاد و برگشت وووو .......یونا رو انتخاب کرد واقعا دیگه حالم داشت بد میشد
کوک. خب من اینارو انتخاب کردم و ۲۵دقیقه وقت میدم برین وسیله هاتونو جمع و کنیدو بیاین
لیلی.
هیچ وقت شانس نداشتم با بی میلی رفتم پایین زیاد وسیله نداشتم کلا یه ساک کوچیک شد و منتظر یونا بودم
یونا.لیلی بدبخت شدیم. بغض.
لیلی.آره
رفتیم پایین و سوار یه ون شدیم
بادیگارد^
^باید چشمامونو ببندم تا اومدم حرف بزنم چشمامو بست
یه ساعتی بود همه جا برام تاریک بود
تا اینکه چشمام باز شد و یکی اینگار هلم داد پایین قبل از اینکه ببینم کی بود گفتم.
لیلی. هوییی وحشییی
کوک. کوچولو زبون درازی ؟ نکنه دلت تنبیه میخواد این بارو میگذرم ولی دفعهی بعد من میدونم و تو
بادیگارد . گرفتمو به سمت عمارت بردم وقتی عمارتو دیدم دهنم باز مونده بود این کجا و عمارت اون دخترباز کجا
ویو به ساعت ۱۲:۰۰شب
بهمون اتاق دادن که خدا رو شکر با یونا بودم
داشتم فکر میکردم چطوری میشه من قیافه ی برادرمو یادم نیس عجیب بود واقعا ولی من همیشه یادمه برادرم خونه مامان بزرگم بود و نمیدونم چرا و از همه عجیب تر این بود فیافشو یادم نیست چطوری ؟ با اینکه نمیدونم کجاست و چهرشو یادم نیس امیدوارم سالم باشه و یه روز پیداش کنم
یادم به یه چیزی افتاد به سمت کیفم رفتم در کیفو باز کردم گردنبندو تو دستم گرفتم نصف ماه بود این تنها چیزیه که از برادرم دارم نصفش پیشه اونه و این یه نشونس ولی چطوری فقط با نصف ماه پیداش کنم یادمه وقتی هفت سالم بود مامانم میگفت یه دفتر دارم که وقتی تو شکمم بودی همیشه برات خاطره مینویسم و همیشه بهش میگفتم یعنی منم میتونم خاطره بنویسم اونم یا اون لبخند قشنگش میگفت معلومه و همیشه بهش میگفتم کی میشه من اون دفترو بخونم و اونم میگفت وقتی بزرگ شدی
تو همین فکرا بودم که خوابم برد
.....ادامه دارد..........
بعد اینکه جلو همه شربت گرفتم رفتم همین جور به صف ایستادم
همش اون جئون با اون نیشخند چندش نگام میکرد منم سعی میکردم بیخیال باشم بعدم رفتیم میز شام رو چیدیم
و رفتیم تو آشپزخونه
ویو جانگ.ارباب زاده.
امروز وقتی جئون بهم گفت میخواد چندتا ندیمه انتخاب کنه اولش خواستم مخالفت کنم ولی بعدش با خودم گفتم چطوره یه پول بزرگ ازش بچاپم قبول کردم وقتی اومدند اون خدمتکار خوشگله اومد با خودم گفتم چطور اینو برا خودم نکردم چون واقعا اندام و چهره ی قشنگی داشت با چشمای سبز و امیدوارم جئون انتخابش نکنه
تو همین فکرا بودم که اجوما اومد و گفت شام آمادست
ویو کوک
بعد از خوردن شام به جانگ گفتم
کوک.آقای جانگ ندیمه ها آمادن؟.سرد.جدی.
جانگ. بله آفای جئون
آقای جانگ ندیمه ها رو صدا زد به صف اومدند و ایستادند
جانگ.این ها تموم ندیمه های عمارت هستند
تهیونگ.کوک چندتا میخوای انتخاب کنی؟.آروم.
کوک.پنج یا چهار.جدی.
جیمین.کم نیست؟.آروم.
کوک.نه
کوک به سمت ندیمه ها رفت
لیلی.
واقعا استرس داشتم اگه منو و یونا رو انتخاب میکرد بدبخت بودیم یکی یکی داشت میدید دو نفرو انتخاب کرد و منو یونا از استرس داشتیم انگشتامونو فشار میدادیم
کوک.هی تو.سرد.
لیلی.م..ن؟استرس.
کوک. آره .سرد. برو پیش اونا
لیلی. بدبخت شدم خیلی استرس داشتم و از همه بیشتر ترس ولی خداروشکر یونا رو انتخاب نکرد یه ندیمه دیگه انتخاب کرد و داشت راه میرفت که یهو ایستاد و برگشت وووو .......یونا رو انتخاب کرد واقعا دیگه حالم داشت بد میشد
کوک. خب من اینارو انتخاب کردم و ۲۵دقیقه وقت میدم برین وسیله هاتونو جمع و کنیدو بیاین
لیلی.
هیچ وقت شانس نداشتم با بی میلی رفتم پایین زیاد وسیله نداشتم کلا یه ساک کوچیک شد و منتظر یونا بودم
یونا.لیلی بدبخت شدیم. بغض.
لیلی.آره
رفتیم پایین و سوار یه ون شدیم
بادیگارد^
^باید چشمامونو ببندم تا اومدم حرف بزنم چشمامو بست
یه ساعتی بود همه جا برام تاریک بود
تا اینکه چشمام باز شد و یکی اینگار هلم داد پایین قبل از اینکه ببینم کی بود گفتم.
لیلی. هوییی وحشییی
کوک. کوچولو زبون درازی ؟ نکنه دلت تنبیه میخواد این بارو میگذرم ولی دفعهی بعد من میدونم و تو
بادیگارد . گرفتمو به سمت عمارت بردم وقتی عمارتو دیدم دهنم باز مونده بود این کجا و عمارت اون دخترباز کجا
ویو به ساعت ۱۲:۰۰شب
بهمون اتاق دادن که خدا رو شکر با یونا بودم
داشتم فکر میکردم چطوری میشه من قیافه ی برادرمو یادم نیس عجیب بود واقعا ولی من همیشه یادمه برادرم خونه مامان بزرگم بود و نمیدونم چرا و از همه عجیب تر این بود فیافشو یادم نیست چطوری ؟ با اینکه نمیدونم کجاست و چهرشو یادم نیس امیدوارم سالم باشه و یه روز پیداش کنم
یادم به یه چیزی افتاد به سمت کیفم رفتم در کیفو باز کردم گردنبندو تو دستم گرفتم نصف ماه بود این تنها چیزیه که از برادرم دارم نصفش پیشه اونه و این یه نشونس ولی چطوری فقط با نصف ماه پیداش کنم یادمه وقتی هفت سالم بود مامانم میگفت یه دفتر دارم که وقتی تو شکمم بودی همیشه برات خاطره مینویسم و همیشه بهش میگفتم یعنی منم میتونم خاطره بنویسم اونم یا اون لبخند قشنگش میگفت معلومه و همیشه بهش میگفتم کی میشه من اون دفترو بخونم و اونم میگفت وقتی بزرگ شدی
تو همین فکرا بودم که خوابم برد
.....ادامه دارد..........
- ۵۷
- ۲۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط