{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مردی می خواست کاملا خدا را بشناسد . ابتدا به سراغ افراد و

مردی می خواست کاملا خدا را بشناسد . ابتدا به سراغ افراد و کتابهای مذهبی رفت ، اما هر چه جلوتر رفت گیج تر شد . افراد و کتاب های نوع دیگر را نیز امتحان کرد اما به جایی نرسید .
خسته و نا امید راه دریا را در پیش گرفت . کنار ساحل کودکی را دید که مشغول پر کردن سطل آب کوچکی از آب دریا بود . سطل پر و سر ریز می شد اما کودک همچنان آب می ریخت .
مرد پرسید : (چه می کنی؟) کودک جواب داد : (به دوستم قول دادم همه آب دریا را در این سطل بریزم و برایش ببرم)
تصمیم گرفت پسر را نصیحت کند و اشتباهش را به او بگوید ، اما ناگهان به اشتباه خود هم پی برد که می خواست با ذهن کوچکش خدا را بشناسد و کل جهان را در آن جا دهد ! فهمید که با دلش باید به سراغ خدا برود .
به کودک گفت : (من و تو یک اشتباه را مرتکب شده ایم)
مولوی می گوید : هر چه اندیشی پذیرای فناست آنچه در اندیشه ناید آن خداست
دیدگاه ها (۱۵)

« مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت . در حال کار گف...

وقتی بچه بودم، مادرم همیشه عادت داشت از من بپرسه که کدام عضو...

فقط خداست که ...میشود با دهان بسته صدایش کرد...میشود با پای ...

یه روز یه کوهنوردی تصمیم به فتح یه قله میگیره . بعد از اینکه...

این داستان یک **فیکشن** صرفاً برای سرگرمی است و بر اساس شخصی...

چند پارتی جونگ کوک

« مردی می خواست کاملا خدا را بشناسد . ابتدا به سراغ افراد و ...

« مردی می خواست کاملا خدا را بشناسد . ابتدا به سراغ افراد و ...

« مردی می خواست کاملا خدا را بشناسد . ابتدا به سراغ افراد و ...

« مردی می خواست کاملا خدا را بشناسد . ابتدا به سراغ افراد و ...

« مردی می خواست کاملا خدا را بشناسد . ابتدا به سراغ افراد و ...

🔆 #پندانهبا دلت سراغ خدا برومردی می‌خواست کاملا خدا را بشناس...

واقعیت ماجرا ورق بزنید

❤پندهایی از نهج البلاغه ❤ اتقوا معاصی الله فی الخلوات فان ال...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط