پارت بیستوپنجم | نجات
پارت بیستوپنجم | نجات
باران شدیدی میبارید.
جنگکوک طبق آدرسی که برایش فرستاده بودند، مقابل یک انبار متروکه در حاشیهی سئول ایستاد.
هیچکس همراهش نبود...
حداقل، این چیزی بود که آدمرباها فکر میکردند.
قبل از ورود، زیر لب گفت:
ـ «فقط طاقت بیار، لیانا...»
درِ زنگزدهی انبار را آرام باز کرد.
صدای لولاهای آهنی، سکوت فضا را شکست.
داخل انبار تاریک بود.
چند قدم جلو رفت.
ناگهان صدای آشنایی به گوشش رسید.
ـ «جنگکوک...!»
لیانا بود.
با دستهای بسته روی صندلی نشسته بود و گوشهی لبش زخمی شده بود.
جنگکوک با دیدنش، بیاختیار چند قدم جلو دوید.
ـ «لیانا...»
اما هنوز به او نرسیده بود که چند مرد از پشت ستونها بیرون آمدند.
یکی از آنها چاقویی را جلوی گردن لیانا گرفت.
ـ «یه قدم دیگه برداری...»
ـ «همینجا تمومش میکنیم.»
جنگکوک همانجا ایستاد.
نگاهش فقط روی لیانا بود.
ـ «خواهش میکنم... بهش آسیب نزنید.»
لیانا با چشمانی اشکآلود سرش را تکان داد.
ـ «نه... نزدیک نیا...»
در همین لحظه...
صدای شکستن شیشه از پشت انبار بلند شد.
تهیونگ و چند نفر از اعضای تیم بسکتبال، همراه پلیس از چند طرف وارد انبار شدند.
همهچیز در چند ثانیه به هم ریخت.
آدمرباها سعی کردند فرار کنند، اما پلیس راهشان را بست.
جنگکوک از فرصت استفاده کرد.
خودش را به لیانا رساند و طناب دستانش را باز کرد.
لیانا هنوز از شدت ترس میلرزید.
همین که آزاد شد...
بیاختیار خودش را در آغوش جنگکوک انداخت.
اشکهایش روی شانهی او میریخت.
ـ «فکر کردم... دیگه نمیبینمت...»
جنگکوک او را محکمتر در آغوش گرفت.
صدایش میلرزید.
ـ «تا وقتی نفس میکشم... نمیذارم کسی ازم جدات کنه.»
چند متر آنطرفتر، پلیس هانا را با دستبند از انبار بیرون آورد.
هانا با چشمانی پر از اشک به جنگکوک نگاه کرد.
ـ «من همهی این کارا رو فقط به خاطر تو کردم...»
جنگکوک حتی یک لحظه هم به او نگاه نکرد.
تمام حواسش به دختری بود که در آغوشش میلرزید.
آرام موهای لیانا را نوازش کرد و گفت:
ـ «از این به بعد... دیگه هیچوقت تنها نمیذارمت.»
لیانا سرش را روی سینهی او گذاشت.
برای اولین بار...
احساس امنیت میکرد.
و درست همان لحظه، باران آرامتر شد...
انگار آسمان هم پایان تمام ترسهای آن شب را جشن گرفته بود.
پایان فصل اول...
ادامه دارد...🏀⃢💍
﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊
شرط برای سه پارت فصل دوم : (برای هر سه پارت برسونین ، وگرنه نمیزارمااااااا😭)
ˡᶦᵏᵉ :𝟻𝟶🏀࿐
ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟹𝟶🏀࿐
ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟷𝟺🏀࿐
باران شدیدی میبارید.
جنگکوک طبق آدرسی که برایش فرستاده بودند، مقابل یک انبار متروکه در حاشیهی سئول ایستاد.
هیچکس همراهش نبود...
حداقل، این چیزی بود که آدمرباها فکر میکردند.
قبل از ورود، زیر لب گفت:
ـ «فقط طاقت بیار، لیانا...»
درِ زنگزدهی انبار را آرام باز کرد.
صدای لولاهای آهنی، سکوت فضا را شکست.
داخل انبار تاریک بود.
چند قدم جلو رفت.
ناگهان صدای آشنایی به گوشش رسید.
ـ «جنگکوک...!»
لیانا بود.
با دستهای بسته روی صندلی نشسته بود و گوشهی لبش زخمی شده بود.
جنگکوک با دیدنش، بیاختیار چند قدم جلو دوید.
ـ «لیانا...»
اما هنوز به او نرسیده بود که چند مرد از پشت ستونها بیرون آمدند.
یکی از آنها چاقویی را جلوی گردن لیانا گرفت.
ـ «یه قدم دیگه برداری...»
ـ «همینجا تمومش میکنیم.»
جنگکوک همانجا ایستاد.
نگاهش فقط روی لیانا بود.
ـ «خواهش میکنم... بهش آسیب نزنید.»
لیانا با چشمانی اشکآلود سرش را تکان داد.
ـ «نه... نزدیک نیا...»
در همین لحظه...
صدای شکستن شیشه از پشت انبار بلند شد.
تهیونگ و چند نفر از اعضای تیم بسکتبال، همراه پلیس از چند طرف وارد انبار شدند.
همهچیز در چند ثانیه به هم ریخت.
آدمرباها سعی کردند فرار کنند، اما پلیس راهشان را بست.
جنگکوک از فرصت استفاده کرد.
خودش را به لیانا رساند و طناب دستانش را باز کرد.
لیانا هنوز از شدت ترس میلرزید.
همین که آزاد شد...
بیاختیار خودش را در آغوش جنگکوک انداخت.
اشکهایش روی شانهی او میریخت.
ـ «فکر کردم... دیگه نمیبینمت...»
جنگکوک او را محکمتر در آغوش گرفت.
صدایش میلرزید.
ـ «تا وقتی نفس میکشم... نمیذارم کسی ازم جدات کنه.»
چند متر آنطرفتر، پلیس هانا را با دستبند از انبار بیرون آورد.
هانا با چشمانی پر از اشک به جنگکوک نگاه کرد.
ـ «من همهی این کارا رو فقط به خاطر تو کردم...»
جنگکوک حتی یک لحظه هم به او نگاه نکرد.
تمام حواسش به دختری بود که در آغوشش میلرزید.
آرام موهای لیانا را نوازش کرد و گفت:
ـ «از این به بعد... دیگه هیچوقت تنها نمیذارمت.»
لیانا سرش را روی سینهی او گذاشت.
برای اولین بار...
احساس امنیت میکرد.
و درست همان لحظه، باران آرامتر شد...
انگار آسمان هم پایان تمام ترسهای آن شب را جشن گرفته بود.
پایان فصل اول...
ادامه دارد...🏀⃢💍
﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊
شرط برای سه پارت فصل دوم : (برای هر سه پارت برسونین ، وگرنه نمیزارمااااااا😭)
ˡᶦᵏᵉ :𝟻𝟶🏀࿐
ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟹𝟶🏀࿐
ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟷𝟺🏀࿐
- ۷۷۸
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط