پارت 34
پارت 34
(آرشام )
بعد از این که از آتلیه اومدیم بیرون یه راست رفتیم تو تالار
شش تایی و دو به دو کنار هم راه میرفتیم همهمه خیلی زیاد
بود . راستش یکم غرورم رفت بالا . بلاخره از بچگیم خیلی
مغرور بودم . تو چشمای خیلیا حسرت رو میدیدم ولی توجهی
نکردم .
➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖
(رادوین)
راه اون فرش قرمز تالار رو رفتیم و به جایگاهمون رسیدیم .
جای خیلی بزرگی بود . جای سه تا مبل دو نفره بود . وقتی
نشستیم همه اومدن تبریک گفتن . تا ارمان اومد خیلی
خوشحال شدم ولی از نگاه هاش نسبت به نفس اصلا خوشم
نیومد
آرمان : تبریک میگم
من: مرسی داداش
آرمان : مطمئنم خیلی خوشبخت میشین . خیلی به هم میاین
بعدم یه پوزخند به نفس زد و رفت .
من : این چش بود ؟
نفس : این کی چیزیش نیست ؟ ایییییش پسره خر فقط به
آدم پوزخند میزنه . از اون چشماش هم که مرموزی میباره
من : واقعا درکت نمیکنم چرا انقدر باهاش بدی
نفس : آقا من از این بشر بدم میاد چیکار کنم ؟
من : اصلا من اشتباه کردم این حرفو زدم . نمیخوام امشب
خراب بشه .
➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖
(ترنم)
یعنی وقتی آرمان از کنار ما رفت کنار نفس اینا قیافه نفس از
قبل میتونستم تصور کنم . ولی من موندم چرا انقدر این آدم
مرموزه . یعنییییی این پوزخنداش آدمو تا ته خط میبره .
بیچاره زنش . چه جوری میخواد اینو تحمل کنه.
➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖
(هلیا)
بعد از دو ساعت گفتن برید شام بخورید . ما هم گفتیم
میخوایم شش تایی دور هم غذا بخوریم. مبل ها رو آوردیم
نزدیک هم و یه میز هم گذاشتم جلو مون . خداییش عروسی
مون خیلی متفاوت بودا. خوشمان آمد . من کلا دوست دارم
متفاوت باشم . ولی خداییش این عمه خانوم حالش وخیمه ها
به هزار بد بختی آوردنش تالار . تازه رژ هم زده بود . پیرزن
90 ساله دلش خجسته اس 😜 😜 تازه اونم فقط به خاطر منه .
(آرشام )
بعد از این که از آتلیه اومدیم بیرون یه راست رفتیم تو تالار
شش تایی و دو به دو کنار هم راه میرفتیم همهمه خیلی زیاد
بود . راستش یکم غرورم رفت بالا . بلاخره از بچگیم خیلی
مغرور بودم . تو چشمای خیلیا حسرت رو میدیدم ولی توجهی
نکردم .
➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖
(رادوین)
راه اون فرش قرمز تالار رو رفتیم و به جایگاهمون رسیدیم .
جای خیلی بزرگی بود . جای سه تا مبل دو نفره بود . وقتی
نشستیم همه اومدن تبریک گفتن . تا ارمان اومد خیلی
خوشحال شدم ولی از نگاه هاش نسبت به نفس اصلا خوشم
نیومد
آرمان : تبریک میگم
من: مرسی داداش
آرمان : مطمئنم خیلی خوشبخت میشین . خیلی به هم میاین
بعدم یه پوزخند به نفس زد و رفت .
من : این چش بود ؟
نفس : این کی چیزیش نیست ؟ ایییییش پسره خر فقط به
آدم پوزخند میزنه . از اون چشماش هم که مرموزی میباره
من : واقعا درکت نمیکنم چرا انقدر باهاش بدی
نفس : آقا من از این بشر بدم میاد چیکار کنم ؟
من : اصلا من اشتباه کردم این حرفو زدم . نمیخوام امشب
خراب بشه .
➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖
(ترنم)
یعنی وقتی آرمان از کنار ما رفت کنار نفس اینا قیافه نفس از
قبل میتونستم تصور کنم . ولی من موندم چرا انقدر این آدم
مرموزه . یعنییییی این پوزخنداش آدمو تا ته خط میبره .
بیچاره زنش . چه جوری میخواد اینو تحمل کنه.
➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖
(هلیا)
بعد از دو ساعت گفتن برید شام بخورید . ما هم گفتیم
میخوایم شش تایی دور هم غذا بخوریم. مبل ها رو آوردیم
نزدیک هم و یه میز هم گذاشتم جلو مون . خداییش عروسی
مون خیلی متفاوت بودا. خوشمان آمد . من کلا دوست دارم
متفاوت باشم . ولی خداییش این عمه خانوم حالش وخیمه ها
به هزار بد بختی آوردنش تالار . تازه رژ هم زده بود . پیرزن
90 ساله دلش خجسته اس 😜 😜 تازه اونم فقط به خاطر منه .
- ۱.۲k
- ۲۹ دی ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط