Part ³⁴
Part ³⁴
The name of the story: Madness hall(تالار جنون)
وارد شدم.........
پس از چند دقیقه رسیدم به جایی که سه نفر روی تختی نشسته بودن.........
وقتی احساس کردن که من اومدم هر سه تاشون برگشتن سمته منو و نگاهی انداختن.........
اون دوتا شروع کردن به حرف زدن و چرت پرت گفتن و پرسیدن سوالای چرت..........
البته بگم اون دوتا چهر های ترسناکی داشتن ولی نفر سومی خیلی آروم و ریلکس و چهره ای به نسبت خوب داشت..........
خیلی سریع رومو کردم سمته اون چهره ی ساکت و بدون یه کلام حرف یا صدا منتظر بودم که راه رو بهم نشون بده.........
۵ ثانیه بعد چهره ی ساکت لبخندی زد بهم و دروازهٔ مخفی رو برام نمایان کرد واردش شدم.........
ایندفعه بجای اینکه توی سالن قبل از مسابقه باشم توی اتاقم بودم... خیلی عجیبه..........
یه دفعه هیونجین رو روی مبل اتاقم دیدم که دست به سینه نشسته... ترسیدم و گفتم:
اینجا چه غل_ یعنی منظورم اینه که اینجا چیکار میکنی؟!
بلند شد و گفت:
تبریک میگم، بدون من از دوباره برنده این مسابقه شدی... واقعا آفرین فکر نمیکردم که تنهایی برنده بشی!
گفتم:
داری میبینی که شدم، خواستم اینبار خودم رو آزمایش کنم..........
البته ببخشید صدات نزدم..........
گفت:
نه اشکال نداره!
گفتم:
یه سوال؟!
گفت:
بله؟!
گفتم:
اینجا کتابخونه هم داره؟!
The name of the story: Madness hall(تالار جنون)
وارد شدم.........
پس از چند دقیقه رسیدم به جایی که سه نفر روی تختی نشسته بودن.........
وقتی احساس کردن که من اومدم هر سه تاشون برگشتن سمته منو و نگاهی انداختن.........
اون دوتا شروع کردن به حرف زدن و چرت پرت گفتن و پرسیدن سوالای چرت..........
البته بگم اون دوتا چهر های ترسناکی داشتن ولی نفر سومی خیلی آروم و ریلکس و چهره ای به نسبت خوب داشت..........
خیلی سریع رومو کردم سمته اون چهره ی ساکت و بدون یه کلام حرف یا صدا منتظر بودم که راه رو بهم نشون بده.........
۵ ثانیه بعد چهره ی ساکت لبخندی زد بهم و دروازهٔ مخفی رو برام نمایان کرد واردش شدم.........
ایندفعه بجای اینکه توی سالن قبل از مسابقه باشم توی اتاقم بودم... خیلی عجیبه..........
یه دفعه هیونجین رو روی مبل اتاقم دیدم که دست به سینه نشسته... ترسیدم و گفتم:
اینجا چه غل_ یعنی منظورم اینه که اینجا چیکار میکنی؟!
بلند شد و گفت:
تبریک میگم، بدون من از دوباره برنده این مسابقه شدی... واقعا آفرین فکر نمیکردم که تنهایی برنده بشی!
گفتم:
داری میبینی که شدم، خواستم اینبار خودم رو آزمایش کنم..........
البته ببخشید صدات نزدم..........
گفت:
نه اشکال نداره!
گفتم:
یه سوال؟!
گفت:
بله؟!
گفتم:
اینجا کتابخونه هم داره؟!
- ۳۶۰
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط