{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝖕𝖆𝖗𝖙۱۵

𝖕𝖆𝖗𝖙۱۵

لیسا با جعبه برگشت عمارت.

ساعت چهار بعدازظهر بود. مستقیم رفت سمت دفتر.

در زد.

«بیا.»

وارد شد.

جونگ کوک پشت میزش بود. تا لیسا را دید، بلند شد.

«آوردی؟»

لیسا جعبه را روی میز گذاشت.

«آوردم.»

جونگ کوک در را باز کرد. نگاه کرد.

«بنشین.»

لیسا نشست. جونگ کوک روبه‌رویش.

دفترچه اول را برداشت. ورق زد.

چند دقیقه سکوت.

بعد ایستاد.

«این...»

لیسا نگاهش کرد.

«چی شده؟»

جونگ کوک صفحه‌ای را نشان داد.

«اسم پدرت چی بود؟»

«پارک جینو.»

جونگ کوک نفس عمیقی کشید.

«من این اسم رو می‌شناسم.»

لیسا به جلو خم شد.

«از کجا؟»

جونگ کوک دفترچه را بست.

«پدرت... پدرت یکی از مأمورهای مخفی بود که با باند ما کار می‌کرد. نه علیه ما. با ما.»

لیسا مکث کرد.

«چی؟»

«پدرت اطلاعات جمع می‌کرد. برای دولت. اما بعضی اطلاعات رو به ما هم می‌داد. برای حفظ تعادل.»

لیسا سرش را تکان داد.

«نه... پدرم آدم قانونی بود.»

«بود. ولی قانون همیشه کافی نیست. بعضی وقت‌ها باید با شیطان هم دست شد تا شهر آروم بمونه.»

لیسا سکوت کرد.

جونگ کوک دفترچه دوم را برداشت.

«این...»

ورق زد.

ایستاد.

«لیسا.»

«بله؟»

«این صفحه درباره توئه.»

لیسا نگاه کرد.

«دخترم لیسا. هفت سالشه. امروز از مدرسه اومد. گفت معلمش گفته باید همیشه راست بگیم. من بهش گفتم بعضی وقت‌ها راست گفتن خطرناکه. ولی اون گفت پس دروغ بگیم؟ من گفتم نه. فقط سکوت کن.»

لیسا اشکش جاری شد.

«پدرم...»

جونگ کوک ورق زد.

«باید بهش یاد بدم از خودش محافظت کنه. دنیا جای خطرناکیه. مخصوصاً برای دخترهایی مثل اون.»

جونگ کوک به لیسا نگاه کرد.

«پدرت بهت رزمی یاد داد؟»

لیسا سر تکان داد.

«از هفت سالگی. هر روز صبح. می‌گفت باید قوی باشی. نمی‌گفت چرا.»

جونگ کوک دفترچه را بست.

«چون می‌دونست یه روز ممکنه لازم بشه.»

سکوت.

لیسا دستش را پاک کرد.

«چرا هیچ‌وقت بهم نگفت؟»

«چون می‌خواست ازت محافظت کنه. با سکوت.»

لیسا به جونگ کوک نگاه کرد.

«تو... تو پدرم رو می‌شناختی؟»

جونگ کوک مکث کرد.

«نه شخصاً. ولی اسمش توی پرونده‌های ما بود. مردی که هیچ‌وقت betray نکرد. هیچ‌وقت. حتی وقتی شکنجه شد.»

لیسا نفسش را حبس کرد.

«شکنجه؟»

جونگ کوک سکوت کرد.

بعد گفت:

«پدرت... پدرت به دست باند شمالی کشته شد. نه سرطان.»

لیسا خشک شد.

«چی؟»

«من تازه فهمیدم. از این دفترچه. باند شمالی پدرت رو گرفت. سه ماه شکنجه کرد. بعد...»

لیسا بلند شد.

«نه.»

«لیسا...»

«نه!»

لیسا عقب رفت.

«پدرم سرطان داشت. مریض بود. توی بیمارستان مرد.»

جونگ کوک بلند شد.

«لیسا، گوش کن.»

«نه!»

لیسا اشک می‌ریخت.

جونگ کوک نزدیک شد. آرام.

«پدرت یه قهرمان بود. برای تو. برای من. برای شهر. و باند شمالی...»

مکث کرد.

«باند شمالی همون باندیه که دیشب به انبار ما حمله کرد.»

لیسا نگاهش کرد.

«یعنی...»

«یعنی دشمن پدرت، دشمن منه. و تو...»

مکث کرد.

«تو حالا توی قلب این دشمنی هستی.»

لیسا نفس عمیقی کشید.

جونگ کوک دستش را دراز کرد.

«لیسا، من نمی‌ذارم بهت آسیبی برسه. قول می‌دم.»

لیسا به دستش نگاه کرد.

بعد دستش را گرفت.

«می‌دونم.»

❤️🖤
دیدگاه ها (۱)

🖤 وارث سایه‌ها | پارت ۱۶«حقیقتی که نباید می‌دانست» 🌑❤️‍🔥ات ه...

وقتی جونگ‌کوک محافظ شخصیت بود و تنها چیزی که اجازه نداشت، عا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط