ازدواج نافرجام
《 ازدواج نافرجام 》
(๑˙❥˙๑) پارت 53 (๑˙❥˙๑)
درحالی که تول اتاق رو با قدم هاش طی میکرد خطاب به دوستش که دقایقی میشد که باهاش تصویر حرف میزد گفت
ویوا : اینها به نظرت تین لباس یکم زیادی نیست ؟
به لباس قرمزی که حتا اواسط روند هاش رو نمیپوشند و از پشت دامنی بلند داشت اشاره کرد و به سمته گوشی اش که به مبل تکیهش داده بود برگشت .... اینها لباس و آرایش تقریبا غلیظ دوستش رو آنالیز کرد و با لبخند تحسینی گفت ..... اینها : نه دختر خیلی عالی شدی مطمئن اگه شوهر جونت اینطوری ببینتت عمرن اجازه بده بیایی تولدم و مجبوری یه شب سخت رو بگذرونی پس بدو بیا اینجا ...
تمام حرف هاش رو با نیشخند شیطنت آمیز زد که باعث شد دختر رنگ گرفتن گونه هاش رو احساس کنه و با غیض گفت
ویوا : اینها خدا لعنتت کنه این حرفارو از کجا در میاری بهتر خفه شی تا بشیمون نشدم ..
اینها : باشه میبینمت زود بیا
وقتی از قطع شدن تماس مطمئن شد به سمته میز آرایشش برگشت و گوشواره های که انتخاب کرده بود رو توی گوشش انداخت به سمته آینه قدی توی اتاق رفت و نگاه به لباس انداخت مثل هر دختری همیشه آرزوش بود اونجوری که دوست داره لباس بپوشه همیشه وقتی دوستاش رو درحالی پوشیدن لباس های کوتاه و رنگارنگ میدید اما هیچ وقت نشد اونطور که میخواد لباس بپوشه اول سخت گیری پدرش و حالا هم حساسیت جونگکوک انگار هیچ وقت نمیتوست طبق میل خودش رفتار کنه آه عمیقی از نهاد دلش کشید و طرف راست موهاش رو روی شونه اش ریخت و طرف دیگر رو به عقب هدایت کرد
قدر درگیری آماده شدن و درگیری با اینها سر انتخاب لوازمی که به لباسش بیاد بود که اصلا متوجه گذر زمان نشده بود هنوز جلوی آینه ایستاد بود و غرق افکارش بود
و بیخبر از نگاهای متعجبی که در بس خوشگلی اش بودن جونگکوک بی حرف بی کلام در سکوت وارد اتاق شد و پشت سرش دختر ایستاد ... دختر وقتی از توی آینه نگاه اخم آلودش رو دید خواست برگرده
سمتش اما دست جونگکوک که دوره کمرش حلقه شد مانع از برگشتن شد و چونهش روی شونه دختر گذاشت
و لحظاتی در سکوت دختر رو از توی آینه آنالیز میکرد دستش رو نوازش وارد پایین کشید و روی رون برهنه اش قرار داد
و با انگشتش اشکال نامهفومی روی پوست برهنه دختر میکشید ...و باعث شد چشماش توی لحظهی لمسش بسته بشه و بعد زمزمه آرومش کنارش گوشش زمزمه بشنوه
اسلاید ها استایل ویوا
(๑˙❥˙๑) پارت 53 (๑˙❥˙๑)
درحالی که تول اتاق رو با قدم هاش طی میکرد خطاب به دوستش که دقایقی میشد که باهاش تصویر حرف میزد گفت
ویوا : اینها به نظرت تین لباس یکم زیادی نیست ؟
به لباس قرمزی که حتا اواسط روند هاش رو نمیپوشند و از پشت دامنی بلند داشت اشاره کرد و به سمته گوشی اش که به مبل تکیهش داده بود برگشت .... اینها لباس و آرایش تقریبا غلیظ دوستش رو آنالیز کرد و با لبخند تحسینی گفت ..... اینها : نه دختر خیلی عالی شدی مطمئن اگه شوهر جونت اینطوری ببینتت عمرن اجازه بده بیایی تولدم و مجبوری یه شب سخت رو بگذرونی پس بدو بیا اینجا ...
تمام حرف هاش رو با نیشخند شیطنت آمیز زد که باعث شد دختر رنگ گرفتن گونه هاش رو احساس کنه و با غیض گفت
ویوا : اینها خدا لعنتت کنه این حرفارو از کجا در میاری بهتر خفه شی تا بشیمون نشدم ..
اینها : باشه میبینمت زود بیا
وقتی از قطع شدن تماس مطمئن شد به سمته میز آرایشش برگشت و گوشواره های که انتخاب کرده بود رو توی گوشش انداخت به سمته آینه قدی توی اتاق رفت و نگاه به لباس انداخت مثل هر دختری همیشه آرزوش بود اونجوری که دوست داره لباس بپوشه همیشه وقتی دوستاش رو درحالی پوشیدن لباس های کوتاه و رنگارنگ میدید اما هیچ وقت نشد اونطور که میخواد لباس بپوشه اول سخت گیری پدرش و حالا هم حساسیت جونگکوک انگار هیچ وقت نمیتوست طبق میل خودش رفتار کنه آه عمیقی از نهاد دلش کشید و طرف راست موهاش رو روی شونه اش ریخت و طرف دیگر رو به عقب هدایت کرد
قدر درگیری آماده شدن و درگیری با اینها سر انتخاب لوازمی که به لباسش بیاد بود که اصلا متوجه گذر زمان نشده بود هنوز جلوی آینه ایستاد بود و غرق افکارش بود
و بیخبر از نگاهای متعجبی که در بس خوشگلی اش بودن جونگکوک بی حرف بی کلام در سکوت وارد اتاق شد و پشت سرش دختر ایستاد ... دختر وقتی از توی آینه نگاه اخم آلودش رو دید خواست برگرده
سمتش اما دست جونگکوک که دوره کمرش حلقه شد مانع از برگشتن شد و چونهش روی شونه دختر گذاشت
و لحظاتی در سکوت دختر رو از توی آینه آنالیز میکرد دستش رو نوازش وارد پایین کشید و روی رون برهنه اش قرار داد
و با انگشتش اشکال نامهفومی روی پوست برهنه دختر میکشید ...و باعث شد چشماش توی لحظهی لمسش بسته بشه و بعد زمزمه آرومش کنارش گوشش زمزمه بشنوه
اسلاید ها استایل ویوا
- ۱۷.۷k
- ۲۷ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط