ادامه پارت
ادامه پارت 52
جونگکوک : اگه میخواهی چیزی بگی..بگو تمام روز وقت ندارم اینجا وایستم ...... با لحنی جدی این حرف رو گفت که باعث شد دختر
نگاهش رو به بالا بیاره ........ ویوا : آخر هفتهست ...و خوب تولید اینها ..نزدیکه
جونگکوک : همین مونده زن من پا توی بار پارتی ها بزاره
ویوا : نه اصلا بار درکار نیست جمع فقد دخترونه ست
میدونست با پیش کشیدن این موضوع حتما جونگکوک رو عصبی میکنه چون بشدت روی بیرون رفتنش حساس بود
چهره اخم آلود و لحنی جدی سردش سابت میکرد که از شنیدن این موضوع اصلا رازی نیست ..ناامید از رفتن نگاهش رو به زمین دوخت و صدای نفس عمیقش رو شنید و بعد ادامه داد حرفش رو
جونگکوک : باشه ... اما شب تا دیر وقت بیرون نمونی
با ذوق نگاهش رو بالای آورد و با لبخندی شاد زد و با ذوق بوسه روی گونه جونگکوک گذاشت ..... ویوا : باشه حتما هرچی مرد من بگه
بخاطر حرفی که زد شوکه دست روی دهنش گذاشت و با گونه های رنگ گرفت چشمانی که تا آخرین حد ممکن باز شده بودن به جونگکوک خیره شد ... جونگکوک که از شنیدن واژه( مرد من ) نه شکه بلکه خوشحال شده بود لبخند نامحسوس زد و موهاش دختر رو بهم ریخت و گفت
جونگکوک : شب میبینمت خانوم من
بعد از این حرف خیلی زود از در خارج و از دید دختر محو شد اما اون هنوز به رفتنش نگاه میکرد
جونگکوک : اگه میخواهی چیزی بگی..بگو تمام روز وقت ندارم اینجا وایستم ...... با لحنی جدی این حرف رو گفت که باعث شد دختر
نگاهش رو به بالا بیاره ........ ویوا : آخر هفتهست ...و خوب تولید اینها ..نزدیکه
جونگکوک : همین مونده زن من پا توی بار پارتی ها بزاره
ویوا : نه اصلا بار درکار نیست جمع فقد دخترونه ست
میدونست با پیش کشیدن این موضوع حتما جونگکوک رو عصبی میکنه چون بشدت روی بیرون رفتنش حساس بود
چهره اخم آلود و لحنی جدی سردش سابت میکرد که از شنیدن این موضوع اصلا رازی نیست ..ناامید از رفتن نگاهش رو به زمین دوخت و صدای نفس عمیقش رو شنید و بعد ادامه داد حرفش رو
جونگکوک : باشه ... اما شب تا دیر وقت بیرون نمونی
با ذوق نگاهش رو بالای آورد و با لبخندی شاد زد و با ذوق بوسه روی گونه جونگکوک گذاشت ..... ویوا : باشه حتما هرچی مرد من بگه
بخاطر حرفی که زد شوکه دست روی دهنش گذاشت و با گونه های رنگ گرفت چشمانی که تا آخرین حد ممکن باز شده بودن به جونگکوک خیره شد ... جونگکوک که از شنیدن واژه( مرد من ) نه شکه بلکه خوشحال شده بود لبخند نامحسوس زد و موهاش دختر رو بهم ریخت و گفت
جونگکوک : شب میبینمت خانوم من
بعد از این حرف خیلی زود از در خارج و از دید دختر محو شد اما اون هنوز به رفتنش نگاه میکرد
- ۱۴.۸k
- ۲۷ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط