{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

او تند خو نبود ؛

او تند خو نبود ؛
آن ها از سمتِ شکسته اش
به او نزدیک میشدند...
.
.
از آنچه زندگی بر دوشش گذاشته بود هیچ گله‌ ای نداشت از آنچه خودش بر دوش خود گذاشته بود، شرمگین بود.
زندگی هیچوقت، آنطور که او به خود آسیب زد، به او آسیب نزده بود.
پس تصمیم گرفت برای عذرخواهی کردن از خودش و زندگی شانه‌ هایش را سبک کند
از گناه از رنج  و از دردهای خودخواسته.
در نهایت او به زندگی چیزهای زیادی را مدیون بود،
مثل همین خودش بودن را!

#پونه_مقیمی
دیدگاه ها (۲)

‌مرا دوست داشت؛مثل کسی که می‌توانست تیغش را با "بریدگی" کُند...

بی خدا حافظی جدا شدیم ؛و من مانند کودکی بودم که نبوسیده دفن ...

از هر تعلقی که گذشتم، تواناتر شدم.هر روز چیزی را ترک کردم و ...

با رفتن زمان با شنیدن نیشو کنایه اطراف یا حتی کابوس های جدید...

با رفتن زمان با شنیدن نیشو کنایه اطراف یا حتی کابوس های جدید...

در زندگی دیگر ( دوباره مرا پیدا کن ) پارت یازده : غافلگیری ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط