. گشت سرش وایساد و وقتی مطمئن شد حواس کسی بهشون نیست گفت
. گشت سرش وایساد و وقتی مطمئن شد حواس کسی بهشون نیست گفت :
ران : ( هی تو خری چیزی هستی؟! کل خونتو داری میدی به یارو که شاید اگه ببری دو ساعت با زنش بخوابی؟! لنگ دختر موندی مگه تو؟!)
ریندو پوزخندی زد و همه ی کارت های روی میز رو جمع کرد. با دست به پسری که ته سالن تو تاریکی مشغول مشروب دادن به به مهمون ها بود اشاره کرد.
باریستا ترکیب ترکیب محبوب ریندو رو از قبل آماده کرده بود رو داخل لیوان ریخت و با عجله به طرفش اومد. ران میرفت که کنایه ی دیگه ای بزنه با دیدن باریستا ساکت شد. ریندو لیوان رو از روی سینی برداشت و کارت هایی که جمع کرده بود و به گسر داد. وقتی اون دوباره دور شد. ریندو گفت
_ ( من میبرم آنیکی! حالا به هر قیمتی که شده!)
آنیکی رو همچین کش دار گفت که ابروهای ران تو هم رفت. حالا واقعا داشت از دست ریندو عصبانی میشد. و اون مردی بود که حتی طوفان تکونش نمیداد.
ران نگران برد و باخت نبود. به هرحال کا یا یوشیرو میباخت یا جنازش رو زمین پخش میشد. کسی نمیتونست این عمارتو ببره. آخرشم فقط یه جنازه به کوه جنازه های حیاط پشتی اضافه میشد.
فقط نگران بود که یوشیرو از اون حروم زاده های پر کس و کار باشه. یه قوم گریگوری پر جمعیت که به دنبال چندر غاز پول دیه بخوان کل ژاپن رو زیر و رو کنن. این قطعا آخرین چیزی بود که بانتن میخواست.
درباره هرکسی که تا الان کشته بودن داستانی وجود داشت. یا طرف بی کس و کار بود یا اونقدر غرق تو مواد و بزهکاری بود که کسی حتی سراغش رو هم نگرفت.
ولی یوشیرو براشون هندونه سر بسته بود. قبلا اگه یه نفر میکشتن یا اصن کسی دنبالشون نیوفتاد یا اگرم میفتاد تا میومد بفهنه چی شده بانتن با پول و عزرائیل دهنشو برای همیشه می بست.
اما اتفاقی که سال گیش افتاد اونارو محتاط تر کرده. یه نفر تو قمار به مایکی باخت و کوکو مجبور شد اون رو بکشه. از اونجایی که نه سانزو و نه هیچکدوم از افراد ماهر باند اونجا نبودن تا جنازه رو نابود کنن پلیس جسدو پیدا کرد.
خانواده اون فرد سریع گفتن که یا خودکشی بوده یا دوستش اون رو کشته و بیخیال شدن. خیال کل بانتن راحت شد اما خبر نداشتم که این خانواده از همون اولم میدونستن این جنایته بانتنه.
یه دنیا بچه داشتن و خیلی پیر و جوون داشتن. هر روز از بانتن بابت سرپوش گذاشتن قتل باج میگرفتن و جلوی مقر بانتن تجمع میکردن.
آخرشم مجبور شدن یه نفر بفرستن تا قتل اون پسرو گردن بگیره و کل خونواده رو تهدید به تیکه تیکه کردن و فروش اعضای بدنشون کردن تا بیخیال جیبای پر پول بانتن شن.
از اون به بعد بیشتر مراقب بودن. دیگه سر قمار کمتر آدم میکشتن و تا حدلامکان افراد با تهدید ساکت میکردن.
ران : ( خب احمق جون قیمتش قراره زندان رفتن کل بانتن تا ابد باشه؟!)
ران فک میکرد حتی اگه اون یوشیرو رو ول کنه باز میره با اون پنج هزار دلار چندتا آدم اجیر میکنه تا تو ویلا پخش و پلا شن خبر نداشت یوشیرو میخواد فرار کنه و پشتشم نگا نکنه.
ران نگران اجساد و اسناد بود. از بیخیالی ریندو خوشش نمیومد.
مردک داشت ثانیه به ثانیه مست تر میشد و این احتمال شکستش بیشتر میکرد. مخصوصا که همین الانم یه دور یوشیرو شکستش داده
برای نشون دادن فوریت اوضاع سریع جا به جا شد. جلوی ریندو وایساد و دستشو گذاشت بالای شونش و تا جایی که میدونست تو صورت ریندو مکث کرد.
تو تمام عمری که با ریندو گذرونده بود مخصوصا حالا که یکی از کویرهای بانتنه یه چیز رو خوب یاد گرفته بود هرکسی با برادرش ریندو دربیفته به بدترین روش ممکن حذف میشه. ریندو از ه کسی بذش بیاد پاکش میکنه اما راه هایتانی هرکسی نبود اون نه تنها مدیر اجرایی بانتن بود بلکه برادر بزرگتر ریندو بود.
نه مهره آسونی بود و نه حتی یذره هم از ریندو نمیترسید.
ران :( ببین نمیخواستم اینو بگم ولی داری مجبورم میکنی بگم که.....)
اطرافش دنبال مگس مزاحمی نگاه کرد و جز چک های خیره سانزو چیز دیگه ای ندید. بعد چندتا اکتاو تن صداشو پایین آورد
ران : ( باز مایکی دوروز غیبش زده تو افسار پاره کردی؟!)
ریندو چشماشو چرخوند و با پررویی کامل خندید. برعکس قبلا که هربار با داداشش دعواش میشد اینبار بیخیال به ران نگاه کرد که تا حد زیادی نزدیکش بود. یه لیوان دیگه از مشروب رو یه نفس سر کشید. مایکی بازم تو یکی از همون تعطیلات های عجیبش به سر میبرد. یکی از اون تعطیلات هایی که هیچوقت نمیتونستم بفهمن واقعا کجاست.
ران : ( هی تو خری چیزی هستی؟! کل خونتو داری میدی به یارو که شاید اگه ببری دو ساعت با زنش بخوابی؟! لنگ دختر موندی مگه تو؟!)
ریندو پوزخندی زد و همه ی کارت های روی میز رو جمع کرد. با دست به پسری که ته سالن تو تاریکی مشغول مشروب دادن به به مهمون ها بود اشاره کرد.
باریستا ترکیب ترکیب محبوب ریندو رو از قبل آماده کرده بود رو داخل لیوان ریخت و با عجله به طرفش اومد. ران میرفت که کنایه ی دیگه ای بزنه با دیدن باریستا ساکت شد. ریندو لیوان رو از روی سینی برداشت و کارت هایی که جمع کرده بود و به گسر داد. وقتی اون دوباره دور شد. ریندو گفت
_ ( من میبرم آنیکی! حالا به هر قیمتی که شده!)
آنیکی رو همچین کش دار گفت که ابروهای ران تو هم رفت. حالا واقعا داشت از دست ریندو عصبانی میشد. و اون مردی بود که حتی طوفان تکونش نمیداد.
ران نگران برد و باخت نبود. به هرحال کا یا یوشیرو میباخت یا جنازش رو زمین پخش میشد. کسی نمیتونست این عمارتو ببره. آخرشم فقط یه جنازه به کوه جنازه های حیاط پشتی اضافه میشد.
فقط نگران بود که یوشیرو از اون حروم زاده های پر کس و کار باشه. یه قوم گریگوری پر جمعیت که به دنبال چندر غاز پول دیه بخوان کل ژاپن رو زیر و رو کنن. این قطعا آخرین چیزی بود که بانتن میخواست.
درباره هرکسی که تا الان کشته بودن داستانی وجود داشت. یا طرف بی کس و کار بود یا اونقدر غرق تو مواد و بزهکاری بود که کسی حتی سراغش رو هم نگرفت.
ولی یوشیرو براشون هندونه سر بسته بود. قبلا اگه یه نفر میکشتن یا اصن کسی دنبالشون نیوفتاد یا اگرم میفتاد تا میومد بفهنه چی شده بانتن با پول و عزرائیل دهنشو برای همیشه می بست.
اما اتفاقی که سال گیش افتاد اونارو محتاط تر کرده. یه نفر تو قمار به مایکی باخت و کوکو مجبور شد اون رو بکشه. از اونجایی که نه سانزو و نه هیچکدوم از افراد ماهر باند اونجا نبودن تا جنازه رو نابود کنن پلیس جسدو پیدا کرد.
خانواده اون فرد سریع گفتن که یا خودکشی بوده یا دوستش اون رو کشته و بیخیال شدن. خیال کل بانتن راحت شد اما خبر نداشتم که این خانواده از همون اولم میدونستن این جنایته بانتنه.
یه دنیا بچه داشتن و خیلی پیر و جوون داشتن. هر روز از بانتن بابت سرپوش گذاشتن قتل باج میگرفتن و جلوی مقر بانتن تجمع میکردن.
آخرشم مجبور شدن یه نفر بفرستن تا قتل اون پسرو گردن بگیره و کل خونواده رو تهدید به تیکه تیکه کردن و فروش اعضای بدنشون کردن تا بیخیال جیبای پر پول بانتن شن.
از اون به بعد بیشتر مراقب بودن. دیگه سر قمار کمتر آدم میکشتن و تا حدلامکان افراد با تهدید ساکت میکردن.
ران : ( خب احمق جون قیمتش قراره زندان رفتن کل بانتن تا ابد باشه؟!)
ران فک میکرد حتی اگه اون یوشیرو رو ول کنه باز میره با اون پنج هزار دلار چندتا آدم اجیر میکنه تا تو ویلا پخش و پلا شن خبر نداشت یوشیرو میخواد فرار کنه و پشتشم نگا نکنه.
ران نگران اجساد و اسناد بود. از بیخیالی ریندو خوشش نمیومد.
مردک داشت ثانیه به ثانیه مست تر میشد و این احتمال شکستش بیشتر میکرد. مخصوصا که همین الانم یه دور یوشیرو شکستش داده
برای نشون دادن فوریت اوضاع سریع جا به جا شد. جلوی ریندو وایساد و دستشو گذاشت بالای شونش و تا جایی که میدونست تو صورت ریندو مکث کرد.
تو تمام عمری که با ریندو گذرونده بود مخصوصا حالا که یکی از کویرهای بانتنه یه چیز رو خوب یاد گرفته بود هرکسی با برادرش ریندو دربیفته به بدترین روش ممکن حذف میشه. ریندو از ه کسی بذش بیاد پاکش میکنه اما راه هایتانی هرکسی نبود اون نه تنها مدیر اجرایی بانتن بود بلکه برادر بزرگتر ریندو بود.
نه مهره آسونی بود و نه حتی یذره هم از ریندو نمیترسید.
ران :( ببین نمیخواستم اینو بگم ولی داری مجبورم میکنی بگم که.....)
اطرافش دنبال مگس مزاحمی نگاه کرد و جز چک های خیره سانزو چیز دیگه ای ندید. بعد چندتا اکتاو تن صداشو پایین آورد
ران : ( باز مایکی دوروز غیبش زده تو افسار پاره کردی؟!)
ریندو چشماشو چرخوند و با پررویی کامل خندید. برعکس قبلا که هربار با داداشش دعواش میشد اینبار بیخیال به ران نگاه کرد که تا حد زیادی نزدیکش بود. یه لیوان دیگه از مشروب رو یه نفس سر کشید. مایکی بازم تو یکی از همون تعطیلات های عجیبش به سر میبرد. یکی از اون تعطیلات هایی که هیچوقت نمیتونستم بفهمن واقعا کجاست.
- ۵۴۵
- ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط