ماه و باروت پارت ششم:
ماه و باروت پارت ششم:
#ماه_و_باروت
---
**چویا (با صدایِ گرفته):**
«اینجا دیگه کجاست؟ شبیه دخمهست.»
**دازای (با لحنی که انگار هر لحظه منتظرِ غافلگیری بود):**
«یه جورایی آره. یه کارگاهِ قدیمیِ ساختِ اسلحه که سالهاست متروکه شده. جایی که خاطراتِ تلخِ زیادی رو دفن کردن… یا شاید هم هنوز دفن نکرده باشن.»
دازای مکثی کرد و به نمادِ رویِ دیوار اشاره کرد.
**دازای:**
«این نماد… فقط یه گروهِ فراموش شده نیست، چویا. این نمادِ کساییه که میخواستن نظمِ فعلیِ دنیا رو با قدرتِ محض به هم بریزن. و مافیا… مافیا اونها رو شکست داد. ولی نه کاملاً.»
همانطور که دازای صحبت میکرد، چویا متوجهِ چیزی شد. پشتِ یک میزِ کارِ فلزیِ عظیم، دازای ایستاده بود و به نقطهای نامعلوم خیره شده بود. حالتِ چهرهاش فرق کرده بود. دیگر آن لبخندِ مرموز و بازیگوش رویِ لبانش نبود. رنگِ پریدگیِ بیشتری صورتش را پوشانده بود و انگار که بارِ سنگینی بر دوشش بود.
**چویا:**
«دازای؟ حالت خوبه؟»
دازای به آرامی سرش را چرخاند. چشمانش، که همیشه برقِ شیطنت داشت، حالا تاریک و اندوهگین به نظر میرسید.
**دازای:**
«میدونی چرا از مافیا بیرون اومدم، چویا؟»
چویا اخم کرد. این سوال، ناگهانی و خارج از انتظار بود.
**چویا:**
«چی داری میگی؟ معلومه که میدونم. برای اینکه از شرِ این زندگیِ نکبتبار خلاص شی. برای اینکه دنبالِ یه خودکشیِ کامل بگردی.»
**دازای (با لبخندی تلخ):**
«این فقط بخشی از ماجرا بود. حقیقتِ کامل… خیلی تلختر از اونه که فکر میکنی.»
دازای نفسِ عمیقی کشید و صداقتِ غریبی در صدایش موج میزد.
**دازای:**
«من… اون موقع، نه تنها به دنبالِ خودکشی بودم، بلکه داشتم همه چیز رو به نابودی میکشوندم. قدرتِ من، تواناییِ من برایِ دیدنِ راههایِ بیشتر… تبدیل شده بود به یه بارِ سنگین. یه بارِ غیرقابلِ تحمل.»
او به نیمکتِ فلزیِ کناری اشاره کرد و نشست. چویا با تردید به او پیوست.
**دازای:**
«تصمیم گرفتم مافیا رو ترک کنم، چون فهمیدم… فهمیدم که دیگه نمیتونم به کسایی که دوستشون داشتم، آسیب بزنم. و تو… تو یکی از اون کسایی بودی که بیشترین آسیب رو از من میدیدی.»
چویا با ناباوری به دازای خیره شد. کلماتِ او، مثلِ ضرباتِ پتک، به قلبش میخوردند.
**دازای:**
«من همیشه به دنبالِ راههایِ مختلف برایِ پایان دادن به زندگی بودم. ولی وقتی تو اومدی… وقتی با تو جنگیدم، وقتی با هم کار کردیم… یه حسِ غریبی پیدا کردم. یه حسِ… وابستگی. و این وابستگی، ترسناک بود. چون میدونستم که نهایتِ این مسیر، برایِ هر دومون نابودیه. و من نمیخواستم تو رو هم با خودم به تهِ دره بکشم.»
چویا سعی کرد چیزی بگوید، اما صدایش در گلویش گیر کرده بود. همیشه فکر میکرد دازای صرفاً از زندگی خسته است، اما این… این چیزی فراتر از خستگی بود. این یک دردِ عمیق بود، دردی که با تظاهر و بازی پنهان شده بود.
**دازای:**
«اون روز… وقتی از مافیا رفتم، فقط برایِ خودم نبود. برایِ تو هم بود. چون میدونستم که اگه بمونم، اگه کنارِ تو باشم… بالاخره یه روز، یا من تو رو به سمتِ مرگ میکشونم، یا تو من رو. و هیچکدوم از اینها، پایانِ خوبی نبود.»
دازای سرش را پایین انداخت و به دستانش خیره شد.
**دازای:**
«ولی حالا… حالا که دوباره اینجاییم… و تو بازم زخمی شدی… انگار دارم همون مسیر رو تکرار میکنم. شاید… شاید بعضی وقتها، تقدیر واقعاً آدم رو به سمتِ چیزی که ازش فرار میکنه، هل میده.»
سکوتِ سنگینی در کارگاه حکمفرما شد. تنها صدایِ نفسهایِ نامنظمِ آنها و نالههایِ دوردستِ قربانیان به گوش میرسید. چویا به دازای نگاه میکرد؛ به مردی که همیشه فکر میکرد میشناسد، اما حالا در اعماقِ نگاهش، زخمی را میدید که هرگز تصور نمیکرد. حقیقتی که دازای سالها در سینه پنهان کرده بود، حالا مثلِ خنجری در قلبِ هر دویِ آنها فرو رفته بود.
---
و این هم پارت ششم!
#ماه_و_باروت
---
**چویا (با صدایِ گرفته):**
«اینجا دیگه کجاست؟ شبیه دخمهست.»
**دازای (با لحنی که انگار هر لحظه منتظرِ غافلگیری بود):**
«یه جورایی آره. یه کارگاهِ قدیمیِ ساختِ اسلحه که سالهاست متروکه شده. جایی که خاطراتِ تلخِ زیادی رو دفن کردن… یا شاید هم هنوز دفن نکرده باشن.»
دازای مکثی کرد و به نمادِ رویِ دیوار اشاره کرد.
**دازای:**
«این نماد… فقط یه گروهِ فراموش شده نیست، چویا. این نمادِ کساییه که میخواستن نظمِ فعلیِ دنیا رو با قدرتِ محض به هم بریزن. و مافیا… مافیا اونها رو شکست داد. ولی نه کاملاً.»
همانطور که دازای صحبت میکرد، چویا متوجهِ چیزی شد. پشتِ یک میزِ کارِ فلزیِ عظیم، دازای ایستاده بود و به نقطهای نامعلوم خیره شده بود. حالتِ چهرهاش فرق کرده بود. دیگر آن لبخندِ مرموز و بازیگوش رویِ لبانش نبود. رنگِ پریدگیِ بیشتری صورتش را پوشانده بود و انگار که بارِ سنگینی بر دوشش بود.
**چویا:**
«دازای؟ حالت خوبه؟»
دازای به آرامی سرش را چرخاند. چشمانش، که همیشه برقِ شیطنت داشت، حالا تاریک و اندوهگین به نظر میرسید.
**دازای:**
«میدونی چرا از مافیا بیرون اومدم، چویا؟»
چویا اخم کرد. این سوال، ناگهانی و خارج از انتظار بود.
**چویا:**
«چی داری میگی؟ معلومه که میدونم. برای اینکه از شرِ این زندگیِ نکبتبار خلاص شی. برای اینکه دنبالِ یه خودکشیِ کامل بگردی.»
**دازای (با لبخندی تلخ):**
«این فقط بخشی از ماجرا بود. حقیقتِ کامل… خیلی تلختر از اونه که فکر میکنی.»
دازای نفسِ عمیقی کشید و صداقتِ غریبی در صدایش موج میزد.
**دازای:**
«من… اون موقع، نه تنها به دنبالِ خودکشی بودم، بلکه داشتم همه چیز رو به نابودی میکشوندم. قدرتِ من، تواناییِ من برایِ دیدنِ راههایِ بیشتر… تبدیل شده بود به یه بارِ سنگین. یه بارِ غیرقابلِ تحمل.»
او به نیمکتِ فلزیِ کناری اشاره کرد و نشست. چویا با تردید به او پیوست.
**دازای:**
«تصمیم گرفتم مافیا رو ترک کنم، چون فهمیدم… فهمیدم که دیگه نمیتونم به کسایی که دوستشون داشتم، آسیب بزنم. و تو… تو یکی از اون کسایی بودی که بیشترین آسیب رو از من میدیدی.»
چویا با ناباوری به دازای خیره شد. کلماتِ او، مثلِ ضرباتِ پتک، به قلبش میخوردند.
**دازای:**
«من همیشه به دنبالِ راههایِ مختلف برایِ پایان دادن به زندگی بودم. ولی وقتی تو اومدی… وقتی با تو جنگیدم، وقتی با هم کار کردیم… یه حسِ غریبی پیدا کردم. یه حسِ… وابستگی. و این وابستگی، ترسناک بود. چون میدونستم که نهایتِ این مسیر، برایِ هر دومون نابودیه. و من نمیخواستم تو رو هم با خودم به تهِ دره بکشم.»
چویا سعی کرد چیزی بگوید، اما صدایش در گلویش گیر کرده بود. همیشه فکر میکرد دازای صرفاً از زندگی خسته است، اما این… این چیزی فراتر از خستگی بود. این یک دردِ عمیق بود، دردی که با تظاهر و بازی پنهان شده بود.
**دازای:**
«اون روز… وقتی از مافیا رفتم، فقط برایِ خودم نبود. برایِ تو هم بود. چون میدونستم که اگه بمونم، اگه کنارِ تو باشم… بالاخره یه روز، یا من تو رو به سمتِ مرگ میکشونم، یا تو من رو. و هیچکدوم از اینها، پایانِ خوبی نبود.»
دازای سرش را پایین انداخت و به دستانش خیره شد.
**دازای:**
«ولی حالا… حالا که دوباره اینجاییم… و تو بازم زخمی شدی… انگار دارم همون مسیر رو تکرار میکنم. شاید… شاید بعضی وقتها، تقدیر واقعاً آدم رو به سمتِ چیزی که ازش فرار میکنه، هل میده.»
سکوتِ سنگینی در کارگاه حکمفرما شد. تنها صدایِ نفسهایِ نامنظمِ آنها و نالههایِ دوردستِ قربانیان به گوش میرسید. چویا به دازای نگاه میکرد؛ به مردی که همیشه فکر میکرد میشناسد، اما حالا در اعماقِ نگاهش، زخمی را میدید که هرگز تصور نمیکرد. حقیقتی که دازای سالها در سینه پنهان کرده بود، حالا مثلِ خنجری در قلبِ هر دویِ آنها فرو رفته بود.
---
و این هم پارت ششم!
- ۳۷۲
- ۲۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط