ماه و باروت پارت هفتم:
ماه و باروت پارت هفتم:
#ماه_و_باروت
چویا دوباره روی پتو دراز کشید، ولی این بار پشتش را به دازای نکرد.
سرش را رو به طرفی گذاشت که دازای نشسته بود.
انگار دنبال این بود ببیند… میماند؟ یا باز عقب میرود؟
دازای پتو را دور خودش پیچید، اما هنوز همانجا کنار ستون ایستاده بود.
چویا، با چشمانی نیمهبسته و صدایی آهسته گفت:
«اگه قرار بود اونجا بمونی، من پتو رو پرت نمیکردم سمتت. بیا بشین.»
این یکی از آن جملههایی بود که از دهان چویا بیرون میآید، ولی پشتش هزار تا حرف دیگر خوابیده.
از همانها که فقط دازای معنیش را میفهمید.
دازای آرام برگشت و نشست کنار پتو… نه رویش.
یک فاصلهی دقیق، حسابشده، مثل کسی که هنوز نمیداند نزدیک شدن امن است یا نه.
چویا خندید.
«جدی؟ همینقدر نزدیک شدن برات سخته؟ فکر میکردم دیگه به این مرحله رسیده باشیم.»
دازای زیر لب گفت:
«تو همین چند ساعت گذشته، نزدیک شدن زیادی اتفاق افتاده. مغزم هنوز قفل کرده.»
چویا غلت زد و روبهروی او نشست.
چشم تو چشم.
نور ماه از لای پنجرهی شکسته میافتاد روی چهرهی هر دوشان.
«میدونی…» چویا انگشتش را روی زمین خط میکشید.
«اون روزی که رفتی… هیچکس نفهمید ولی من واقعاً دنبال دلیلش گشتم.
چون… نمیتونستم قبول کنم بدون دلیل ول کرده باشی بری.»
لبش را گاز گرفت.
«فکر کردم شاید از من بیزار شدی.»
دازای بلافاصله سرش را بلند کرد.
«چویا، نه. هیچوقت… اینطور نیست.»
چویا با صدایی آرام و کمی لرزناک گفت:
«خب، حالا میفهمم. ولی اون موقع… ازت متنفر شدم.
چون نبودنت درد داشت.
و من… نمیخواستم قبول کنم دازای اوسامو درد درست میکنه.»
دازای برای چند ثانیه حرفی نزد.
بعد آرام گفت:
«چویا… من…
من همیشه فکر میکردم دور بودن ازت امنتره.
برای هردومون.»
چویا پوفی کرد.
«احمق.»
اما این بار “احمق” مثل همیشه نبود.
نرم بود.
پر از دلخوریِ حلنشده و نگرانیِ پنهان.
چویا دستش را جلو برد و آرنجش را به زانوی دازای زد.
نه محکم.
فقط برای اینکه *لمسش کند*.
چیزی واقعی.
چیزی که ثابت کند دازای فقط یک سایه روی دیوار نیست.
«میدونی چرا ناراحتم؟ چون فهمیدم حتی اون موقع که کنارم بودی… بازهم تنها بودی.»
دازای نفسش را حبس کرد.
این جمله… خورد توی نقطهی ممنوع.
چویا ادامه داد:
«اگه اون موقع میگفتی… شاید… میتونستم کمک کنم.»
دازای آرام گفت:
«تو همیشه کمک کردی. حتی وقتی خودت نمیفهمیدی.»
چویا سرش را کمی کج کرد.
«مثل چی؟»
دازای نگاهش را دزدید.
«مثل… وقتی که سرم داد میزدی تا تکون بخورم.
یا وقتی وسط عملیات شجاعت مضحکت باعث میشد بفهمم هنوز چیزهایی هست که ارزش جنگیدن داره.
یا حتی وقتی که مسخرهام میکردی… چون اون موقع میفهمیدم یکی هست که…
واقعاً میبینهم.»
چویا پلک زد.
این از آن اعترافهایی بود که آدم نمیداند باید چه واکنشی نشان دهد؛
غصه بخورد؟
بخندد؟
یا بزند زیر گوش طرف؟
او هیچکدام را نکرد.
فقط آرام گفت:
«پس بیا اینبار… جای اینکه جدا از هم بترسیم… با همش بترسیم.
حداقل… تنها نمیمونیم.»
دازای لبخند کوچکی زد.
آرام، اما بینقاب.
«میدونی، این حرف برای چویا ناکاهارا بیش از حد شیرینه.»
چویا با مشت مشتاش را میزد روی شانهی دازای.
«خفه شو! همین الان پشیمونم که احساساتی شدم!»
ولی دازای دست او را گرفت.
ملایم.
نه برای دفاع.
برای نگهداشتن.
«نه. پشیمون نشو.»
چویا چشمهایش گرد شد.
دستش… بین انگشتان دازای گیر کرده بود.
«دازای؟»
«میخوام… همینجا بمونیم. برای چند لحظهی دیگه.»
چویا چیزی نگفت.
ولی دستش را پس نکشید.
باد سرد دوباره از شیشهها گذشت.
اما اینبار پتو روی دوشان بود.
و فاصله میانشان… کمتر از قبل.
---
پایان پارت هفتم 🙂↕️
#ماه_و_باروت
چویا دوباره روی پتو دراز کشید، ولی این بار پشتش را به دازای نکرد.
سرش را رو به طرفی گذاشت که دازای نشسته بود.
انگار دنبال این بود ببیند… میماند؟ یا باز عقب میرود؟
دازای پتو را دور خودش پیچید، اما هنوز همانجا کنار ستون ایستاده بود.
چویا، با چشمانی نیمهبسته و صدایی آهسته گفت:
«اگه قرار بود اونجا بمونی، من پتو رو پرت نمیکردم سمتت. بیا بشین.»
این یکی از آن جملههایی بود که از دهان چویا بیرون میآید، ولی پشتش هزار تا حرف دیگر خوابیده.
از همانها که فقط دازای معنیش را میفهمید.
دازای آرام برگشت و نشست کنار پتو… نه رویش.
یک فاصلهی دقیق، حسابشده، مثل کسی که هنوز نمیداند نزدیک شدن امن است یا نه.
چویا خندید.
«جدی؟ همینقدر نزدیک شدن برات سخته؟ فکر میکردم دیگه به این مرحله رسیده باشیم.»
دازای زیر لب گفت:
«تو همین چند ساعت گذشته، نزدیک شدن زیادی اتفاق افتاده. مغزم هنوز قفل کرده.»
چویا غلت زد و روبهروی او نشست.
چشم تو چشم.
نور ماه از لای پنجرهی شکسته میافتاد روی چهرهی هر دوشان.
«میدونی…» چویا انگشتش را روی زمین خط میکشید.
«اون روزی که رفتی… هیچکس نفهمید ولی من واقعاً دنبال دلیلش گشتم.
چون… نمیتونستم قبول کنم بدون دلیل ول کرده باشی بری.»
لبش را گاز گرفت.
«فکر کردم شاید از من بیزار شدی.»
دازای بلافاصله سرش را بلند کرد.
«چویا، نه. هیچوقت… اینطور نیست.»
چویا با صدایی آرام و کمی لرزناک گفت:
«خب، حالا میفهمم. ولی اون موقع… ازت متنفر شدم.
چون نبودنت درد داشت.
و من… نمیخواستم قبول کنم دازای اوسامو درد درست میکنه.»
دازای برای چند ثانیه حرفی نزد.
بعد آرام گفت:
«چویا… من…
من همیشه فکر میکردم دور بودن ازت امنتره.
برای هردومون.»
چویا پوفی کرد.
«احمق.»
اما این بار “احمق” مثل همیشه نبود.
نرم بود.
پر از دلخوریِ حلنشده و نگرانیِ پنهان.
چویا دستش را جلو برد و آرنجش را به زانوی دازای زد.
نه محکم.
فقط برای اینکه *لمسش کند*.
چیزی واقعی.
چیزی که ثابت کند دازای فقط یک سایه روی دیوار نیست.
«میدونی چرا ناراحتم؟ چون فهمیدم حتی اون موقع که کنارم بودی… بازهم تنها بودی.»
دازای نفسش را حبس کرد.
این جمله… خورد توی نقطهی ممنوع.
چویا ادامه داد:
«اگه اون موقع میگفتی… شاید… میتونستم کمک کنم.»
دازای آرام گفت:
«تو همیشه کمک کردی. حتی وقتی خودت نمیفهمیدی.»
چویا سرش را کمی کج کرد.
«مثل چی؟»
دازای نگاهش را دزدید.
«مثل… وقتی که سرم داد میزدی تا تکون بخورم.
یا وقتی وسط عملیات شجاعت مضحکت باعث میشد بفهمم هنوز چیزهایی هست که ارزش جنگیدن داره.
یا حتی وقتی که مسخرهام میکردی… چون اون موقع میفهمیدم یکی هست که…
واقعاً میبینهم.»
چویا پلک زد.
این از آن اعترافهایی بود که آدم نمیداند باید چه واکنشی نشان دهد؛
غصه بخورد؟
بخندد؟
یا بزند زیر گوش طرف؟
او هیچکدام را نکرد.
فقط آرام گفت:
«پس بیا اینبار… جای اینکه جدا از هم بترسیم… با همش بترسیم.
حداقل… تنها نمیمونیم.»
دازای لبخند کوچکی زد.
آرام، اما بینقاب.
«میدونی، این حرف برای چویا ناکاهارا بیش از حد شیرینه.»
چویا با مشت مشتاش را میزد روی شانهی دازای.
«خفه شو! همین الان پشیمونم که احساساتی شدم!»
ولی دازای دست او را گرفت.
ملایم.
نه برای دفاع.
برای نگهداشتن.
«نه. پشیمون نشو.»
چویا چشمهایش گرد شد.
دستش… بین انگشتان دازای گیر کرده بود.
«دازای؟»
«میخوام… همینجا بمونیم. برای چند لحظهی دیگه.»
چویا چیزی نگفت.
ولی دستش را پس نکشید.
باد سرد دوباره از شیشهها گذشت.
اما اینبار پتو روی دوشان بود.
و فاصله میانشان… کمتر از قبل.
---
پایان پارت هفتم 🙂↕️
- ۹۶
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط