𝗕𝗶𝗴 𝗹𝗶𝘁𝘁𝗹𝗲 𝗰𝗮𝘁
𝗕𝗶𝗴 𝗹𝗶𝘁𝘁𝗹𝗲 𝗰𝗮𝘁
𝗣𝗮𝗿𝘁 : ⁴
روز بعد ، بی صدا با ماشیناش بازی میکرد و شیرموز میخورد تا اینکه تهیونگ برگشت
تهیونگ : من اومدمممممم
جونگکوک : هورااااااا
و از جاش بلند شد و با خوشحالی به سمتش دوید . تهیونگ خندید و جونگکوک رو بلند کرد
تهیونگ : با ماشینای جدید خوش گذشت ؟
جونگکوک : آره ، یه عالمه بازی کردم
و با هیجان دستاشو بالا برد ، تهیونگ به سمت کاناپه رفت و نشست و جونگکوک رو روی پاهاش گذاشت
تهیونگ : امروز برمیگردی پیش صاحب واقعیت ، صبح که داشتم میرفتم سرکار آگهی هارو پخش کردم و صاحبت بهم زنگ زد
جونگکوک : نههههه ، من نمیخوام برم
تهیونگ : اونجا یه عالمه اسباب بازی جدید بهت میدن ، یه عالمه خوراکی های خوشمزه با یه اتاق بزرگ هم داری
و لپ های تپل جونگکوک رو کشید
جونگکوک : نمیخوام ، میخوام اینجا بمونم
با بغض گفت و سرش رو توی سینه تهیونگ فرو برد و با مشتهای کوچولوش محکم لباس تهیونگ رو گرفت
تهیونگ : منم دلم میخواد پیشم بمونی ، اما مال من نیستی...وقت و پول کافی هم برات ندارم
و آروم موهای نقره ای جونگکوک رو نوازش کرد
جونگکوک : برام مهم نیست... هق...بزار پیشت بمونم...هر کاری...هق...بگی میکنم ، همه حرفاتو....گوش میکنم و پسر...هق... خوبی میشم
تهیونگ : شششش....باشه باشه ، بیا فقط بریم یه نگاهی بندازیم ، شاید خوشت اومد باشه ؟
جونگکوک با چشمای اشکی از بین چتری های نقره اش به تهیونگ نگاه کرد و با تردید سرش رو به نشانه تائید تکون داد
تهیونگ : آفرین...
و بوسه ای روی پیشونی جونگکوک گذاشت و موهاشو نوازش کرد
جونگکوک همونجوری به سینه تهیونگ چسبید تا اینکه من کم خوابش برد ، تهیونگ آروم بلند کرد و برد توی اتاق و روی تخت گذاشتش و کنارش دراز کشید . فقط چند روز بود که جونگکوک اومد بود توی زندگیش اما توی همین چند روز خیلی بهش وابسته شده بود ، واقعا میتونه با رفتنش کنار بیاد ؟ کن کم کنار جونگکوک خوابش برد
....
با صدای آلارم گوشیش آروم چشماشو باز کرد ، ساعت ۵ شده بود و جونگکوک هنوز تو بغلش خواب بود . آروم بوسه ای روی گونه های اولش گذاشت و از روی تخت بلند شد و وسایل جونگکوک رو جمع کرد و توی یه کیف ریخت و دوباره پیش جونگکوک برگشت
تهیونگ : جونگکوکا...بیدار شو باید بریم
جونگکوک : من نمیام
با صدای خواب آلود زمزمه کرد و پتو رو روی سرش کشید
تهیونگ : نمیشه ، زودباش الان دیرمون میشه
جونگکوک : نمیخوام ، میخوام اینجا بمونم
تهیونگ : منم دلم میخواد پیشم بمونی ولی میدونی که نمیتونم نگهت دارم
و پتو رو از روی سرش پایین کشید و با چشمای بزرگ اشکیش رو به رو شد
تهیونگ : باز داری گریه میکنی ؟!
جونگکوک : میخوای ولم کنی ، اصلا باهات قهرم
تهیونگ : کی گفته من میخوام ولت کنم ؟! باور کن منم نمیخوام بری ولی چاره ای ندارم
و آروم جونگکوک رو بغل کرد
تهیونگ : فقط بیا بریم یه نگاهی بندازیم باشه ؟ مطمئنم خیلی از خونه جدیدت خوشت میاد
جونگکوک : اگه نیومد چی ؟
تهیونگ : میاد
و با شستش قطره اشکی رو از روی گونهش پاک کرد
تهیونگ : حالا بیا زودتر حاضر شیم تا دیر نشده
و از توی کمد یه لباس برداشت و نم جونگکوک کرد ، خودشم لباساشو عوض کرد و درحالی که جونگکوک رو بغل کرده بود کیف رو برداشت و از خونه بیرون اومدن . جونگکوک محکم به تهیونگ چسبیده بود و هنوز چشماش پر از اشک بود ، فکر میکرد تهیونگ دوسش نداره و برای همین داره میدتش به یکی دیگه....
بعد از تقریبا یک ساعت ، به یه خونه خیلی بزرگ رسیدن . بیشتر شبیه یه قصر بود تا یه خونه ، با اینحال جونگکوک هنوز هم راضی نبود از تهیونگ جدا بشه و حس خوبی نسبت به اون خونه نداشت . دروازه های آهنی بزرگ باز شدن و تهیونگ درحالی که جونگکوک هنوز محکم بهش چسبیده بود وارد حیاط شد ، یه باغ بزرگ با یه استخر ، یه زمین بازی و یه عالمه گل و درخت . از حیاط گذشتن و وارد ساختمون شدن ، کف مرمری و سقف بلند ، پله های مجلل که به طبقه بالا میرفت . مردی قد بلند و عضلانی با ظاهری سرد از پله ها پایین اومد ، جونگکوک با دیدن مرد محکم تر به تهیونگ چسبید و دوباره اشک تو چشماش جمع شد .
....ادامه دارد
𝗣𝗮𝗿𝘁 : ⁴
روز بعد ، بی صدا با ماشیناش بازی میکرد و شیرموز میخورد تا اینکه تهیونگ برگشت
تهیونگ : من اومدمممممم
جونگکوک : هورااااااا
و از جاش بلند شد و با خوشحالی به سمتش دوید . تهیونگ خندید و جونگکوک رو بلند کرد
تهیونگ : با ماشینای جدید خوش گذشت ؟
جونگکوک : آره ، یه عالمه بازی کردم
و با هیجان دستاشو بالا برد ، تهیونگ به سمت کاناپه رفت و نشست و جونگکوک رو روی پاهاش گذاشت
تهیونگ : امروز برمیگردی پیش صاحب واقعیت ، صبح که داشتم میرفتم سرکار آگهی هارو پخش کردم و صاحبت بهم زنگ زد
جونگکوک : نههههه ، من نمیخوام برم
تهیونگ : اونجا یه عالمه اسباب بازی جدید بهت میدن ، یه عالمه خوراکی های خوشمزه با یه اتاق بزرگ هم داری
و لپ های تپل جونگکوک رو کشید
جونگکوک : نمیخوام ، میخوام اینجا بمونم
با بغض گفت و سرش رو توی سینه تهیونگ فرو برد و با مشتهای کوچولوش محکم لباس تهیونگ رو گرفت
تهیونگ : منم دلم میخواد پیشم بمونی ، اما مال من نیستی...وقت و پول کافی هم برات ندارم
و آروم موهای نقره ای جونگکوک رو نوازش کرد
جونگکوک : برام مهم نیست... هق...بزار پیشت بمونم...هر کاری...هق...بگی میکنم ، همه حرفاتو....گوش میکنم و پسر...هق... خوبی میشم
تهیونگ : شششش....باشه باشه ، بیا فقط بریم یه نگاهی بندازیم ، شاید خوشت اومد باشه ؟
جونگکوک با چشمای اشکی از بین چتری های نقره اش به تهیونگ نگاه کرد و با تردید سرش رو به نشانه تائید تکون داد
تهیونگ : آفرین...
و بوسه ای روی پیشونی جونگکوک گذاشت و موهاشو نوازش کرد
جونگکوک همونجوری به سینه تهیونگ چسبید تا اینکه من کم خوابش برد ، تهیونگ آروم بلند کرد و برد توی اتاق و روی تخت گذاشتش و کنارش دراز کشید . فقط چند روز بود که جونگکوک اومد بود توی زندگیش اما توی همین چند روز خیلی بهش وابسته شده بود ، واقعا میتونه با رفتنش کنار بیاد ؟ کن کم کنار جونگکوک خوابش برد
....
با صدای آلارم گوشیش آروم چشماشو باز کرد ، ساعت ۵ شده بود و جونگکوک هنوز تو بغلش خواب بود . آروم بوسه ای روی گونه های اولش گذاشت و از روی تخت بلند شد و وسایل جونگکوک رو جمع کرد و توی یه کیف ریخت و دوباره پیش جونگکوک برگشت
تهیونگ : جونگکوکا...بیدار شو باید بریم
جونگکوک : من نمیام
با صدای خواب آلود زمزمه کرد و پتو رو روی سرش کشید
تهیونگ : نمیشه ، زودباش الان دیرمون میشه
جونگکوک : نمیخوام ، میخوام اینجا بمونم
تهیونگ : منم دلم میخواد پیشم بمونی ولی میدونی که نمیتونم نگهت دارم
و پتو رو از روی سرش پایین کشید و با چشمای بزرگ اشکیش رو به رو شد
تهیونگ : باز داری گریه میکنی ؟!
جونگکوک : میخوای ولم کنی ، اصلا باهات قهرم
تهیونگ : کی گفته من میخوام ولت کنم ؟! باور کن منم نمیخوام بری ولی چاره ای ندارم
و آروم جونگکوک رو بغل کرد
تهیونگ : فقط بیا بریم یه نگاهی بندازیم باشه ؟ مطمئنم خیلی از خونه جدیدت خوشت میاد
جونگکوک : اگه نیومد چی ؟
تهیونگ : میاد
و با شستش قطره اشکی رو از روی گونهش پاک کرد
تهیونگ : حالا بیا زودتر حاضر شیم تا دیر نشده
و از توی کمد یه لباس برداشت و نم جونگکوک کرد ، خودشم لباساشو عوض کرد و درحالی که جونگکوک رو بغل کرده بود کیف رو برداشت و از خونه بیرون اومدن . جونگکوک محکم به تهیونگ چسبیده بود و هنوز چشماش پر از اشک بود ، فکر میکرد تهیونگ دوسش نداره و برای همین داره میدتش به یکی دیگه....
بعد از تقریبا یک ساعت ، به یه خونه خیلی بزرگ رسیدن . بیشتر شبیه یه قصر بود تا یه خونه ، با اینحال جونگکوک هنوز هم راضی نبود از تهیونگ جدا بشه و حس خوبی نسبت به اون خونه نداشت . دروازه های آهنی بزرگ باز شدن و تهیونگ درحالی که جونگکوک هنوز محکم بهش چسبیده بود وارد حیاط شد ، یه باغ بزرگ با یه استخر ، یه زمین بازی و یه عالمه گل و درخت . از حیاط گذشتن و وارد ساختمون شدن ، کف مرمری و سقف بلند ، پله های مجلل که به طبقه بالا میرفت . مردی قد بلند و عضلانی با ظاهری سرد از پله ها پایین اومد ، جونگکوک با دیدن مرد محکم تر به تهیونگ چسبید و دوباره اشک تو چشماش جمع شد .
....ادامه دارد
- ۳.۹k
- ۲۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط