💐یکدفعه یک ماشین عراقی از مقابل ما رد شد، اما برگشت و ران

💐یکدفعه یک ماشین عراقی از مقابل ما رد شد، اما برگشت و راننده و برادرش که در کنار او بودند پیاده شدند! نگاهی به ما کردند و گفتند: بیا بالا. گفتم: « کرایه چقدر؟ گفت: مجانی. »

💐سوار شدیم و حرکت کرد. تا خود نجف آن دو نفر گریه می کردند. بعد هم بدون گرفتن کرایه ما را به نجف رساندند.....

💐کمی عربی بلد بودم. با آنها صحبت کردم که شما ابتدا رد شدید و می خواستید بروید کربلا برای بازگرداندن زائرین، چی شد یکدفعه ایستادید و..
راننده گفت: اسم من امین است و اسم برادرم ایمن. برادرم مدّتی قبل خواب دیده بود که آقا اباعبدالله (ع) به او فرمودند: چرا به زائران ما توجه نمی کنی؟
برادرم همان موقع از خواب پرید. می گفت: من در کنار آقا، دیدم یک خانم و آقا بودند و دو تا بچه داشتند. ظاهراً آن خانم مریض بود.
برای همین وقتی از جلوی شما عبور کردیم، یکباره برادرم گفت: نگه دار، اینها همان خانواده اند!.....

💐خلاصه این کربلا رفتن ما هم ماجرایی جالبی داشت. دست عنایت الهی را به خوبی حس کردیم.

#شنود
#تجربه_دنیای_پس_از_مرگ
#بریده_کتاب
✅پاتوق کتاب شهید زینب کمایی
@maghar98
دیدگاه ها (۱)

چند پارتی بازیچه

🍷 شراب قرمزقسمت نهم: پیامرینا چند بار پیام روی گوشی جونگکوک ...

دیروز دیدمش...باور کردنی نبود...شنیده بودم دنیا کوچیکه اما ف...

دیروز دیدمش...باور کردنی نبود...شنیده بودم دنیا کوچیکه اما ف...

دیروز دیدمش...باور کردنی نبود...شنیده بودم دنیا کوچیکه اما ف...

#داستان کوتاهدیروز دیدمش...باور کردنی نبود...شنیده بودم دنیا...

#یک_عقرب_ناجی_زائران_حسینی_ع_شدیک عقرب جان زائران حسینی(ع) ر...

سفرنامه

داستانی بسیار زیبا از عنایت حضرت عباس علیه السلامبه یکی از ز...

داستانی بسیار زیبا از عنایت حضرت عباس علیه السلامبه یکی از ز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط