{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

LIKE THE DAY THAT I MET YOU

~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~

~هماننده روزی که تو را ملاقات کردم~

Part ۱۶
شخصیت فرعی:
[؛]آجوما= قدیمی ترین خدمتکار عمارت که در زمان کودکی‌جونگ کوک در عمارت شروع به کار کرد.

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~


-(در حال برگشتن به اتاقش بود که متوجه اتاق جونگ کوک که درش باز بود شد...به ارامی سرش را چرخاند و بعد از مطمئن شدن کسی در انجا نیست، به ارامی وارد اتاق شد...اوضاع فراهم بود چون جونگ کوک سر کار بود پس تصمیم گرفت تا فضولی اش را برطرف کند و دنبال قاب عکس از یک دختر همسن خودش در اتاق پیدا کند... )


[ویو جونگ کوک]

(چند وقتی هست که با ماشین شخصی سرکار میرود و دیگر با راننده کاری ندارد؛ ‌بعد از انجام کار هایش در شرکت تصمیم گرفت تا برای نهار به خانه بیاید. بعد از رسیدن به عمارت، ماشینش را در حیاط بزرگ عمارت پارک کرد و وارد عمارت شد)


(همه ی خدمتکارها و گارد ها به سرعت تعظیم کردند و طبق معمول با بی محلی جکنگ کوک برگشتند سر کارشان)


+(کتش را دراورد و خدمتکار سریع ان را از او گرفت، از پله ها بالا رفت و وارد اتاقش شد...)

[ویو ات]


-(در ان ساعت کسی در ان طبقه نمیگذشت البته به جز جونگ کوک که فکر میکرد سرکار است. روی دیوار ها چیزی ندید، پس کشو هارا به ارامی باز کرد و تک تک انها را نگاه کرد)
ایبابا-...
(بلند شد و برگشت...نا امید به سمت خروجی اتاق رفت که با بالا بردن سرش چشمانش گشاد شد)



+ (به در تکیه داده بود و به اون با نگاهی سرد و جدی خیره شده بود)



-آیییی-....*خنده* وای...تو- چه زود اومدی-..حیح...
(چشمانش از شوک پر شده بود)



+ (خیره مانده بود)



-(هوفی کشید)
خوبی-....
(موهایش را پشت گوشش کشید و از کنار درب خروجی با فاصله ی زیاد از او در حال رد شدن بود...سریع خنده اش محو شد و سرعتش را زیاد کرد)
خوب من دیگه بِرَ-...



+ (در را بست)



-(چشمانش از شوک و ترس درشت تر شد و به عقب قدم برداشت)



+ دنبال چی میگشتی...



-(به جونگ کوک خیره شده بود)


+(به ات نزدیک شد)
دنبال چی میگشتی تو اتاق من-



؛ اقا-...


(هم جونگ کوک و هم ات به صدایی که از بیرون در امد توجهشان جلب شد)


+ (بدون مکث در را باز کرد و با یکی از خدمتکار ها که نسبت به بقیه، سن بیشتری داشت و همه آجوما صدایش میزدند رو به رو شد)



؛ دستیارتون از شرکت اومده.



+ (برای اخرین بار نگاهی سرد بار ات کرد و از اجوما گذشتُ از اتاق خارج شد)



-(به اجوما نگاه کرد)



؛ بیاین بیرون خانم.



-(صدایش در نمی امد)
م-مرسی-...



؛ *تعظیم* اقا از اینکه کسی بدون اجازه وارد اتاقش بشه خوششون نمیاد خانم.



-(سرش را خم کرد)
ن-نه لطفا-...ات صدام کنید؛



؛(سرش را بالا کرد و به ات نگاه کرد... خانم شیرین و مهربونی بود)
لطفا برگردین اتاقتون... تا برنگشتن اقا-



-(دست اجومارا گرفت و فشرد)
خیلی ممنونم-...
(عقب عقب رقت)
خیلی خوبی-



؛(لبخندی چند ثانیه ای زد و سرش را پایین انداخت)
برگردین خانم.



-(جدا شد و به سمت اتاقش رفت و درا بست)
کم مونده بود بیچارا بشم...مرتیکه چی میخوای از جون من-...



لذت ببرین♤♡
دیدگاه ها (۸)

~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~~هماننده روزی که تو را ملاقات ک...

~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~~هماننده روزی که تو را ملاقات ک...

~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~~هماننده روزی که تو را ملاقات ک...

~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~~هماننده روزی که تو را ملاقات ک...

~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~~هماننده روزی که تو را ملاقات ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط