{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خودش می گه فقط سه نفر برام مهمن تو و پدربزرگ و مادربزرگ

𝒑𝒂𝒓𝒕 ²                                


خودش می گه فقط سه نفر برام مهمن تو و پدربزرگ و مادربزرگ
یونگی رئیس یه شرکت پیشرفته و معروفه و جز ادم های معروف با اینده درخشانه و توی خانواده بعد از پدربزرگ از همه پولدارتر و قدرتمند تره و از طرفی اون تنها یادگار عمو هست بخاطر همین پدربزرگ خیلی اونو دوست داره و براش مهمه اگه کسی چیزی به یونگی بگه پدربزرگ ......🔪⚰️(گرفتید منم اگه کسی چیزی به یونگی بگم از پدربزرگم بدترم ⚔️☠️ 🤣 )
و مادربزرگم عاشقشه و شنیدم باباشم پسر مورد علاقه پدربزرگ و بوده 
بخاطر همین اون توی خانواده از اهمیت بسیار بالایی برخورداره و همه اینو خوب می دونن بخاطر همینه که عمه می خواد لیلی با یونگی ازدواج کنه و اینکه پدر بزرگ مادر بزرگ چهار تا بچه داشتن یکی شون که بابای یونگی که مرده یکی هم بابای منه و دوتا عمه هام بابای من یدونه بچه داره من و عمه هامم یکیشون دو تا پسر داره که از حق نگذریم خوش قیافه و پولدارن اگه یونگی بفهنه اینو گفتم هم من هم اونارو شهید می کنه...ولش و اون یکی عمم یعنی مادر لیلی فقط یدونه اونم لیلیه

بریم سر کار خودمون با ناراحتی رفتم اون یکی سالن اها یه نکته یادم رفت توی عمارت پدر بزرگ دو تا سالن مخصوص غدا خوردن هست یکی اونی که یونگی بود و من می خواستم بشینم که سالن اصلی و افراد مهم خانواده می شینن یکی هم سالن اینوریه که افرادی که اهمیت کمتری دارن یا دقیق تر پول و شهرت کمتری دارن یعنی اون یکی عمم و بچه هاش و البته جای لیلی و عمه هم توی همین سالن بود اما ....عمم رفته اونجا خانواده ما سالن اصلی ان ولی مهم نیست رفتم توی اون سالن  پسر عمه هام با من خیلی خوب بودن شبیه داداشای بزرگترم بودن و این یکی عمم از اون یکی بهتره

عمه با مهربونی : ات تو چقدر لاغر شدی بخور عزیزم جون بگیری

ات با لبخند : مرسی عمه جان

غذا رو با شوخی و خنده خوردیم از طرفی خوشحال بودم که عمه گفت نشینم و مجبور نشودم توی اون فضای سرد و جدی غذا به این
خوشمزه گی رو بخورم و اونجا همش حرف از کاره یا خیلی جدی هستن اصلا لبخندم نمی زنن ولی از طرفی هم ناراحتم چون دلم می خواست پیش یونگی باشم توی فکرم بودم که

پسر عمو مهربون: ات نظرت چیه با هم بریم بیرون و بیشتر همو ببینیم؟

ات : نمی دونستم چی بگم  اوه ..... که صدایی از پشتم شنیدم

یونگی عصبی : ات مادربزرگ کارت داره مگه
نمی شنوی داره صدات می کنه

ات با لب و لوچه اویزون : چشم

ات بلند شد رفت و یونگی هم یه نگاه حرصی به پسر عمو کرد رفت داخل سالن اصلی

ات مهربون لبخند : مادربزرگ شما منو صدا کردین ؟

مادربزرگ بی حس : نه

ات گیچ : اما یونگی ... که یونگی حرفشو قطع کرد

یونگی : ات بیا کارت

ات مهربون  :ببخشید مادربزرگ

مادربزرگ با مهربونی : برو یونگی رو منتظر نزار

ات : چشم و بعد رفت دنبالش یونگی رفت بیرون توی باغ جایی که دید نداشت و هیچکس نبود یهو وایساد که ات ترمزش کار نکرد با مخ رفت تو سینش

ات کیوت معترض : اخخخخخ مگه از سنگی ؟ خبر بده خو می خوای وایسی

یونگی عصبی : اولن تو چشم داری و دومن ترمزت کار نمی کنه به من ربط نداره و بعدشم خجالت نمی کشی به دوست پسرت می گی سنگ ؟

ات لجباز : تو هم خجالت نمی کشی بدون دوست دخترت شام می خوری با یه زن دیگه

یونگی : من اصلا شام نخوردم

ات گیچ : چی ؟ اون موقع که شام کشیدن تو نشسته بودی

یونگی : اهوم ولی بعدش تلفنم زنگ خورد بلند شدم جواب دادم و صحبت کردم تا همون چند دقیقه پیش که دوست دخترم داشت با یه مرد غریبه خوش بش می کرده و مرده بهش پیشناهاد قرار
می داد وای من نمی تونستم چیزی بگم

ات : ببین عزیزم اونطور که تو فکر می کنی نیست اون خیلی مراقبم بوده از بچگی و مثل برادرم می مونه و اونم منو به چشم خواهر به تفریح دعوت کرد همین لطفا حساس نشو

یونگی جدی و با ارامشی که خیلی ترسناک :  بهت هشدار می دم اگه یک بار دیگه همچنین چیزی ازش بشنوم یا بخواد بهت نزدیک بشه کاری می کنم هزار بار ارزوی مرگ کنه خودت می دونی می تونم پس مراقب باش

ات ترسیده : اهوم فهمیدم

یونگی نفس عمیق کشید به ات نگاه کرد ترسیده اروم دستشو گرفت :عزیزم اروم باش و خودت می دونی من چقدر دوست دارم و روت حساسم و ابرویی بالا انداخت

ات نگران : اهوم و منم خیلی دوستت دارم بعد یهو مودش تغییر کرد و اخم کیوت و ساختگی کرد : بیا برو شامت رو بخور تا مادربزرگ با دمپایی دنبال جفتمون نکرده

یونگی لبخندی زد و پیشونی ات رو بوسید : باشه نفسم ولی مراقب باش رفتیم داخل دور بر خودم باش و ازم دور نشو

ات با کنایه: والا منم نمی خوام دور شم اون لیلی بیب نمی ذاره کنار تو باشم اگه شما حواست بود منو نمی فرستادن سالن اونوری
دیدگاه ها (۴)

𝒑𝒂𝒓𝒕 ¹ مهمونی توی خونه که چه عر...

𝒑𝒂𝒓𝒕 ² ات : هیچی ممنون و من...

𝒑𝒂𝒓𝒕 ³ منم طبق معمول تن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط