منم طبق معمول تنها شدم اما حواسم به یونگی بود که چسبیده بود به ...
𝒑𝒂𝒓𝒕 ³
منم طبق معمول تنها شدم اما حواسم به یونگی بود که چسبیده بود به اون دختره ی عن و اون هم بازو هایی که قرار بود فقط مال من باشه رو گرفته بود داشت حرصم می گرفت بخاطر همین رفتم پیششون یه طرف یونگی یه اقاهه نشسته بود یه طرفشم عن خانوم بود اون مرده بلند شد
مرده : بفرمایید لیدی
ات : اوه مچکرم
نشستم سر جای اون مرده یونگی عصبی به اون مرده و من نگاه کرد اما تعجب کرده بود چون هیچ وقت زمانی که بحث کار بود نمی یومدم ولی خب به صحبتاشون ادامه دادن و من هیچی نمی فهمیدم و از طرفی عن خانوم دست یونگی رو ول نمی کرد فشار روم بود که یه دست دیگشو گذاشت رو ران یونگی دیگه تحمل نکردم تو گوشش گفتم : بهش بگو دستشو از روی چیزی که معتلق به منه ورداره تا قاتلش نشدم و امشب ابروت رو نبردم
یونگی خندید و بیشتر فشاریم کرد
دوباره تو گوشش گفتم
ات حرصی و حسود: یونگی جک نگفتم که خندیدی یه دقیقه بهت زمان می دم
یونگی تو گوش ات ریلکس: عزیزم اون که کاری نداره بیچاره
ات به رو به رو نگاه می کنه زایه نباشه لبخند می زنه ولی بغل گوش یونگی اینارو می گه : حواستو جمع کن منم بلدم ها چی کار کنم حال منو پیدا کنی اون مرده به نظر ادم خوبیه
یونگی حرسی : ات
ات : یه دقیقه ات تموم شد
ات بلند شد رفت سمت اون مرده بغلش نشست
ات : خیلی ممنونم بابات اینکه بلند شدید واقعا خیلی جنتلمن هستید می تونم اسمتون رو بدونم ؟
مرده : اوه مرسی شما هم خیلی زیبا هستید من ویلیام هستم و شما ؟
ات لبخند زد نگاهش به یونگی افتاد که زیر لب گفت : گور خودت اون مرده رو کندی
ات هم چون لب خونی بلد بود فهمید
ولی کرمش گرفته بود
ات : منم مین ات هستم خوشبختم دستشو به سمت ولیام دراز کرده ولیامم دستشو گرفت
ولیام: همچنین لیدی
ات : (وقتی گفت لیدی نگاهش خیلی بد بود روی بدنم یکم ترسیدم ولی دیگه دیر بود )
یونگی به اوجش رسیده بود دیگه نمی تونست خودشو نگه داره با عصبانیت اومد سمت ات دستشو گرفت بلندش کرده و یه چک محکم به ولیام زد و یه چند تا مشت توی صورتش و بعد گفت : گمشو از خونه من بیرون
ولیام : اه چرا منو زدی ؟
یونگی : حقت بود باید بیشترم می زدم باید اون چشارو از کاسه در
میااوردم تا دیگه به همسر من اینجوری نگاه نکنی
ولیام : همسر تو؟
یونگی : مگه کری؟ اون همسر منه
ولیام : زن تو بود ولی دیگه نمی خواد زن تو باشه
یونگی یه ثانیه به خودش شک کرد به ات نگاه کرد
ات : مزخرف نگین من تا ابد همسر یونگیم
ولیام : مشخص می شه و با عصبانیت رفت بیرون
ات با ناراحتی: یونگی
یونگی عصبی : صدا نشنوم
همه کم کم رفتن خونه هاشون و یونگی همه خدمتکارا رو فرستاد برن و حالا فقط ات و یونگی داخل عمارت بودن یونگی روی مبل نشسته بود و مشخص بود خیلی عصبیه ......
منم طبق معمول تنها شدم اما حواسم به یونگی بود که چسبیده بود به اون دختره ی عن و اون هم بازو هایی که قرار بود فقط مال من باشه رو گرفته بود داشت حرصم می گرفت بخاطر همین رفتم پیششون یه طرف یونگی یه اقاهه نشسته بود یه طرفشم عن خانوم بود اون مرده بلند شد
مرده : بفرمایید لیدی
ات : اوه مچکرم
نشستم سر جای اون مرده یونگی عصبی به اون مرده و من نگاه کرد اما تعجب کرده بود چون هیچ وقت زمانی که بحث کار بود نمی یومدم ولی خب به صحبتاشون ادامه دادن و من هیچی نمی فهمیدم و از طرفی عن خانوم دست یونگی رو ول نمی کرد فشار روم بود که یه دست دیگشو گذاشت رو ران یونگی دیگه تحمل نکردم تو گوشش گفتم : بهش بگو دستشو از روی چیزی که معتلق به منه ورداره تا قاتلش نشدم و امشب ابروت رو نبردم
یونگی خندید و بیشتر فشاریم کرد
دوباره تو گوشش گفتم
ات حرصی و حسود: یونگی جک نگفتم که خندیدی یه دقیقه بهت زمان می دم
یونگی تو گوش ات ریلکس: عزیزم اون که کاری نداره بیچاره
ات به رو به رو نگاه می کنه زایه نباشه لبخند می زنه ولی بغل گوش یونگی اینارو می گه : حواستو جمع کن منم بلدم ها چی کار کنم حال منو پیدا کنی اون مرده به نظر ادم خوبیه
یونگی حرسی : ات
ات : یه دقیقه ات تموم شد
ات بلند شد رفت سمت اون مرده بغلش نشست
ات : خیلی ممنونم بابات اینکه بلند شدید واقعا خیلی جنتلمن هستید می تونم اسمتون رو بدونم ؟
مرده : اوه مرسی شما هم خیلی زیبا هستید من ویلیام هستم و شما ؟
ات لبخند زد نگاهش به یونگی افتاد که زیر لب گفت : گور خودت اون مرده رو کندی
ات هم چون لب خونی بلد بود فهمید
ولی کرمش گرفته بود
ات : منم مین ات هستم خوشبختم دستشو به سمت ولیام دراز کرده ولیامم دستشو گرفت
ولیام: همچنین لیدی
ات : (وقتی گفت لیدی نگاهش خیلی بد بود روی بدنم یکم ترسیدم ولی دیگه دیر بود )
یونگی به اوجش رسیده بود دیگه نمی تونست خودشو نگه داره با عصبانیت اومد سمت ات دستشو گرفت بلندش کرده و یه چک محکم به ولیام زد و یه چند تا مشت توی صورتش و بعد گفت : گمشو از خونه من بیرون
ولیام : اه چرا منو زدی ؟
یونگی : حقت بود باید بیشترم می زدم باید اون چشارو از کاسه در
میااوردم تا دیگه به همسر من اینجوری نگاه نکنی
ولیام : همسر تو؟
یونگی : مگه کری؟ اون همسر منه
ولیام : زن تو بود ولی دیگه نمی خواد زن تو باشه
یونگی یه ثانیه به خودش شک کرد به ات نگاه کرد
ات : مزخرف نگین من تا ابد همسر یونگیم
ولیام : مشخص می شه و با عصبانیت رفت بیرون
ات با ناراحتی: یونگی
یونگی عصبی : صدا نشنوم
همه کم کم رفتن خونه هاشون و یونگی همه خدمتکارا رو فرستاد برن و حالا فقط ات و یونگی داخل عمارت بودن یونگی روی مبل نشسته بود و مشخص بود خیلی عصبیه ......
- ۳۴.۳k
- ۲۸ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط