{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چون واگنی فرسوده در راه آهنی خالی

چون واگنی فرسوده در راه آهنی خالی

از من چه باقی مانده جز پیراهنی خالی؟

 دارد فرو می ریزد اجزای تنم در من

آن طور که دیواره های معدنی خالی

 چون آخرین سربازِ شهری سوخته یک عمر

جنگیده ام در مرزهای میهنی خالی

 حالا که سر چرخانده ام در باد می بینم

پشت سرم شهری است از هر روشنی خالی

 گنجایش این جام ها اندازه ی هم نیست

من استکانم شد به لب تر کردنی خالی

 آن باغبانم که پس از یک عمر جان کندن

از باغ بیرون آمدم با دامنی خالی

 

# عاشقانه ...
دیدگاه ها (۲)

بازیچه ی خود ساختی موی سیاهم رابردی به هر جا خواستی با خود ن...

کاش این همه از دسترسم دور نبودی!خورشید نبودی و پر از نور نبو...

سر هر جاده منم ، چشم به راهی که توییشب و روزم شده چشمان سیاه...

گرچه گاهی بالشم از گریه تا فردا تر استبا خیالش خواب هایم شب ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط