{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چشم در چشم غروب

چشم در چشم غروب
با قلبی پر از درد و سینه ای مملو از تنهایی
به یاد شبی می افتم که مرا با کوله باری از دلواپسی و دلتنگی
تنها گذاشتی و آرام سفر کردی
من چه هراسی داشتم که نکند برنگردی!
بر سر جاده زندگی نشستم
تا شاید پرستویی مهاجر پیامی از تو برایم بیاورد
اما افسوس که حتی نسیم
بوی پیراهن تو را از خاطر جاده پاک کرده بود
تو که رفتی آسمان نگاهم ابری شد
و باران چشمانم بیصدا میبارید
و من در خلوت خویش مانند شمعی سوختم وفنا شدم
تمام خاطرات را به بایگانی ذهن سپردم
و هر روز بی تو در خیالم تکرارش میکردم
تا مبادا لحظه ای از یادت غافل شوم
اما دریغ که با رفتنت از این هم که بودم تنهاتر شد
من عشق را در چشمانت جست و جو میکردم
و این تنها بهانه ی دلخوشی ام بود
اما صد افسوس که سفر کردنت
تنها سهم من از چشمانت بود...
دیدگاه ها (۱۹)

دلم غروب می خواهد... غروب آرزو ها..... می خواهم جا بمانم از ...

نداشتنت حرفی استڪه باهیچ واژه ای معنا نمیشود!نازنینم تو رفتی...

دور دست هاصدایِ غمگینی آواز سر داده استمی خواندنمی نفهمماشک ...

تو را نمی دانم..... اما من پر از سکوتم...... این سکوت سهم رف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط