پسرک چند پیرمرد را دید که در تپه ای که رو به خانه ی ...
پسرک چند پیرمرد را دید که در تپه ای که رو به خانه ی اعیانی کدخدا بود نشسته بودند. ..رفت جلو و سلام کرد و بعد از آن ها پرسید شما که هستید؟
پیرمرد ها جواب دادند : ما شانس ، ثروت و قدرت هستیم که بر دم در خانه اعیان ها مثل کدخدا می نشینیم ..
پسرک پدر کارگرش را به یاد آورد که در زمین های کدخدا کار می کرد سپس پرسید : چرا دم خانه همه نمی شنید ؟
آن ها گفتند : زیرا ما فقط دم خانه کسانی هستیم که این پیر (اشاره به ثروت) کورشان کرده و این پیر (شهرت) هیبتی مصنوعی به آن ها داده ..در واقع آنان گاهی عروسک های ما هستند ...پسر گفت : چگونه شما عروسک های من می شوید تا اختیارتان را خودم هم داشته باشم؟
گفتند : ور تمامی کارهایت با فکر پیش برو و اگر ثروت در خانه تو آمد گذشته ات را فراموش نکن و بدان که هیچ زمانی مثل الان نیست پس همین الان موفق شو!!@!!
پیرمرد ها جواب دادند : ما شانس ، ثروت و قدرت هستیم که بر دم در خانه اعیان ها مثل کدخدا می نشینیم ..
پسرک پدر کارگرش را به یاد آورد که در زمین های کدخدا کار می کرد سپس پرسید : چرا دم خانه همه نمی شنید ؟
آن ها گفتند : زیرا ما فقط دم خانه کسانی هستیم که این پیر (اشاره به ثروت) کورشان کرده و این پیر (شهرت) هیبتی مصنوعی به آن ها داده ..در واقع آنان گاهی عروسک های ما هستند ...پسر گفت : چگونه شما عروسک های من می شوید تا اختیارتان را خودم هم داشته باشم؟
گفتند : ور تمامی کارهایت با فکر پیش برو و اگر ثروت در خانه تو آمد گذشته ات را فراموش نکن و بدان که هیچ زمانی مثل الان نیست پس همین الان موفق شو!!@!!
- ۱.۱k
- ۲۸ آذر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط