سرگذشت بانو
#پارت_دهم
گوشی رو با ضرب کوبید و در حالیکه زیر لب فحش میداد از خونه بیرون زد...
به یکباره انگار زیر پام خالی شد و روی زمین افتادم، باورم نمیشد همچین کاری باهاش کرده بودن...
حتی خود عاطفه از این موضوع خبر نداشت معلوم نبود با شنیدنش چه بلایی سر خودش بیاره!!
حرف های شهرام مثل کابوس تلخ توی ذهنم تکرار میشد، وقتی شادی و مامانم از خونه داییم برگشتن مامانم عصبی بهم توپید "موندی خونه چیکار؟؟ مگه قرار نبود پشت سر ما راه بیفتی بیای؟؟
زنداییت همش سراغتو میگرفت میگفت "مسعود به خاطر عاطفه غیرتی شده جلو افتاده ولی عاطفه دانشگاه نرفته برای ما قیافه میگیره!!"
با بغض نالیدم: داشتم حاضر میشدم که بیام، شهرام به سیامک زنگ زده بود مامان نمیدونی چیا شنیدم کاش هیچوقت این حرفهارو نمیشنیدم..
گریم اوج گرفت
مامانم با نگرانی سمتم اومد و چادرش را گوله کرد و گوشه ی اتاق پرت کرد "اتفاقی برای سیامک افتاده؟؟ چیزی شده؟؟؟"
چرا لال شدی جواب بده، دلشوره به جونم ننداز!!!
با گریه زار زدم "مامان!!!
کاری با دختر بیچاره کردن که خودشم حتی نمیدونه، خبر نداره چه بلایی سرش اومده!! حتی شهرامم تو این ماجرا دست داره!!
مامانم با خونسردی گفت "وای منو ترسوندی خیال کردم چیشده!!
خب حتما مشکل از خود دختره بوده..
از تعجب چشمام گرد شد!! مامان!! میفهمی داری چی میگی؟؟
صورتش رو کج کرد و گفت: "یه جوری ماتم گرفتی ترسیدم اتفاقی افتاده باشه، باید بره سقطش کنه الکی خودشو آویزون اینو اون نکنه!!
خیال میکردم با شنیدن حرفام لااقل تاثیری روی مامانم گذاشته باشم
ادامه دارد...
دیدگاه ها
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.