سرگذشت بانو
#پارت_نهم
به تته پته افتاد و بریده بریده گفت: بابا اون دختر عاطفه رو همه میشناسن با همه دوستام خوابیده به حرفاش اعتماد نکنید.. انگار با حرفهای شهرام، دل بابام کمی آروم گرفت...
شهرامو خوب میشناختم از رنگ و رخش معلوم بود که چیزی رو داره پنهون میکنه مامانم و شادی حاضر شدن تا یه سر به داییم و زنداییم بزنن تا ببینن خبری از مسعود دارن یا نه!
توی اتاق لباس عوض میکردم، شهرام که خیال میکرد کسی خونه نیست، شماره ی سیامک رو گرفته بود... با صدای شهرام، گوشام رو به در چسبوندم، داشت با سیامک حرف میزد. صداش آشفته و نگران به نظر میرسید.
داد زد "کثافت کدوم گوری هستی نمیخوای برگردی!؟ این دختر عاطفه اومده پیش مامانم همه چی رو گفته میخوای چه خاکی تو سرت بریزی دختره بارداره!
نمیدونستم اونور خط سیامک چی بهش گفته بود که شهرام برافروخته فریاد کشید "این ماجرا هیچ ربطی به من نداره پای من از این ماجرا بیرون بکش تو خودت اول شروع کردی خودت از من خواستی بهش دست بزنم تازه مگه فقط من بودم!
دختر بدبخت و بیهوش کردی، مثل گوشت قربونی انداختی جلوی رفیقات تا هر کی یه توکی بزنه، معلوم نیست بچه از کیه؟ بیا خودت این غلطی رو که کردی جمع کن به من هیچ ربطی نداره نمیخوام پای منو وسط بکشی!
میتونی بی غیرتی رو به جون بخری، بیا عقدش کن تا شر بخوابه، بعدم طلاقش بده..
لحظه ای مکث کرد باز نمیدونم سیاوش چی بهش گفته بود، هی نفس های عمیقش رو بیرون میداد با غیض غرید: "باشه فقط همین یه کارو در حقت میکنم، فقط بیا گندتو جمع کن، خبر تو شهر بپیچه آبرومون رفته"
ادامه دارد...
دیدگاه ها
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.