برای من فرقی نمیکنه چون به خاطرحمیدکثافت بابا میگه بایدبر
برای من فرقی نمیکنه چون به خاطرحمیدکثافت بابا میگه بایدبرم لندن هی
–آخه این پسرعموی کثافتت چه گیری به توداده خب بایکی دیگه عروسی کنه
–الهی بمیرراحت شم فعلاً–بعدقطع
بعدقطع کردن تماس رفتم سمت آینه صورتم مثل گچ سفیدشده بودخدایا کمکم کن من تووضعیتی نیستم که بخوام دانشگاه آزادبرم خدایاشکرت که سارا هست خوش به حالش اون تونازونعمت بزرگ شده معلوم من بدبخت که باباپارسال میخواست به زور شوهرم بده باالتماس های مامان فرنازخواهربزرگم نجات پیداکردم هیچوقت ازداشتن زیبایی خدادای صورتم خوشحال نیستم چون خیلی گرفتارم کرده صورت گرد،بینی قلمی وکوچیک پوست سفیدکه توخانواده به سفیدبرفی مشهورم لبای گوشتی وقرمزچشمای مشکی درشت گونه های برجسته ومژه های بلندموهای صاف قهوه ای روشن که به مامان رفته وبلندکه تاباسنم میرسه خداوکیلی نگهداریش سخته ولی خودم عاشق موی بلندم قدی متوسط هیکل تپل مپل هی خداهمه توچه فکرین من توچه فکریم انگار خواستگاربرام اومده که انقدر دقیق شدم به قیافه ام بهتره یکم بخوابم وای مگه میتونم
دارم میمیرم خداکمکم کن خودموروتخت پرت کردم سرمو توبالشت فروکردم زدم زیرگریه**
انقدرگریه کردم تااینکه بیهوش شدم وقتی بیدارشدم ساعت هشت ونیم شب بودبابی حالی ازاتاق زدم بیرون رفتم توسرویس ودست وصورتمو شستم واومدم بیرون
–سلام سفیدبرفی
https://www.1roman.ir/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82%db%8c-%d9%be%d8%b1%d8%af%d8%b1%d8%af%d8%b3%d8%b1/
–آخه این پسرعموی کثافتت چه گیری به توداده خب بایکی دیگه عروسی کنه
–الهی بمیرراحت شم فعلاً–بعدقطع
بعدقطع کردن تماس رفتم سمت آینه صورتم مثل گچ سفیدشده بودخدایا کمکم کن من تووضعیتی نیستم که بخوام دانشگاه آزادبرم خدایاشکرت که سارا هست خوش به حالش اون تونازونعمت بزرگ شده معلوم من بدبخت که باباپارسال میخواست به زور شوهرم بده باالتماس های مامان فرنازخواهربزرگم نجات پیداکردم هیچوقت ازداشتن زیبایی خدادای صورتم خوشحال نیستم چون خیلی گرفتارم کرده صورت گرد،بینی قلمی وکوچیک پوست سفیدکه توخانواده به سفیدبرفی مشهورم لبای گوشتی وقرمزچشمای مشکی درشت گونه های برجسته ومژه های بلندموهای صاف قهوه ای روشن که به مامان رفته وبلندکه تاباسنم میرسه خداوکیلی نگهداریش سخته ولی خودم عاشق موی بلندم قدی متوسط هیکل تپل مپل هی خداهمه توچه فکرین من توچه فکریم انگار خواستگاربرام اومده که انقدر دقیق شدم به قیافه ام بهتره یکم بخوابم وای مگه میتونم
دارم میمیرم خداکمکم کن خودموروتخت پرت کردم سرمو توبالشت فروکردم زدم زیرگریه**
انقدرگریه کردم تااینکه بیهوش شدم وقتی بیدارشدم ساعت هشت ونیم شب بودبابی حالی ازاتاق زدم بیرون رفتم توسرویس ودست وصورتمو شستم واومدم بیرون
–سلام سفیدبرفی
https://www.1roman.ir/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82%db%8c-%d9%be%d8%b1%d8%af%d8%b1%d8%af%d8%b3%d8%b1/
- ۱۲.۹k
- ۲۵ فروردین ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط