«مافیای من»
«مافیای من»
پارت 6
بابا : چرا نمیای پایین؟!
جونگ هی : الان خودت اومدی دیگه کارتو بگو
بابا : وسایلتو جمع کن باید با اون مرد بری
جونگ هی : چی؟! مگه رمانه ؟؟ ینی چی باید برم؟؟
یونگی : نه (آروم)
مامان : نمیذارم دخترم بره (بغض)
یونگی : تو به چه حقی خواهرمو قربانی گوه کاریات میکنی؟(داد)
بابا : با پدرت درست صحبت کن
یونگی : پدر؟! این چه پدریه که میذاره دخترش با یه غریبه بره هااا؟؟! (عربده)
بابا : خفه شو پسره ی احمق
مامان : بسه داد نزنیددد (بغض)
جونگ هی : یونگی آروم باش میرم باهاش باشه ؟؟!
یونگی : جنا کافیه نمیذارم بری . تو اصن اون مردو ندیدی . چطوری میخوای همراهش بری؟!
بابا : کافیه دیگه . همین که گفتم جنا پاشو برو اتاقت وسایلتو جمع کن بیا پایین.
بهد آقای مین به زور جنا رو به اتاقش برد تا وسایلش رو جمع کنه و با هم پایین رفتن . اما جنا به هیچکس و هیچچیز نگاهی نمیکرد. حتی پدرش اجازه نداد درست با مادر و برادرش خداحافظی کنه....
∆∆∆∆جونگکوک∆∆∆∆
صدای داد و عربدههاشون رو شنیدم . پس دختر محبوبی برای مامان و داداشش بوده و هست . نمیدونم یه پدر چیجوری میتونه دخترشو بده بره...!!
باید ازش مراقبت بکنم . چون اون گناهی نداشت و قربانی بازیای کثیف پدرش شده بود. راستش خودمم فکر نمیکردم راضی شه دخترشو بده فقط خواستم اذیتش کنم .
وقتی با آقای مین اومد پایین ... پشم بودم صاحبم ریخت..!!!!
اون همون مدیر شرکت معماریه... مین جونگ هی .... ایول پس آدم مورد اعتمادیه . البته شاید.. بدون هیچ عکس العملی به زمین چشم دوخته بود و به من نگاه نمیکرد . منم با تکون دادن سرم بادیگارد رو فرستادم وسایلشو بیاره و خودمم دستمو پشت کمرش گذاشتم و به بیرون خونه هدایتش کردم...
همینطور دستم پشت کمرش بود و سمت ماشین میبردمش که دستم رو از کمرش فاصله داد و بهم نگاه کرد.
اون موقع بود که کرک و پراش فروریخت . با قیافه ی کیوت و متعجبش لب زد : .......
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پارت جدید 🥹💜⭐
البته امشب بازم پارت داریم فقط تایپ نکردم یکم طول میکشه🫠🥲
پارت 6
بابا : چرا نمیای پایین؟!
جونگ هی : الان خودت اومدی دیگه کارتو بگو
بابا : وسایلتو جمع کن باید با اون مرد بری
جونگ هی : چی؟! مگه رمانه ؟؟ ینی چی باید برم؟؟
یونگی : نه (آروم)
مامان : نمیذارم دخترم بره (بغض)
یونگی : تو به چه حقی خواهرمو قربانی گوه کاریات میکنی؟(داد)
بابا : با پدرت درست صحبت کن
یونگی : پدر؟! این چه پدریه که میذاره دخترش با یه غریبه بره هااا؟؟! (عربده)
بابا : خفه شو پسره ی احمق
مامان : بسه داد نزنیددد (بغض)
جونگ هی : یونگی آروم باش میرم باهاش باشه ؟؟!
یونگی : جنا کافیه نمیذارم بری . تو اصن اون مردو ندیدی . چطوری میخوای همراهش بری؟!
بابا : کافیه دیگه . همین که گفتم جنا پاشو برو اتاقت وسایلتو جمع کن بیا پایین.
بهد آقای مین به زور جنا رو به اتاقش برد تا وسایلش رو جمع کنه و با هم پایین رفتن . اما جنا به هیچکس و هیچچیز نگاهی نمیکرد. حتی پدرش اجازه نداد درست با مادر و برادرش خداحافظی کنه....
∆∆∆∆جونگکوک∆∆∆∆
صدای داد و عربدههاشون رو شنیدم . پس دختر محبوبی برای مامان و داداشش بوده و هست . نمیدونم یه پدر چیجوری میتونه دخترشو بده بره...!!
باید ازش مراقبت بکنم . چون اون گناهی نداشت و قربانی بازیای کثیف پدرش شده بود. راستش خودمم فکر نمیکردم راضی شه دخترشو بده فقط خواستم اذیتش کنم .
وقتی با آقای مین اومد پایین ... پشم بودم صاحبم ریخت..!!!!
اون همون مدیر شرکت معماریه... مین جونگ هی .... ایول پس آدم مورد اعتمادیه . البته شاید.. بدون هیچ عکس العملی به زمین چشم دوخته بود و به من نگاه نمیکرد . منم با تکون دادن سرم بادیگارد رو فرستادم وسایلشو بیاره و خودمم دستمو پشت کمرش گذاشتم و به بیرون خونه هدایتش کردم...
همینطور دستم پشت کمرش بود و سمت ماشین میبردمش که دستم رو از کمرش فاصله داد و بهم نگاه کرد.
اون موقع بود که کرک و پراش فروریخت . با قیافه ی کیوت و متعجبش لب زد : .......
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پارت جدید 🥹💜⭐
البته امشب بازم پارت داریم فقط تایپ نکردم یکم طول میکشه🫠🥲
- ۵۱
- ۲۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط