اسم رمان《 چشم های بی انتها 》پارت 6
اسم رمان《 چشم های بی انتها 》پارت 6
تاریکی همانند خشم بر تن افراشته شده بود
ماه زیبایی خود را به رخ نمایانده بود
اما تنها چیزی که میتوانست دید فقط یک چیز بود
و ان هم خون هایی بود که بر زمین ریخته شده بود
ليويا تنها کاری که میکرد فقط نابودی بود
او نمیتوانست کاری بکند چون نمیدانست معنای زندگی چیست ...
روز ها همانند سیاهی شب بودند و شب ها تاریکی مطلق سال هاب زیادی سپری شده بود و لیویا فقط میدانست که باید همه چیز را از بین ببرد ...
ليويا : جنگل ، خون ، تاریکی ، هر روز همه این ها را میبینم دشمن را از بین میبرم و میخوابم چند روز دیگر همه جنگده های مرد از بین میروند و به سراغ توابع دیگری از منطقه میرسم سال هاست اینجا هستم
تنها وقتی با پادشاه صحبت میکنم که به شهر دیگری بروم او میگوید باید همه انها را از بین ببرم وقتی انها را میکشم باید خبر بدهم و ارتش پادشاه بعد از ان به ان شهر میروند که بچه ها و زن ها را به اسارت بگیرند
گاهی زن هایشان را میبینم که میخواهند با همسرانشان بمیرند ولی چه اهمیتی دارد این کار؟ وقتی میتوانند خود را نجات بدهند ... به نظرم انها هیچ چیزی نمیفهمند امروز هم یکی از همان روز هاست خوب بخوابم
سیفینا : دیگر نمیتوانم تحمل کنم هر روز درباره الهه مرگ صحبت میکنند میگوند هر جا که او پایش را بگذارد ان سرزمین به نابودی کشیده میشود او کیست ؟
هع پس من او را میکشم و این لقب را برای خود میکنم
فکر کنم امروز این سرزمین باشد
اه پیدایش کردم 💀
ولی چرا اینطور خوابیده؟
حس عجیبی دارم
زیباست ...
البته برای جمجمه های داخل خانه ام و بدن تجزیه شدش توسط خنجرم 💀
ليويا : کی هستی؟
سیفينا: چقدر تیزه حتی نتوانستم مقاوت بکنم حس میکنم میخواد یک دفعه تمام سلول هایم را بکشد
سیفینا :عاا به نظر میرسد عروسک قشنگم بیدار شده
راستش من من من به دردت میخورم..
ليويا : اون وقت چطور؟
@ti_m_e
تاریکی همانند خشم بر تن افراشته شده بود
ماه زیبایی خود را به رخ نمایانده بود
اما تنها چیزی که میتوانست دید فقط یک چیز بود
و ان هم خون هایی بود که بر زمین ریخته شده بود
ليويا تنها کاری که میکرد فقط نابودی بود
او نمیتوانست کاری بکند چون نمیدانست معنای زندگی چیست ...
روز ها همانند سیاهی شب بودند و شب ها تاریکی مطلق سال هاب زیادی سپری شده بود و لیویا فقط میدانست که باید همه چیز را از بین ببرد ...
ليويا : جنگل ، خون ، تاریکی ، هر روز همه این ها را میبینم دشمن را از بین میبرم و میخوابم چند روز دیگر همه جنگده های مرد از بین میروند و به سراغ توابع دیگری از منطقه میرسم سال هاست اینجا هستم
تنها وقتی با پادشاه صحبت میکنم که به شهر دیگری بروم او میگوید باید همه انها را از بین ببرم وقتی انها را میکشم باید خبر بدهم و ارتش پادشاه بعد از ان به ان شهر میروند که بچه ها و زن ها را به اسارت بگیرند
گاهی زن هایشان را میبینم که میخواهند با همسرانشان بمیرند ولی چه اهمیتی دارد این کار؟ وقتی میتوانند خود را نجات بدهند ... به نظرم انها هیچ چیزی نمیفهمند امروز هم یکی از همان روز هاست خوب بخوابم
سیفینا : دیگر نمیتوانم تحمل کنم هر روز درباره الهه مرگ صحبت میکنند میگوند هر جا که او پایش را بگذارد ان سرزمین به نابودی کشیده میشود او کیست ؟
هع پس من او را میکشم و این لقب را برای خود میکنم
فکر کنم امروز این سرزمین باشد
اه پیدایش کردم 💀
ولی چرا اینطور خوابیده؟
حس عجیبی دارم
زیباست ...
البته برای جمجمه های داخل خانه ام و بدن تجزیه شدش توسط خنجرم 💀
ليويا : کی هستی؟
سیفينا: چقدر تیزه حتی نتوانستم مقاوت بکنم حس میکنم میخواد یک دفعه تمام سلول هایم را بکشد
سیفینا :عاا به نظر میرسد عروسک قشنگم بیدار شده
راستش من من من به دردت میخورم..
ليويا : اون وقت چطور؟
@ti_m_e
- ۲۱۴
- ۱۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط