سال رویایی
سال رویایی
پارت ۲۶
[سهمی] غذام رو باهاش شریک شدم. چند لقمه من میخوردم و چند لقمه به اون میدادم. گذشت و غذا تموم شد. سونگمین سینی رو گذاشت روی میز کنار تخت. میخواستم بهش یه چیزی بگم که گوشیش زنگ خورد.
سهمی: کیه؟
سونگمین: مهم نیست. من الان میرم جواب میدم و برمیگردم
سهمی: باشه
[سهمی] رفت بیرون از اتاق و جواب گوشی رو داد. صداش به اینجا نمیرسید تا بفهمم چی میگن. تماسش تموم شد و اومد. باهم کلی حرف زدیم که دیگه شب شد سونگمین هم رفت. حالم در حدی بود که بتونم مرخص بشم پس پاشدم و وسایلم رو جمع کردم و آماده شدم. میخواستم از اتاق برم بیرون که ههاین رو دیدم.
ههاین: کجا به سلامتی؟
سهمی: خونه
ههاین: چرا؟
سهمی: چون حالم خوبه دیگه میخوام برم از اون طرف مدرسه هم هست
ههاین: حالا تو مدرسه رو بیخیال
سهمی: نمیخوام
ههاین: باشه من میرسونمت
[سهمی] از بیمارستان رفتیم بیرون. سوار ماشین شدیم. ههاین ماشینو روشن کرد. به سمت خونه راه افتادیم. رسیدیم خونه میخواستم برم تو خونه که ههاین از توی ماشین بهم گفت.
ههاین: سهمی...اگر فردا خواستی بری مدرسه پیاده نرو من میام دنبالت
سهمی: باشه حالا کی میای؟
ههاین: تو ساعت ۷ آماده باش بهت زنگ میزنم که بیای بیرون.
سهمی: باشه
[سهمی] رفتم توی خونه دلم براش تنگ شده بود. رفتم توی اتاقم و خودمو رو تخت انداختم به سقف خیره شدم. کمکم چشمم رو بستم و خوابیدم.
__________
[سهمی] صبح شد و از خواب پاشدم. ساعت ۶ و نیم بود. وقت بود که برم دوش بگیرم. یه دوش چند مینی گرفتم و اومدم بیرون. موهام رو خشک کردم، بعدش لباس مدرسم رو پوشیدم. دیگه آماده بودم فقط منتظر ههاین بودم که بیاد. رفتم روی کاناپه نشستم و کانال های تلویزیون رو بالا و پایین میکردم. ساعت ۷ و نیم بود. ههاین زنگم زد که برم بیرون. سوار ماشین شدم.
سهمی: سلام
ههاین: سلام
[سهمی] راه افتادیم سمت مدرسه. من رفتم سمت کلاسم، اونم رفت سمت دفتر معلما. همین که رسیدم کلاس سونگمین هم پشت سرم اومد.
سهمی: سلام
سونگمین: سلام بهتر شدی؟
سهمی: آره
[سهمی] همین که داشتیم حرف میزدیم معلم وارد کلاس شد.
سهمی: خب بقیش رو بعدش برات تعریف میکنم
سونگمین: باشه
ادامش توی کامنتا✨️🤍
پارت ۲۶
[سهمی] غذام رو باهاش شریک شدم. چند لقمه من میخوردم و چند لقمه به اون میدادم. گذشت و غذا تموم شد. سونگمین سینی رو گذاشت روی میز کنار تخت. میخواستم بهش یه چیزی بگم که گوشیش زنگ خورد.
سهمی: کیه؟
سونگمین: مهم نیست. من الان میرم جواب میدم و برمیگردم
سهمی: باشه
[سهمی] رفت بیرون از اتاق و جواب گوشی رو داد. صداش به اینجا نمیرسید تا بفهمم چی میگن. تماسش تموم شد و اومد. باهم کلی حرف زدیم که دیگه شب شد سونگمین هم رفت. حالم در حدی بود که بتونم مرخص بشم پس پاشدم و وسایلم رو جمع کردم و آماده شدم. میخواستم از اتاق برم بیرون که ههاین رو دیدم.
ههاین: کجا به سلامتی؟
سهمی: خونه
ههاین: چرا؟
سهمی: چون حالم خوبه دیگه میخوام برم از اون طرف مدرسه هم هست
ههاین: حالا تو مدرسه رو بیخیال
سهمی: نمیخوام
ههاین: باشه من میرسونمت
[سهمی] از بیمارستان رفتیم بیرون. سوار ماشین شدیم. ههاین ماشینو روشن کرد. به سمت خونه راه افتادیم. رسیدیم خونه میخواستم برم تو خونه که ههاین از توی ماشین بهم گفت.
ههاین: سهمی...اگر فردا خواستی بری مدرسه پیاده نرو من میام دنبالت
سهمی: باشه حالا کی میای؟
ههاین: تو ساعت ۷ آماده باش بهت زنگ میزنم که بیای بیرون.
سهمی: باشه
[سهمی] رفتم توی خونه دلم براش تنگ شده بود. رفتم توی اتاقم و خودمو رو تخت انداختم به سقف خیره شدم. کمکم چشمم رو بستم و خوابیدم.
__________
[سهمی] صبح شد و از خواب پاشدم. ساعت ۶ و نیم بود. وقت بود که برم دوش بگیرم. یه دوش چند مینی گرفتم و اومدم بیرون. موهام رو خشک کردم، بعدش لباس مدرسم رو پوشیدم. دیگه آماده بودم فقط منتظر ههاین بودم که بیاد. رفتم روی کاناپه نشستم و کانال های تلویزیون رو بالا و پایین میکردم. ساعت ۷ و نیم بود. ههاین زنگم زد که برم بیرون. سوار ماشین شدم.
سهمی: سلام
ههاین: سلام
[سهمی] راه افتادیم سمت مدرسه. من رفتم سمت کلاسم، اونم رفت سمت دفتر معلما. همین که رسیدم کلاس سونگمین هم پشت سرم اومد.
سهمی: سلام
سونگمین: سلام بهتر شدی؟
سهمی: آره
[سهمی] همین که داشتیم حرف میزدیم معلم وارد کلاس شد.
سهمی: خب بقیش رو بعدش برات تعریف میکنم
سونگمین: باشه
ادامش توی کامنتا✨️🤍
- ۳.۴k
- ۲۱ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط