{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کنار هم نشسته بودیم زل زده بودیم به آسمون

کنار هم نشسته بودیم زل زده بودیم به آسمون
پرسید از چی میترسی؟
نگاش کردم و گفتم از تنهایی؛
بغلم کرد..
پرسید الان چی؟
گفتم هنوزم از تنهایی
اما حالا بیشتر
خیلی بیشتر :)
#
دیدگاه ها (۱)

انگار یه چیزی گم‌کرده باشی،هی میگردی پیداش نمیکنی وکلافه میش...

#شایف من تحن لل مایفگدونک تذکرهم بکلشی #ومایذکرونک..

#حرف هایم #ماه شدند #ستاره شدند #آسمان را #تنها ... ببین !...

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۷۷متعجب گفتم چي؟ هول گفت بیین...

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۷۸عميق زل زدم توي چشماي مشکي ...

رومان عشق مافیا پارت 17از زبان ا/تشب شده به ساعتی که توی دست...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط