{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رویاست یا واقعیت

رویـاسـتـ یـا واقـعـیـتـ ؟
𝐩𝐚𝐫𝐭 ⁶
می‌رن سر کلاس
معلم: بکی بلک بل
بکی: حاضر
معلم: جونیا لارنس
همینطوری حضور و غیاب ادامه پیدا می‌کرد که به آنیا فورجر رسید.
آنیا ویو
نباید گریه میکردم. خودمو جلوش باختم.
مطمئنم حس حسادت نبوده.
هرچی بود جز حسادت. وقتی به اون فکر میکنم چیزی جز رومخ بودن اون تو ذهنم نمیاد.
اون دختره....فامیله دامیانه؟ چیزی جز این نمیتونه باشه.
معلم برای بار پنجم اسم آنیا رو صدا میزنه
معلم: آنیا فورجر
بکی زیر لب اسم آنیا رو صدا میزنه
ولی آنیا چیزی نمیگه
دامیان یهو وقتی معلم برای بار ششم اسم آنیا رو صدا میزنه با داد میگه: آنیا‌......

آنیا یکهو سرش رو برمی‌گردونه و به خودش میاد.
آنیا: چ...چی؟ با من بودید؟
معلم: خانم فورجر بهتره کمتر تو کلاس فکر کنه و بیشتر درس بخونه....مگه نه بچه ها؟
زنگ میخوره . بچه ها از درب ورودی مدرسه خارج میشوند.
خیلی ها با اتوبوس ....خیلی ها با خانواده و نصف بچه ها با ماشین شخصی
بقیه هم به خوابگاه میرند

آنیا ویو
امروز حوصله ندارم با اتوبوس برم.
پیاده روی . چیز خوبیه لاقل اونا رو میتونم از ذهنم بیرون کنم . مگر اینکه یه دامیان جلوم
ظاهر بشه و ازم بخواد ببخشمش ...تچ چه مسخره....

آنیا همینطوری به داشت به راهش ادامه میداد که ...

آنیا: یا خدا...... پسر دوم.

دامیان: خوبی؟ امروز که خوب به نظر نمیومدی

آنیا: هه.... از من انتظار داری که. خوب باشم؟

دامیان: آنیا دست از حسودی کردن بردار.منو تو هیچ نسبتی باهم نداریم که حسودی کنی

آنیا ویو
دلم میخواد بمیرم.....
من واقعا نمی‌دونم چی باید بگم.
واقعا کل این همه سال داشتم خودمو گول میزدم؟ شاید . شاید هم نه حتما

بدون اینکه بهش جوابی بدم سرمو انداختم پایین و از کنارش گذشتم.
اما دستم رو گرفت

دامیان: حق نداری بدون جواب دادن بهم بری.

آنیا: توهم حق نداری دست آدمی که باهاش هیچ نسبتی نداری رو بگیری....

دامیان: من یه دزموندم و هرکاری بخوام میتونم بکنم.

آنیا دستش رو محکم از دست دامیان می‌کشه:
منو تو هیچ نسبتی باهم نداریم و نخواهیم داشت مگه نه؟

دامیان دادی سر میده و میگه: من همچین منظوری نداشتم

آنیا هم دادی بلند تر از دامیان میکشه و میگه: منم منظوری نداشتم پس بزار برم.

دامیان: چرا برای دهاتی مثل تو باید دلسوزی کنم .

آنیا درحالی که سرش رو انداخته و می‌ره علامتی 🖕🏻 به دامیان نشون میدهد و می‌ره

دامیان: عوضی .....

آنیا هم چیزی نمیگه

دامیان ویو
بهتره ذهنم رو به همچین آدمی آلوده نکنم.
اون رزیتا همچی رو خراب کرد .....
همه دخترا عوضی ان چی میشد روی زمین وجود نداشتن.

رزیتا: س....لاامممم

دامیان: گمشو اونور

رزیتا: عه رفیق....چرا؟

دامیان: ما نه نسبتی داشتیم و نه داریم یکبار دیگه اسم منو یا فامیلی منو صدا بزنی و بخوای منو به خودت ربط بدی فکر نکنم اتفاق خوبی بیوفته......

رزیتا: چقدر مودی هستی.... بابا از دزموند ها هیچی در نمیاد

رزیتا راهش رو میندازه و می‌ره.

آنیا دم در خونه....
ویو آنیا:
نه نباید چیزی بروز بدم هیچ اتفاقی نیفتاده

آنیا: من اومدم....
یور: اااا آنیا چان خوش اومدی.
آنیا: مرسی مامان. بابا .. کجاست؟
یور: امروز زنگ زد و گفت ۵ تا مریض بهش اضافه شده منم باید تا ۳۰ دقیقه دیگه برم. شهرداری نیازم داره آنیا میتونی اونوقع ناهار بخوری؟ کارت رو می‌زارم رو میز سفارش بده برای باندو هم غذا تو یخچاله دوست دارم آنیا
و بوسه ای به سر آنیا میزنه و می‌ره

آنیا: عالییی شد الان کن موندم خونه تنها اگر هم احساسی بروز میدادم هم چیزی نمیشد ایش . نظر تو چیه باندو؟

بورف بورف

آنیا: عالیه تو هم هیچی نداری بگی.

آنیا: شاید باید یه نقشه بکشم...
دیدگاه ها (۷)

رزیتا :

رویـاسـتـ یـا واقـعـیـتـ ؟𝐩𝐚𝐫𝐭 ⁵آنیا: هی بکی اون دختره ایک...

رمان حسم به تو.... فصل2 بعد از دوست شدن

کله پوک صورتی✨️ پارت ۷۰ 《فصل دوم پارت ۳۰ 》انیا داشت میرفت بی...

رمان حسم به تو....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط