رویاست یا واقعیت
رویـاسـتـ یـا واقـعـیـتـ ؟
𝐩𝐚𝐫𝐭 ⁷
آنیا فورا میره تو اتاقش .
پشت میز تحریرش میشینه و خودکار و دفتری تو دستش میگیره
ویو آنیا:
خب....
اون پسره به احتمال زیاد میخواسته حرص من رو در بیاره تا برم بهش بگم دامیانننننن بیااا باااا مننننن باشششش
پسر دوم کور خوندی من مثه دخترای دور تو نیستم. منم خوب بلدم حرص تورو دربیارم.
جناب دزموند....
و شروع میکنه کشیدن و نوشتن خیلی چیز ها روی دفتر.....
ساعت ها میگذره و سر آنیا روی دفتر و کتابه و خوابیده
یور و لوید از سر کار یا همون مأموریت های مخفی برمیگردن. و به آنیا سر میزنند
یور: اوه خدای من آنیا چان نه به باندو غذا داده نه خودش خورده
لوید: داشته درس میخونده...... خوبه..
فردا صبح میشه.. و آنیا خیلی سریع حاضر میشه موهای بلندش رو میبنده و کوتاه ترین نوع دامن رو میپوشه﴿در کالج ادن ۳ نوع دامن وجود داره . بلند . متوسط . کوتا﴾
کمی ارایش که رنگ و روح بگیره میکنه.
و عطر مورد علاقه ی خودش رو که بکی برای تولدش خریده بود و میزنه.
ویو آنیا: هی خانم فورجر . امروز ببینم چه میکنی؟
و میره داخل پذیرایی.
لوید : هی آنیا این چه وضعشه
آنیا: بابا تورخدا بزار یه امروز رو.
لوید:بهتره عوضش کنی.
یور: لوید شاید جشن دارند.. ولش کن
لوید: امروز رو دَر رفتی.
آنیا باباش رو بغل میکنه و میگه:دیگه تکرار نمیشه و با لوید و یور خداحافظی میکنه.
سوار اتوبوس میشه
پسرا دیگه نگاهشون از روی آنیا فورجر کنار نمیره
حتی پسرهایی که از قبل با کسی تو رابطه بودند
آنیا هم درحال جستجو در میان پسرانی بود که داشتند بهش نگاه میکردند.
آنیا ویو:
نه....اینا مناسب نیستند.
باید کسی باشه که بتونه حسادت رو ایجاد کنه.
و از اتوبوس پیاده میشوند
هنوز آنیا درحال جستجوست
تا اینکه با دامیان روبه رو میشه
دامیان با نگاهی به آنیا .....
ویو دامیان:
چرا اینطوری لباس پوشیده..
برای اینکه حرص من دربیاد؟ آخه چرا دامن کوتاه؟؟؟؟ چرا آخه خدای من اگر هم بهش نگاه کنم میاد میگه من هَوَلم. دخترا رو هرگز درک نمیکنم.
آنیا متوجه اینکه دامیان اون رو دیده میشه
و نگاه معروفش رو به دامیان میزنه.
آنیا یکهو متوجه پسری که واقعا فیس و ظاهر خوبی داره میشه تو ذهنش فکر میکنه این پسر همون پسریه که تو تصوراتش بوده
آنیا ویو:
به نظر من که این پسر مناسبیه
فقط گولش بزن آنیا.... تو میتونی .
پلن B رو باید با موفقیت پیش ببرم.
آنیا با کمی ناز و عشوه به سمت پسر میره
دامیان ویو
این دختره داره چکار میکنه ؟ نکنه میخواد مخ پسره رو بزنه؟ هر دقیقه به اینکه میخواد حرص منو دربیاره مطمئن تر میشم.
رزیتا میاد و دم گوش دامیان زمزمه میکند: اوم.... عشقت رو از دست دادی فقط من موندم نه؟
دامیان محکم به کله ی رزیتا میزنه و به راهش ادامه میده
رزیتا جایی که دامیان اون رو زده فشار میده؛ دردم آوردی ....
آنیا به سمت پسره میره و هر دقیقه نزدیک تر میشه
پسره متوجه آنیا شده و خودش رو برای زدن مخ دختری رو که به سمتش میاد آماده میکنه
آنیا ویو:
باید یکم چندش بازی دربیارم؟عیو نمیتونم
ولی ......از پسش برمیام
آنیا میره و یک قدمی پسره قرار میگیره
آنیا: دوست نداری یکم باهم حرف بزنیم ؟
پسره خودش رو به صورت آنیا نزدیک میکنه: کی دوست نداره باهات حرف بزنه
آنیا توی ذهنش استغفرالله میگه و تمام سعی اش رو میکنه تا اوضاع رو کنترل کنه.
آنیا دستش رو به سمت پسره روبه روش دراز میکنه: من آنیام . آنیا فورجر
پسره هم دست میده: من هم آمه هستم
دامیان ویو
چرا دارن اینکارو میکنن....
باید برم دستش رو بگیرم و بهش بگم؟تچ دامیان دزموند اینکارو نمیکنه....
باید بزارم هرچی شد . بشه.
آنیا و به ظاهر دوست پسر جدیدش دارن تو سالن راه میرن آنیا دستش رو توی دست «آمه» حلقه کرده اما اصلا خوشحال به نظر نمیاد..
دامیان به نوچه هایش اشاره میکنه که برن آنیا رو اذیت کنند..
باهم به سمت آنیا حرکت میکنند
آنیا تا متوجه وجود دامیان میشه خودش رو خوشحال جلوه میده
دامیان: اوه اوه ببین کی اینجاست کله صورتی و دوست پسرش
آمه : به دوست دختر من کله صورتی نگو
دامیان: هر چیزی دلم بخواد بهش میگم
امه میخواد به دامیان سو قصد کنه که آنیا رو اون رو به عقب میکشه
آنیا: چی میخوای؟دوباره...
دامیان: هیچی .... فقط باید بهم ثابت کنی که الان این یارو دوست پسر توئه
آنیا: میخوای ازم چکار کنم ها؟
دامیان: ببینم میتونی ببوسیش یا نه؟
ویو دامیان:
این چی بود دامیان. این چی بود گفتی الان مطمئنم میبوسش . این فقط باعث افسردگی من میشه... منم برم رزیتا رو ببوسم؟ نه....اون به دهاتی که اسم خانوادگیش ذره ای ارزش ندارن. اینطوری فقط اسم خودم رو ختچه دار کردم. اصن بزار ببوسش....به من چه
آنیا: .........
𝐩𝐚𝐫𝐭 ⁷
آنیا فورا میره تو اتاقش .
پشت میز تحریرش میشینه و خودکار و دفتری تو دستش میگیره
ویو آنیا:
خب....
اون پسره به احتمال زیاد میخواسته حرص من رو در بیاره تا برم بهش بگم دامیانننننن بیااا باااا مننننن باشششش
پسر دوم کور خوندی من مثه دخترای دور تو نیستم. منم خوب بلدم حرص تورو دربیارم.
جناب دزموند....
و شروع میکنه کشیدن و نوشتن خیلی چیز ها روی دفتر.....
ساعت ها میگذره و سر آنیا روی دفتر و کتابه و خوابیده
یور و لوید از سر کار یا همون مأموریت های مخفی برمیگردن. و به آنیا سر میزنند
یور: اوه خدای من آنیا چان نه به باندو غذا داده نه خودش خورده
لوید: داشته درس میخونده...... خوبه..
فردا صبح میشه.. و آنیا خیلی سریع حاضر میشه موهای بلندش رو میبنده و کوتاه ترین نوع دامن رو میپوشه﴿در کالج ادن ۳ نوع دامن وجود داره . بلند . متوسط . کوتا﴾
کمی ارایش که رنگ و روح بگیره میکنه.
و عطر مورد علاقه ی خودش رو که بکی برای تولدش خریده بود و میزنه.
ویو آنیا: هی خانم فورجر . امروز ببینم چه میکنی؟
و میره داخل پذیرایی.
لوید : هی آنیا این چه وضعشه
آنیا: بابا تورخدا بزار یه امروز رو.
لوید:بهتره عوضش کنی.
یور: لوید شاید جشن دارند.. ولش کن
لوید: امروز رو دَر رفتی.
آنیا باباش رو بغل میکنه و میگه:دیگه تکرار نمیشه و با لوید و یور خداحافظی میکنه.
سوار اتوبوس میشه
پسرا دیگه نگاهشون از روی آنیا فورجر کنار نمیره
حتی پسرهایی که از قبل با کسی تو رابطه بودند
آنیا هم درحال جستجو در میان پسرانی بود که داشتند بهش نگاه میکردند.
آنیا ویو:
نه....اینا مناسب نیستند.
باید کسی باشه که بتونه حسادت رو ایجاد کنه.
و از اتوبوس پیاده میشوند
هنوز آنیا درحال جستجوست
تا اینکه با دامیان روبه رو میشه
دامیان با نگاهی به آنیا .....
ویو دامیان:
چرا اینطوری لباس پوشیده..
برای اینکه حرص من دربیاد؟ آخه چرا دامن کوتاه؟؟؟؟ چرا آخه خدای من اگر هم بهش نگاه کنم میاد میگه من هَوَلم. دخترا رو هرگز درک نمیکنم.
آنیا متوجه اینکه دامیان اون رو دیده میشه
و نگاه معروفش رو به دامیان میزنه.
آنیا یکهو متوجه پسری که واقعا فیس و ظاهر خوبی داره میشه تو ذهنش فکر میکنه این پسر همون پسریه که تو تصوراتش بوده
آنیا ویو:
به نظر من که این پسر مناسبیه
فقط گولش بزن آنیا.... تو میتونی .
پلن B رو باید با موفقیت پیش ببرم.
آنیا با کمی ناز و عشوه به سمت پسر میره
دامیان ویو
این دختره داره چکار میکنه ؟ نکنه میخواد مخ پسره رو بزنه؟ هر دقیقه به اینکه میخواد حرص منو دربیاره مطمئن تر میشم.
رزیتا میاد و دم گوش دامیان زمزمه میکند: اوم.... عشقت رو از دست دادی فقط من موندم نه؟
دامیان محکم به کله ی رزیتا میزنه و به راهش ادامه میده
رزیتا جایی که دامیان اون رو زده فشار میده؛ دردم آوردی ....
آنیا به سمت پسره میره و هر دقیقه نزدیک تر میشه
پسره متوجه آنیا شده و خودش رو برای زدن مخ دختری رو که به سمتش میاد آماده میکنه
آنیا ویو:
باید یکم چندش بازی دربیارم؟عیو نمیتونم
ولی ......از پسش برمیام
آنیا میره و یک قدمی پسره قرار میگیره
آنیا: دوست نداری یکم باهم حرف بزنیم ؟
پسره خودش رو به صورت آنیا نزدیک میکنه: کی دوست نداره باهات حرف بزنه
آنیا توی ذهنش استغفرالله میگه و تمام سعی اش رو میکنه تا اوضاع رو کنترل کنه.
آنیا دستش رو به سمت پسره روبه روش دراز میکنه: من آنیام . آنیا فورجر
پسره هم دست میده: من هم آمه هستم
دامیان ویو
چرا دارن اینکارو میکنن....
باید برم دستش رو بگیرم و بهش بگم؟تچ دامیان دزموند اینکارو نمیکنه....
باید بزارم هرچی شد . بشه.
آنیا و به ظاهر دوست پسر جدیدش دارن تو سالن راه میرن آنیا دستش رو توی دست «آمه» حلقه کرده اما اصلا خوشحال به نظر نمیاد..
دامیان به نوچه هایش اشاره میکنه که برن آنیا رو اذیت کنند..
باهم به سمت آنیا حرکت میکنند
آنیا تا متوجه وجود دامیان میشه خودش رو خوشحال جلوه میده
دامیان: اوه اوه ببین کی اینجاست کله صورتی و دوست پسرش
آمه : به دوست دختر من کله صورتی نگو
دامیان: هر چیزی دلم بخواد بهش میگم
امه میخواد به دامیان سو قصد کنه که آنیا رو اون رو به عقب میکشه
آنیا: چی میخوای؟دوباره...
دامیان: هیچی .... فقط باید بهم ثابت کنی که الان این یارو دوست پسر توئه
آنیا: میخوای ازم چکار کنم ها؟
دامیان: ببینم میتونی ببوسیش یا نه؟
ویو دامیان:
این چی بود دامیان. این چی بود گفتی الان مطمئنم میبوسش . این فقط باعث افسردگی من میشه... منم برم رزیتا رو ببوسم؟ نه....اون به دهاتی که اسم خانوادگیش ذره ای ارزش ندارن. اینطوری فقط اسم خودم رو ختچه دار کردم. اصن بزار ببوسش....به من چه
آنیا: .........
- ۴۷۵
- ۰۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط