{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

P⁵

رفتم تو اتاق و در رو نیمه‌باز گذاشتم. سورا رو روی پام گذاشتم و شروع کردم به شیر دادن بهش. آروم روی سرش دست می‌کشیدم و بوی تن نازنش رو استشمام می‌کردم. از توی اتاق صدای مکالمه‌ی بامزه‌ی بابا و تهیونگ می‌اومد.
بابا می‌گفت: «خب تهیونگ‌جان، از وضعیت آب‌وهوای سئول بگو! اونجا هم انقدر گرمه؟»
و تهیونگ که هیچی نمی‌فهمید، فقط با لبخند مهربونش سر تکون می‌داد و می‌گفت: «نِه‌… نِه‌… (بله… بله…)»
بعد بابا می‌گفت: «آها، پس اونجا هم گرمه!»
شنیدن این دیالوگ‌های یک‌طرفه و تلاش تهیونگ برای اینکه جلوی پدرم بهترین و باادب‌ترین داماد باشه، انقدر شیرین و خنده‌دار بود که تمام خستگی سفرو از تنم در می‌کرد. سورا زیر سینه‌م آروم گرفته بود و چشماش خمار خواب شده بود، و من تو دلم خداروشکر می‌کردم برای این خانواده و این ارامشی که کنار تهیونگ داشتم.

(نظراتتون خوشگلا ؟✨
دیدگاه ها (۰)

P⁴

درخواستی

وقتی بردیش ایران p¹

مهمونی پارت ۲۸

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط