زندگیم نابود شد دوستم مرد پدرم رفت پدربزرگم میخواست قتل ع
زندگیم نابود شد دوستم مرد پدرم رفت پدربزرگم میخواست قتل عاممون کنه.
پس فرار کردیم از اون عمارت لعنتی فرار کردیم رفتیم پاریس به زور سختی و ترس در نهایت داستان من به فرانسه ختم شد.
یه سال گذشته بود فکر کردیم خبری از مامور های پدربزرگ نبود.
ولی اشتباه کردیم.
برادرم برای محافظت از من خودش رو به خطر انداخت دازای اوسامو هر چقدر هم که احمق بود همونقدر فداکار بود.
در نهایت مامور های پدر بزرگ اون گرفتن و بردن تنها دعایی که از پسش بر میومدم این بود که پدرم و عموم برگشته باشن به عمارت و دازای رو نجات بدن.
"داداش من نمیمیره"
این جمله ای بود که قبل از رفتن گفت:لونا داداشت هیچ وقت نمیمیره من شاید نتونم بیام دنبالت ولی تو باید سعی کنی بیای دنبالم وقتی بزرگ شدی....واسه خودت کسی شدی بیا دنبالم بعد دوباره باهم زندگی میکنیم الانم برو لونا برو برو!"
فقط میدونم صدای تیر پشت سرم بلند شد من دویدم اگه مونده بودم شاید الان مطمئن بودم زنده است یا مرده ولی یه چیز رو خوب میدونستم دازای وقتی قول میده نمیره نمیمیره.
بعد از اون چی شد؟
منو فرستادن به یه....
صبر کن داستان رو دارم زیادی زود تعریف میکنم پس بزارید دقیقا از بعد از رفتن دازای شروع کنم.
توی خیابون های پاریس راه میرفتم فرانسوی بلد بودم و انگلیسی پدرم میگفت حتی اگه داخل توکیو بزرگ شده باشی وقتی ژن اروپایی داری باید بلد باشی بدون لحجه صحبت کنی پس به من تقریبا تمام زبان هایی که در اروپا رواج داشت رو یاد داد.
ولی یه لحظه آرزو کردم ای کاش فرانسوی بلد نبودم.
مردم به طرز عجیبی نگاهم میکردن.
بعضی ها میگفتن این شیطانه بعضی ها میگفتن فرشته.
حقیقتا من موجود عجیبی بودم.
بزارید خودمو توصیف کنم.
موهام خاکستری مایل به تیره و کوتاه بود.
چشمام یه رنگ بین سبز فسفری و سبز ماچا بود که میگفتن مثل این رنگ چشم وجود نداره.
میگفتن من باوری نداشتم.
پوستم به رنگ کاغذی که هیچی داخلش کشیده نشده بود سفید بود خیلی غیر عادی مثل رنگ مرده ها.
منهای این گوش ها و دم گربه ایم که اون ها هم به رنگ خاکستری تیره بودن زیادی جلب توجه میکردن.
و یه چیز عجیب تر نماد مادر زادیم بود یعنی هلال ماهی که روی پیشونیم به رنگ نقره ای میدرخشدید.
و با هر بار تغییر احساساتم تغییر رنگ میداد.
یه چند روزی زیر پل خوابیدم.
با این حال که میدونستم نباید مدت زیادی رو یه جا بمونم ولی موندم و باعث شد گزارشم رو به یه یتیم خونه دادن من فقط ۱۳ سالم بود فقط ۱۳ ولی میتونستم بوی دروغ رو راحت احساس کنم.
زیر پل بودم همون جای همیشگی که صدای کسی اومد.
توی تاریکی پنهان شدم.
ولی ناخود آگاه از سر ترس میو میویی از دهنم در رفت.
یه مرد بود موهای مشکی و چشمان مشکی پوستش رنگ پریده بود قد بلند و لاغر اندام با دماغ نوک تیز سر پایین.
شبیه کلاغ ها بود.
حتی صداش هم مثل صدای کلاغ بود.
قبل از اینکه چیزی بفهمم به راحتی بلندم کرد انشتان باریکش به طرز دردناکی دور بدنم حلقه شده بود بعد با همون صدای گرفته زمزمه کرد:یه گربه! عالی شد!!! حالا باید با تو هم سرو کله بزنم!"
مردی دیگه نزدیک شد.
موهای جو گندمی پوست گندم گون و چشمان عسلی روشنی داشت.
مرد:کرو انقدر غر نزن نگا کن مثل عروسک هایی میمونه که مردم توی خیال هاشون درست میکنن زیادی خاصه انگار برای این دنیا طراحی نشده"
(محض اطلاع کرو یک واژه انگلیسی به معنی کلاغه)
کرو:جیمی مسخره بازی در نیار به هر حال من با این دخترا سرو کله میزنم تو فقط میخندی"
لونا:اسمت کلاغه؟"
کرو رو به لونا برگشت چشمان تاریکش درخشید
کرو:جیمی این دختره انگلیسی هم بلده"
لونا:من به تمام زبان های اروپا مسلطم و ژاپنی"
جیمی:خوب پس این یکی خیلی خاصه"
کرو:اسمشم خاصه لونا اسم یه اسطوره یونانیه"
جیمی:نه کرو اسم تایتان ماه توی اساطیر رومیه لونا یعنی الهه ماه"
کرو:اگه واقعا الهه باشه چی به نماد روی پیشونیش نگا کن"
جیمی:کرو الهه ها وجود ندارن این فقط یه اسمه"
کرو سکوت کرد.
بعد منو به طرف یه ماشین برد.
لونا:کجا میریم؟"
کرو:یتیم خونه البته نه یه یتیم خونه عادی"
جیمی روی پای کرو زد
جیمی:خفه شو کرو"
پس فرار کردیم از اون عمارت لعنتی فرار کردیم رفتیم پاریس به زور سختی و ترس در نهایت داستان من به فرانسه ختم شد.
یه سال گذشته بود فکر کردیم خبری از مامور های پدربزرگ نبود.
ولی اشتباه کردیم.
برادرم برای محافظت از من خودش رو به خطر انداخت دازای اوسامو هر چقدر هم که احمق بود همونقدر فداکار بود.
در نهایت مامور های پدر بزرگ اون گرفتن و بردن تنها دعایی که از پسش بر میومدم این بود که پدرم و عموم برگشته باشن به عمارت و دازای رو نجات بدن.
"داداش من نمیمیره"
این جمله ای بود که قبل از رفتن گفت:لونا داداشت هیچ وقت نمیمیره من شاید نتونم بیام دنبالت ولی تو باید سعی کنی بیای دنبالم وقتی بزرگ شدی....واسه خودت کسی شدی بیا دنبالم بعد دوباره باهم زندگی میکنیم الانم برو لونا برو برو!"
فقط میدونم صدای تیر پشت سرم بلند شد من دویدم اگه مونده بودم شاید الان مطمئن بودم زنده است یا مرده ولی یه چیز رو خوب میدونستم دازای وقتی قول میده نمیره نمیمیره.
بعد از اون چی شد؟
منو فرستادن به یه....
صبر کن داستان رو دارم زیادی زود تعریف میکنم پس بزارید دقیقا از بعد از رفتن دازای شروع کنم.
توی خیابون های پاریس راه میرفتم فرانسوی بلد بودم و انگلیسی پدرم میگفت حتی اگه داخل توکیو بزرگ شده باشی وقتی ژن اروپایی داری باید بلد باشی بدون لحجه صحبت کنی پس به من تقریبا تمام زبان هایی که در اروپا رواج داشت رو یاد داد.
ولی یه لحظه آرزو کردم ای کاش فرانسوی بلد نبودم.
مردم به طرز عجیبی نگاهم میکردن.
بعضی ها میگفتن این شیطانه بعضی ها میگفتن فرشته.
حقیقتا من موجود عجیبی بودم.
بزارید خودمو توصیف کنم.
موهام خاکستری مایل به تیره و کوتاه بود.
چشمام یه رنگ بین سبز فسفری و سبز ماچا بود که میگفتن مثل این رنگ چشم وجود نداره.
میگفتن من باوری نداشتم.
پوستم به رنگ کاغذی که هیچی داخلش کشیده نشده بود سفید بود خیلی غیر عادی مثل رنگ مرده ها.
منهای این گوش ها و دم گربه ایم که اون ها هم به رنگ خاکستری تیره بودن زیادی جلب توجه میکردن.
و یه چیز عجیب تر نماد مادر زادیم بود یعنی هلال ماهی که روی پیشونیم به رنگ نقره ای میدرخشدید.
و با هر بار تغییر احساساتم تغییر رنگ میداد.
یه چند روزی زیر پل خوابیدم.
با این حال که میدونستم نباید مدت زیادی رو یه جا بمونم ولی موندم و باعث شد گزارشم رو به یه یتیم خونه دادن من فقط ۱۳ سالم بود فقط ۱۳ ولی میتونستم بوی دروغ رو راحت احساس کنم.
زیر پل بودم همون جای همیشگی که صدای کسی اومد.
توی تاریکی پنهان شدم.
ولی ناخود آگاه از سر ترس میو میویی از دهنم در رفت.
یه مرد بود موهای مشکی و چشمان مشکی پوستش رنگ پریده بود قد بلند و لاغر اندام با دماغ نوک تیز سر پایین.
شبیه کلاغ ها بود.
حتی صداش هم مثل صدای کلاغ بود.
قبل از اینکه چیزی بفهمم به راحتی بلندم کرد انشتان باریکش به طرز دردناکی دور بدنم حلقه شده بود بعد با همون صدای گرفته زمزمه کرد:یه گربه! عالی شد!!! حالا باید با تو هم سرو کله بزنم!"
مردی دیگه نزدیک شد.
موهای جو گندمی پوست گندم گون و چشمان عسلی روشنی داشت.
مرد:کرو انقدر غر نزن نگا کن مثل عروسک هایی میمونه که مردم توی خیال هاشون درست میکنن زیادی خاصه انگار برای این دنیا طراحی نشده"
(محض اطلاع کرو یک واژه انگلیسی به معنی کلاغه)
کرو:جیمی مسخره بازی در نیار به هر حال من با این دخترا سرو کله میزنم تو فقط میخندی"
لونا:اسمت کلاغه؟"
کرو رو به لونا برگشت چشمان تاریکش درخشید
کرو:جیمی این دختره انگلیسی هم بلده"
لونا:من به تمام زبان های اروپا مسلطم و ژاپنی"
جیمی:خوب پس این یکی خیلی خاصه"
کرو:اسمشم خاصه لونا اسم یه اسطوره یونانیه"
جیمی:نه کرو اسم تایتان ماه توی اساطیر رومیه لونا یعنی الهه ماه"
کرو:اگه واقعا الهه باشه چی به نماد روی پیشونیش نگا کن"
جیمی:کرو الهه ها وجود ندارن این فقط یه اسمه"
کرو سکوت کرد.
بعد منو به طرف یه ماشین برد.
لونا:کجا میریم؟"
کرو:یتیم خونه البته نه یه یتیم خونه عادی"
جیمی روی پای کرو زد
جیمی:خفه شو کرو"
- ۷۹۵
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط