{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت هفت

پارت هفت

یونگی تلفن رو قطع کرد من میترسم رفتم توی حیاط نشستم از ترس گریه میکردم

دو ساعت بعد

صدای در اومد یونگی اومد
لونا: کی...کیه
یونگی: منم لونا توی حیاط چیکار می‌کنی
لونا رفت یونگی رو بغل کرد بعد کلی گریه کرد بعد رفت داخل توی اتاق یونگی درم بست گریه کرد
ذهن یونگی: یعنی یه خاطر همچین اینکه اون حرف رو زدمی ول کرد رفت
وقتی رفتم داخل دیدم کله چراغ ها خاموشه
رفتم پیش لونا ولی در بسته بود
یونگی: درو باز کن
لونا درو باز کرد
لونا: برو لباس عوض کن بعد برو بخواب
یونگی: میتونی امشب بری اتاقت عروسک ها رسیده
لونا عروسک ها رو گرفت رفت توی اتاق یونگی روی مبل خوابید
یونگی: خب پس همینجا بخواب
یک هفته بعد
لونا رفت مدرسه
خودشو معرفی کرد نشست
دید یه پسر خوشتیپ کنارشه
جین: به چی نگاه می‌کنی
لونا: من مدرسه رو نمیشناسم بهم نشونش میدی
جین: باشه
ویو لونا
داشتیم می‌رفتیم که یونگی رو دیدم مگه اون از من دوسال بزرگتر نیست
لونا: یونگی تو اینجا چیکار می‌کنی
یونگی: چرا دست دوست دختر من و گرفتی( با داد )
یقه جین رو گرفت همه بهم نگاه کردن
یونگی دستم رو گرفت برد جایی که کسی نبود و یه دونه محکم زد تو گوشم بعد منو انداخت رو کولش بردم خونه با لگت زد به شکمم کلی گریه کردم یونگی هم رفت دیدم گوشیم زنگ میخوره اون...........
دیدگاه ها (۰)

پارت هشت لونا: اون اون مادرم بود اشکام رو پاک کردم و جواب دا...

پارت ششیونگی: گریه نکن دیگه من که گفتم ببخشید خوشگلملونا: با...

لونا: من لوازم آرایشی می‌خوامیونگی: باشهلونا: خب همین رژلب ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط