با تو نه برای من غروری ماند

با تو نه برای من غروری ماند،
نه حواسی،
نه دلی.
با تو هرچقدر هم که پا در کفش رفتن می کنم،
باز هم نمی روم.
با تو هر چه حواسم را
جایی دور پرت می کنم،
خودم را حتی راهی جاده می کنم
و دور می شوم،
باز هم دنبال تو در چشمان
هر غریبه ای می گردم.
با تو دلم تنگ می شود،
آنقدر تنگ که می ترسم راه نفس بر من ببندد.
با تو هر چه سراغ غرورم را می گیرم،
صدایش را نمی شنوم.
تو مرا از همیشه تنهاتر کرده ای؛
آنقدر تنها
که برای خودم را دیدن هم
باید پناه بیاورم
به چشمان تو،
که نیست
که نمی بیند مرا..
دیدگاه ها (۲)

پاییز زنی ست که تمام دلش ریختهپای مردی که، مردش نشد..

کسی پرسید... میدانی پایان دنیا نزدیک است؟؟ خندیدم!! نمیدانست...

من...زنی بودمکه تمام عشق های دنیاهم حتی؛؛؛حریفم نبود...نمی د...

چشمان تو ابی ست به زیبایی دریامجذوب نگاهت شدم ای دختر زیبا.....

مادر نامت را که می نویسمقلم می لرزددل می لرزدجهان آرام می شو...

دستم خواب رفته بود، دست راستم که گذاشته بودم زیر سرت و خوابت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط