{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

always mine pt 3

#استری_کیدز
#هان

چند ساعتی گذشته بود و می تونست صدای آژیر ماشین پلیس رو بشنوه. اما از جایی که نشسته بود تکان نخورد. روی پله های های زیرزمین نشسته و سرش رو به دیوار تیکه داد بود، نگاهش به تخت خالی خیره مانده بود. پلیس ها وارد خانه شده بودند، یکی از ماموران با دیدن جیسونگ روی پله با صدای بلندی گفت
=اینجاست
جیسونگ تکان نخورد، چشم های خیسش هنوز به در خیره بود. دو مامور با احتیاط به سمتش رفتن،حالا زمزمه هاش رو به وضوح می شنیدند. "املیا دوستم داره." ، "مرواریدم رو ترسوندم که رفت."،" بدون خانم کوچولوم چیکار کنم!؟ "، زمزمه هایی که با لحنی شکسته از دهان پسر بیرون می آمد!
=دست هات رو بزار روی سرت
جیسونگ بدون هیچ مقاومتی دست هاش روی سرش گذاشت و زمزمه کرد
_مرواریدم رفت. دیگه چیزی مهم نیست!
یکی از مامور ها بهش دستبند زد. درحالی که دو نفر دیگه به سمت زیرزمین رفتند و شروع به برسی صحنه کردند، تکه های شکسته لیوان، سینی غذا، تختی بهم ریخته. همینطور عروسک های بزرگ و کوچک که روی زمین چیده شده بودند، دو عدد شکلات تخته ای با طعم توت فرنگی داخل بغل یکی از عروسک ها بود، یک سری ابزار جنسی روی یک میز کوچک گوشهٔ زیرزمین چیده شده بود، به همراه چشم بند و یک دستبند چرمی و چند بسته کوچک برای بهداشت و ایمنی! یکی از مامور ها گفت
=پیشگیری هم میکرده
بعد از برسی صحنه و عکس برداری جیسونگ رو به همراه خودشون به کلانتری بردن. زمزمه های جیسونگ فضای ماشین رو پر می کرد. لحنش پر از حس ناراحتی، بی هدف بودن و سرزنش بود. فکر میکرد چون داد زده املیا فرار کرده. نه چیز دیگه ای! آخه جیسونگ هیچوقت سرس فریاد نمی کشید. بلاخره به کلانتری رسیدن و جیسونگ رو به بازداشتگاه منتقل کردند!
" سه هفته بعد"
املیا برای آخرین بار جیسونگ رو در دادگاه دید. حتی بعد از دستگیری جیسونگ معتقد بود که بخاطر عشق املیا رو دزدیده، دادگاه پس از جلسات روان درمانی و شهادت روان پزشک برای تایید اینکه جیسونگ هنگام آدم ربایی قوهٔ تمییز نداشته و کاملا به دلیل اختلال روانی دختر رو ربوده بجای زندان او را به تیمارستان امنیتی منتقل کرد! جیسونگ به اختلال اروتومانیک مبتلا بود و معتقد بو عشق بین او و املی دو طرفه است و همچنین ویژگی های مرزی در جلسات روانکاوی کاملا مشهود بود، جیسونگ از تنهایی و رها شدن میترسید و باور داشت املی هرگز او را ترک نکرده و بر میگرده.
این املیا بود که بعد از سه سال دوباره پیس خانواده برگشته بود، برادر بزرگترش حالا بچه دار شده بود، والدینش خیلی شکسته تر از قبل شده بودند، اما خنده دوباره به خونه برگشته بود. املیا درحال بازی با برادرزاده پنج ماهه اش بود که مادرش با لبخند کنارش نشست
*شام برات کیمچی جیگه درست کردم که دوست داری، یکم دیگه آماده میشه.
&مرسی مامان. جیسونگ همیشه وقتی فکر میکرد خیلی ناراحتم کرده برام کیمچی جیگه درست میکرد، کره ای بود دیگه، خیلی خوب می پخت، مثل مامان بزرگ!
قیافه مادرش توی هم رفت. کل این سه هفته املی در مورد جیسونگ حرف زده بود، رواپزشک هنوز جواب دقیقی درمورد املی نداده بود. اگنس نگران و بهم ریخته بود، دخترش چرا اینقدر به اون روانی اهمیت میداد!؟ کنترل خودش رو بدست گرفت و مهربون پرسید
*پاهات که دیگه درد نمیکنه عزیزم؟؟! اون بی رحم احمق چه بلاهایی سر یکی یدونه ام آورده
با مهربانی گونه دخترش رو نوزاش میکرد تا اینکه املی گفت:
&جیسونگ بی رحم نبود. اون دوستم داره... واسه همین اون کارو کرد.
املی نگاهش رو به برادر زاده اش، هاجون که در آغوشش به آرامی خوابش برده بود داد و زمزمه کرد:
&بنظرت حالش خوبه مامان؟! زخماش خوب شدن!؟ ای کاش اونجوری به سرش ضربه نمی زدم!
اگنس نمیدونست با این وضعیت دخترش چکار کنه، بدون هیچ حرفی از مبل بلند شد و به سمت آشپزخانه رفت! حتی سر میز شام هم املی درمورد جیسونگ حرف زده بود که باعث شد اگنس از پسر بزرگ ترش اِتهان، بخواد تا خواهرش رو بیرون ببره و کمی باهاش حرف بزنه، املی با باز شدن در اتاقش سرش رو بالا آورد
&اتهان!؟ فکر کردم رفتید
برادرش با لبخند به سمت تختش آمد و کنارش نشست
~آره، سویون و هاجون رو رسوندم خونه و دوباره برگشتم. اومدم مثل قدیما ببرمت مغازه خوراکی بخریم
املی با ذوق توی تخت نشست و گفت
&بریم، مامان جدیدا اصلا نمیذاره تنها برم بیرون
بعد از حاضر شدن املی با برادرش به سوپر مارکت شبانه روزی نزدیک خونه رفتن، درحالی که بین قفسه ها میگشتن املی با دیدن شکلات تخته ای توت فرنگی که همیشه جیسونگ براش می آورد مکث کرد و گفت:
دیدگاه ها (۰)

always mine pt 4

always mine pt 5

always mine pt2

always mine. pt1

always mine pt 6

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط